کد خبر: 292381
تاریخ: 18ارديبهشت1398
کد خبرنگار: 225

آن باغچه و این نمایشگاه کتاب

امسال فقط یک نوبت به نمایشگاه کتاب رفتم .این یک نوبت کفایت می کرد تا نسبت خودم را با نمایشگاه دریابم. سه چهار ساعتی که در سالن شبستان گشت زدم نتایج عجیبی داشت. این نتایج فقط بر تن و روان من ساری و جاری بود که در شرایطی جسمانی ی بد و آشفتگی حاکم بر نمایشگاه به مولفه ای خاص منجر می شد.

اما آنچه برایم معلوم بود این بود که ماشین نمایشگاه دیگر کار نمی کند. یکبار کسی مرا به باغچه اش دعوت کرد . وقتی درب باغچه را باز کرد احساس کردم که باغچه ای در کار نیست . نگاه مصرف زده ی صاحب باغچه ، باغچه را تبدیل به یک اقامتگاه موقتی کرده بود که همه چیز در خطی از صورت های ذهنی و تمایلات باطنی او سامان گرفته باشد. روزی که او باغچه را خریده بود درختان مثمر و غیر مثمر سراسر باغچه را پر کرده بوده ، تصمیم می گیرد اول از همه جایی برای اقامت خود مهیا کند ، بعد تصمیم گرفته درخت های نامثمر را به درختان مثمر تغییر دهد ، بعد راه را شن ریخته ، بعد کرت هایی برای سبزیجات و صیفی جات جدا کرده ، بعد درخت ها را از نامنظم بوده گی طبیعی شان خارج کرده و در یک نظم و هماهنگی خاصی قرار داده ، بعد....   دیدم باغچه ای هست و نیست . آن نظم طبیعی ای که نیاز نخست قلب و طینت خریدار بوده ، آن آشوب شاخه ها و میوه ها و علف های هرز پای درختان و بوته ها ، آن صدای خشن آب و برگ ، آن پریدن ملخ و پرنده و حشرات ، آن ها دیگر در کار نیست ، بلکه ان طبیعت ناپیراسته و این ذهن مشوب و مشوش اما مدعی پیراستگی به هم رسیده اند و هم را به اینجا رسانده اند . آن عزیز فکر می کرد باغچه به سامانی رسیده است اما متوجه نبود که او کوشیده است تصور خود را از به سامان بودن به مورد اجرا بگذارد . این نظم آهنین به جایی رسیده بود که معترف به ناخرسندی از باغچه شده بود . او حالا پس از این همه کار که برای خودش کرده بود احساس خشنودی نمی کرد . باغچه کارش را کرده بود .   گویی به سامان رساندن یعنی مرگ چیزها . طبیعت چیزها در روند اتفاقی خودش خودش را بازسازی و دیگر سازی می کند .وقتی دو ماشین ، دو دستگاه در هم مداخله می کنند و هر کدام سویه ای متفاوت از دیگری را در پیش دارد ، و از همه مهمتر سویه ی اتفاقی بودن حرکت ماشین ها معطوف به هدفی مغایر فرماسیون ماشین ها مخدوش می شود ، حاصل ممکن است نظمی خوشدست باشد اما باید منتظر ماند تا حاصل ش را دید. اگر باغچه به مدت یکماه به حال خودش رها شود ، اگر نظم آهنین ذهن مولف و سازنده ی ماشین جدید نظم دچار اختلال شود ، اگر مناسبات روانی ، زمانی، جهانی و ایمانی دستگاه ها از هم بپاشد ، نظم های صورت بندی شده بیهوده و بی اثر می شوند . فقط این نیست . ما به مرور زمان آن ناخودآگاه اتفاقی و تصادفی را دست در کار نوعی تولید انحراف از مرزها خواهیم یافت که مدار کار را از دست باغبان می دزدد. این دزدی برای باغبان فاجعه است اما برای طبیعت ماشین ها مبارک است ، چون دستگاه های ما از صورت بندی قانون منحرف می شوند تا صورت‌بندی مطبوع خود را به پیش ببرند . آن باغچه همین نمایشگاه کتاب این سال هاست که هیچکس از وجودش خورسند نیست و همه هم به پیشوازش علم و کتل بر می افرازند. شلوغی بی اندازه و خرید کم ، این نمایشگاه را استعارا به پاساژ بنیامینی و بازار مکاره ی سنتی تبدیل کرده است .   پاساژها معبرهایی هستند که ما را خیره می کنند و در عین حال از مدارهای گذشته مان خارج می سازند . بازار مکاره ایست که بی نظمی پنهان جامعه را در آن ملاحظه می کنیم و از بروز مخفیانه ی آن مطلع می شویم. نمایشگاه کتاب امسال را میوه ی رسیده ای دیدم که دیگر از درخت افتاده است ، باغچه ای دیدم که نظم و قانون آهنین حاکم بر آن بی حاصل ش کرده و بیهودگی از سر و روی ش می بارد .این باغچه یا بازار به کار هیچکس نمی آید . نه کالا فروشان خوشنودند و نه خریداران این کالا . حرف بر سر همین گزاره ی آخر است : کالا شدن کتاب! آن روزی که بساط این نمایشگاه پهن شد کتاب یک موجودیت غیر کالایی ی فرهنگی را واجد بود . کتابخوانی یک ارزش فرهنگی را یدک می کشید و نوعی تفاوت گروه های اجتماعی را بارز می ساخت. امروز همه ناچار ند کتاب بخوانند ، تا نمره بگیرند ، تا گرید و رسته ی اداری شان ارتقاء یابد ، تا سرگرم شوند . قطعا این بد نیست ، خودش سامان دهنده ی وضعیت جدیدی ست که شاید نیاز اکنون اجتماع باشد ، اما به کار آن مشخصه های دیروزی که بر اساس آن نمایشگاه کتاب بر بنیان آن ها استوار شده است نمی خورد بلکه آرام آرام خوره ی اتفاق و تصادف بن آن را می خورد .    امسال فقط یک نوبت به نمایشگاه کتاب رفتم .این یک نوبت کفایت می کرد تا نسبت خودم را با نمایشگاه دریابم. سه چهار ساعتی که در سالن شبستان گشت زدم نتایج عجیبی داشت. این نتایج فقط بر تن و روان من ساری و جاری بود که در شرایطی جسمانی ی بد و آشفتگی حاکم بر نمایشگاه به مولفه ای خاص منجر می شد. اما آنچه برایم معلوم بود این بود که ماشین نمایشگاه دیگر کار نمی کند. یکبار کسی مرا به باغچه اش دعوت کرد . وقتی درب باغچه را باز کرد احساس کردم که باغچه ای در کار نیست . نگاه مصرف زده ی صاحب باغچه ، باغچه را تبدیل به یک اقامتگاه موقتی کرده بود که همه چیز در خطی از صورت های ذهنی و تمایلات باطنی او سامان گرفته باشد. روزی که او باغچه را خریده بود درختان مثمر و غیر مثمر سراسر باغچه را پر کرده بوده ، تصمیم می گیرد اول از همه جایی برای اقامت خود مهیا کند ، بعد تصمیم گرفته درخت های نامثمر را به درختان مثمر تغییر دهد ، بعد راه را شن ریخته ، بعد کرت هایی برای سبزیجات و صیفی جات جدا کرده ، بعد درخت ها را از نامنظم بوده گی طبیعی شان خارج کرده و در یک نظم و هماهنگی خاصی قرار داده ، بعد.... دیدم باغچه ای هست و نیست . آن نظم طبیعی ای که نیاز نخست قلب و طینت خریدار بوده ، آن آشوب شاخه ها و میوه ها و علف های هرز پای درختان و بوته ها ، آن صدای خشن آب و برگ ، آن پریدن ملخ و پرنده و حشرات ، آن ها دیگر در کار نیست ، بلکه ان طبیعت ناپیراسته و این ذهن مشوب و مشوش اما مدعی پیراستگی به هم رسیده اند و هم را به اینجا رسانده اند . آن عزیز فکر می کرد باغچه به سامانی رسیده است اما متوجه نبود که او کوشیده است تصور خود را از به سامان بودن به مورد اجرا بگذارد . این نظم آهنین به جایی رسیده بود که معترف به ناخرسندی از باغچه شده بود . او حالا پس از این همه کار که برای خودش کرده بود احساس خشنودی نمی کرد . باغچه کارش را کرده بود .   گویی به سامان رساندن یعنی مرگ چیزها . طبیعت چیزها در روند اتفاقی خودش خودش را بازسازی و دیگر سازی می کند .وقتی دو ماشین ، دو دستگاه در هم مداخله می کنند و هر کدام سویه ای متفاوت از دیگری را در پیش دارد ، و از همه مهمتر سویه ی اتفاقی بودن حرکت ماشین ها معطوف به هدفی مغایر فرماسیون ماشین ها مخدوش می شود ، حاصل ممکن است نظمی خوشدست باشد اما باید منتظر ماند تا حاصل ش را دید. اگر باغچه به مدت یکماه به حال خودش رها شود ، اگر نظم آهنین ذهن مولف و سازنده ی ماشین جدید نظم دچار اختلال شود ، اگر مناسبات روانی ، زمانی، جهانی و ایمانی دستگاه ها از هم بپاشد ، نظم های صورت بندی شده بیهوده و بی اثر می شوند . فقط این نیست . ما به مرور زمان آن ناخودآگاه اتفاقی و تصادفی را دست در کار نوعی تولید انحراف از مرزها خواهیم یافت که مدار کار را از دست باغبان می دزدد. این دزدی برای باغبان فاجعه است اما برای طبیعت ماشین ها مبارک است ، چون دستگاه های ما از صورت بندی قانون منحرف می شوند تا صورت‌بندی مطبوع خود را به پیش ببرند .   آن باغچه همین نمایشگاه کتاب این سال هاست که هیچکس از وجودش خورسند نیست و همه هم به پیشوازش علم و کتل بر می افرازند. شلوغی بی اندازه و خرید کم ، این نمایشگاه را استعارا به پاساژ بنیامینی و بازار مکاره ی سنتی تبدیل کرده است . پاساژها معبرهایی هستند که ما را خیره می کنند و در عین حال از مدارهای گذشته مان خارج می سازند . بازار مکاره ایست که بی نظمی پنهان جامعه را در آن ملاحظه می کنیم و از بروز مخفیانه ی آن مطلع می شویم. نمایشگاه کتاب امسال را میوه ی رسیده ای دیدم که دیگر از درخت افتاده است ، باغچه ای دیدم که نظم و قانون آهنین حاکم بر آن بی حاصل ش کرده و بیهودگی از سر و روی ش می بارد .این باغچه یا بازار به کار هیچکس نمی آید . نه کالا فروشان خوشنودند و نه خریداران این کالا . حرف بر سر همین گزاره ی آخر است : کالا شدن کتاب! آن روزی که بساط این نمایشگاه پهن شد کتاب یک موجودیت غیر کالایی ی فرهنگی را واجد بود . کتابخوانی یک ارزش فرهنگی را یدک می کشید و نوعی تفاوت گروه های اجتماعی را بارز می ساخت. امروز همه ناچار ند کتاب بخوانند ، تا نمره بگیرند ، تا گرید و رسته ی اداری شان ارتقاء یابد ، تا سرگرم شوند . قطعا این بد نیست ، خودش سامان دهنده ی وضعیت جدیدی ست که شاید نیاز اکنون اجتماع باشد ، اما به کار آن مشخصه های دیروزی که بر اساس آن نمایشگاه کتاب بر بنیان آن ها استوار شده است نمی خورد بلکه آرام آرام خوره ی اتفاق و تصادف بن آن را می خورد .     امسال فقط یک نوبت به نمایشگاه کتاب رفتم .این یک نوبت کفایت می کرد تا نسبت خودم را با نمایشگاه دریابم. سه چهار ساعتی که در سالن شبستان گشت زدم نتایج عجیبی داشت. این نتایج فقط بر تن و روان من ساری و جاری بود که در شرایطی جسمانی ی بد و آشفتگی حاکم بر نمایشگاه به مولفه ای خاص منجر می شد. اما آنچه برایم معلوم بود این بود که ماشین نمایشگاه دیگر کار نمی کند. یکبار کسی مرا به باغچه اش دعوت کرد . وقتی درب باغچه را باز کرد احساس کردم که باغچه ای در کار نیست . نگاه مصرف زده ی صاحب باغچه ، باغچه را تبدیل به یک اقامتگاه موقتی کرده بود که همه چیز در خطی از صورت های ذهنی و تمایلات باطنی او سامان گرفته باشد. روزی که او باغچه را خریده بود درختان مثمر و غیر مثمر سراسر باغچه را پر کرده بوده ، تصمیم می گیرد اول از همه جایی برای اقامت خود مهیا کند ، بعد تصمیم گرفته درخت های نامثمر را به درختان مثمر تغییر دهد ، بعد راه را شن ریخته ، بعد کرت هایی برای سبزیجات و صیفی جات جدا کرده ، بعد درخت ها را از نامنظم بوده گی طبیعی شان خارج کرده و در یک نظم و هماهنگی خاصی قرار داده ، بعد....   دیدم باغچه ای هست و نیست . آن نظم طبیعی ای که نیاز نخست قلب و طینت خریدار بوده ، آن آشوب شاخه ها و میوه ها و علف های هرز پای درختان و بوته ها ، آن صدای خشن آب و برگ ، آن پریدن ملخ و پرنده و حشرات ، آن ها دیگر در کار نیست ، بلکه ان طبیعت ناپیراسته و این ذهن مشوب و مشوش اما مدعی پیراستگی به هم رسیده اند و هم را به اینجا رسانده اند . آن عزیز فکر می کرد باغچه به سامانی رسیده است اما متوجه نبود که او کوشیده است تصور خود را از به سامان بودن به مورد اجرا بگذارد .   این نظم آهنین به جایی رسیده بود که معترف به ناخرسندی از باغچه شده بود . او حالا پس از این همه کار که برای خودش کرده بود احساس خشنودی نمی کرد . باغچه کارش را کرده بود . گویی به سامان رساندن یعنی مرگ چیزها . طبیعت چیزها در روند اتفاقی خودش خودش را بازسازی و دیگر سازی می کند .وقتی دو ماشین ، دو دستگاه در هم مداخله می کنند و هر کدام سویه ای متفاوت از دیگری را در پیش دارد ، و از همه مهمتر سویه ی اتفاقی بودن حرکت ماشین ها معطوف به هدفی مغایر فرماسیون ماشین ها مخدوش می شود ، حاصل ممکن است نظمی خوشدست باشد اما باید منتظر ماند تا حاصل ش را دید. اگر باغچه به مدت یکماه به حال خودش رها شود ، اگر نظم آهنین ذهن مولف و سازنده ی ماشین جدید نظم دچار اختلال شود ، اگر مناسبات روانی ، زمانی، جهانی و ایمانی دستگاه ها از هم بپاشد ، نظم های صورت بندی شده بیهوده و بی اثر می شوند . فقط این نیست . ما به مرور زمان آن ناخودآگاه اتفاقی و تصادفی را دست در کار نوعی تولید انحراف از مرزها خواهیم یافت که مدار کار را از دست باغبان می دزدد. این دزدی برای باغبان فاجعه است اما برای طبیعت ماشین ها مبارک است ، چون دستگاه های ما از صورت بندی قانون منحرف می شوند تا صورت‌بندی مطبوع خود را به پیش ببرند .   آن باغچه همین نمایشگاه کتاب این سال هاست که هیچکس از وجودش خورسند نیست و همه هم به پیشوازش علم و کتل بر می افرازند. شلوغی بی اندازه و خرید کم ، این نمایشگاه را استعارا به پاساژ بنیامینی و بازار مکاره ی سنتی تبدیل کرده است . پاساژها معبرهایی هستند که ما را خیره می کنند و در عین حال از مدارهای گذشته مان خارج می سازند . بازار مکاره ایست که بی نظمی پنهان جامعه را در آن ملاحظه می کنیم و از بروز مخفیانه ی آن مطلع می شویم. نمایشگاه کتاب امسال را میوه ی رسیده ای دیدم که دیگر از درخت افتاده است ، باغچه ای دیدم که نظم و قانون آهنین حاکم بر آن بی حاصل ش کرده و بیهودگی از سر و روی ش می بارد .   این باغچه یا بازار به کار هیچکس نمی آید . نه کالا فروشان خوشنودند و نه خریداران این کالا . حرف بر سر همین گزاره ی آخر است : کالا شدن کتاب! آن روزی که بساط این نمایشگاه پهن شد کتاب یک موجودیت غیر کالایی ی فرهنگی را واجد بود . کتابخوانی یک ارزش فرهنگی را یدک می کشید و نوعی تفاوت گروه های اجتماعی را بارز می ساخت. امروز همه ناچار ند کتاب بخوانند ، تا نمره بگیرند ، تا گرید و رسته ی اداری شان ارتقاء یابد ، تا سرگرم شوند . قطعا این بد نیست ، خودش سامان دهنده ی وضعیت جدیدی ست که شاید نیاز اکنون اجتماع باشد ، اما به کار آن مشخصه های دیروزی که بر اساس آن نمایشگاه کتاب بر بنیان آن ها استوار شده است نمی خورد بلکه آرام آرام خوره ی اتفاق و تصادف بن آن را می خورد .    ا برای آنکه این میوه ی رسیده که بر زمین افتاده زیر پای رهگذری له نشود ، آیا می شود کاری کرد؟ اگر آری ، این کار به چه کار نسلی می آید که به فرهنگ و توسعه ی آن مادی و روزمره می نگرد،  و اساسا فرهنگ نه یک امر دیرپا و رشد یابنده ، بلکه امری روزمره،  کالایی ، و مصرف شدنی است ؟ روزمره بودن در نظام ارزشی نسل ما دچار قضاوت ، داوری و حکایت گری شده بود و ما می اندیشیدیم وضعی منفی ست ، اما اکنون این نظام داوری از هم گسیخته و امر روزمره جزو طبیعت وجودی ی این نسل است . نمایشگاه کتاب روی یک پا ایستاده و نمی تواند با تنبیه معلم مشکل را رفع کند و روی دو پا بایستد . نمایشگاه کتاب اکنون برای ناشرین بزرگ که کالاهایی مصرفی برای مخاطبین مهیا می کنند دکانی ست مقبول و برای ناشرین کوچک که هنوز بر مدار نظامات اندیشه سازی و تفکر بر انگیزی پای می کوبند ، محلی ست برای مرگ را به تعویق افکندن . پیروزی از آن کدامیک است؟ نهاد حاکمیت هم از قرارهایش و قانون هایش ناچار است قدم به قدم به پس نشسته است و اکنون چه بسا جامعه با یک عزم و حاکمیت با عزمی مغایر آن همپا بر این میوه ی رسیده ی افتاده زیر شاخه های درخت گام بگذارند و له ش کنند . کتابخوانی دیگر نشانی از فرهیختگی ی اجتماعی نیست ، بلکه کالاواره ای ست که بخشی از شیوه ی زیست را سامان می بخشد . بازار کتاب باید مخاطبین ش را ، آن کسانی که معطوف به کالای خاص آنان مخصوص می شوند ، این گروه مشخص را رصد کند و فروش را در حیطه ی این بازار معنا ببخشد . آن وقت نمایشگاه کتاب چه کارکردی خواهد داشت. دل باغبان هم از این باغچه به همشور شده است و ترسم ناگهان راه دیگر کند و از باغ و هر چه درو هست اعراض نماید .