کد خبر: 251283
تاریخ: 17آذر1396
کد خبرنگار: 225

مسئولیت های فراموش شده!!!

سال 1371 مدیر دبیرستان شبانه روزی نمونه دولتی در یکی از شهرستان ها بودم،

روزی از پشت پنجره دفتر به بچه هایی که مشغول ورزش بودند، نگاه می کردم. دیدم  بدن هایشان خیلی شل و وارفته است ؛ توپ روی پنجه هایشان می خوابد و نفس هایشان هم به شماره افتاده است.
         با مربی ورزش که جوانی تحصیل کرده و فهیم بود، صحبت کردم ؛ بنا شد فیزیک بدنی همه بچه های مدرسه را بررسی و گزارشی ارائه نماید.


از طرف دیگر با پدر یکی از دانش آموزان که پزشک بود، تماس گرفتم ؛ قرار شد ایشان نیز بینایی دانش آموزان را سنجش کند.
نتیجۀ کار بسیار تکان دهنده بود؛ تعدادی انحراف ستون فقرات داشتند، برخی از ضعف مفرط چشم رنج می بردند ! پاهای عده ای دیگر انحراف داشت. ضعف جسمانی تقریباً عمومیت داشت.
 متوجه شدیم که همۀ این مشکلات به علت رقابت شدید درسی و شرایط خاص مدرسه است. بچه ها دائماً سرگرم درس و کتاب و دفتر هستند و طرز درست نشستن، روش صحیح مطالعه، برنامه ریزی درسی و . . . را بلد نیستند. با همکاری دبیران و سایر همکاران و اولیای آنان، کارهای عملی را آغاز کردیم. در پایان سال تحصیلی به نتایج خوبی رسیدیم. همین بچه ها در همان سال تحصیلی در مسابقات ورزشی شهرستان و استان رتبه های ممتازی را کسب کردند.

در بررسی دیگری متوجه شدم اغلب بچه ها پیوند خوبی با جامعه ندارند، چنان غرق درس و مدرسه اند که از جامعه بریده اند.
  با خود اندیشیدم؛ اگر در مدرسه، همه چیز برای بچه ها فراهم باشد به گونه ای که نه درد آب و نه درد نان داشته باشند و ندانندً گوشت کیلویی چند است؟، بعدا وقتی  دانشگاه بروند و از پدر و مادر دور شوند، در این جامعه ی پیچیده با تربیت های متفاوت خانه و مدرسه،  نمی توانند با مشکلات دست و پنجه نرم کنند؟ از عهده امور خودشان در خوابگاه های متراکم و خانه های مجردی بر نمی آیند؟
برای تربیت آنان و آمادگی زندگی اجتماعی در کنار درس، خرید مواد غذایی مدرسه را زیر نظر مسئول خرید و مسئول شبانه روزی به آنان سپردم. برای هر دانش آموز از محل صرفه جویی سرانه دانش آموزی 10 جلسه تمرین رانندگی اختصاص دادم، آنان را به صورت گروهی به سینما و بازار
می فرستادم و گاهی از دور، نظاره گر رفتارشان بودم.

امروز وقتی خبر موفقیت بچه ها را می شنوم، تابلوی مطبشان و یا صفا و صمیمیت آن هایی را که تشکیل خانواده داده اند، می بینم، لذت می برم. حقیقت این است که :بچه ها باید مهارت زندگی را در خانه و مدرسه و دانشگاه بیاموزند. متأسفم که بگویم این هر سه کانون، گاهی از مأموریت اصلی خویش غافلند!!! با دیدن آمار تکان دهنده ی طلاق، بزهکاری اجتماعی، اعتیاد و . . . قلب و روحم متلاطم
می شود. مخصوصاً زمانی که به عنوان یک پدر و یا معلم میانگین سنی را می بینم حکایت از جوانی این اقشار دارد، بغض گلویم را می فشارد!!!

  می خواهم این حقیقت تلخ را اعتراف کنم:برخی از پدران در خانه، برخی از مدیران در مدرسه، و برخی رؤسا در دانشگاه، "مسئولیت اصلی" خویش را فراموش کرده اند!!!
هر کدام دغدغه و درگیری ذهنی و اجرایی خودشان را دارند.
  اولین و اصلی ترین وظیفه ی خانه و مدرسه و دانشگاه، تربیت انسان هایی است که بتوانند درست زندگی کنند. تنها توجه کردن به تخصص و فیزیک و شیمی و ریاضی، کافی نیست.
   به نظرم: باید به آن ها یاد بدهیم که چه کارهایی انجام دهند تا طلاق نگیرند و طلاق ندهند. چگونه اسیر اعتیاد نشوند؟ چگونه بتوانند قلب و روح همسر و فرزندانشان را در کانون گرم خانه حفظ کنند؟ چگونه مهارت زندگی را در مدرسه و دانشگاه یاد بگیرند؟

 بیایید در خانه و مدرسه و دانشگاه، به مسئولیت اصلی خویش بپردازیم. مسئولیت اصلی ما خرید مبل و تلویزیون سه بعدی برای منزل، و تابلوی هوشمند و ویدئو پروژکتور برای مدرسه و ساختن هکتار-هکتار دانشگاه نیست. مسئولیت اصلی ما، تربیت انسان هایی رشید و اجتماعی است. این ابزارها اگر در خدمت مأموریت های اصلی و اساسی ما نباشند، تجهیزاتی بی ثمر بیش نخواهند بود.