نگاهی به جهش کالبد و فقر مدنیت کلانشهر تهران/این تهرانِ عقب مانده

وکیل ملت: کالبد سرد تهران در یک دهه گذشته دچار رشدی جهشی شده اما در ابعاد دیگر، از جمله فرهنگ و تلاش برای مدنیت، فقیر مانده است.

تاریخ انتشار: 17فروردين1395|11:01

نگاهی به جهش کالبد و فقر مدنیت کلانشهر تهران/این تهرانِ عقب مانده
| کد خبر: 126091

درک شهروندان و مسئولان از این غول میلیونی آنقدر متفاوت و دور از هم است که در بسیاری موارد به یک تفاهم مشترک نمی رسند. در این شرایط است که مسئولان شهری خودشان در مقام فرمانده یک جانبه فکر کرده، تصمیم گرفته و اجرا می کنند تا شهر یکباره تونل داشته باشد یا فلان بزرگراه بهتر است از این محله بگذرد.

شوراها و شهرداری ها برای دل خودشان و رد کردن حرف و حدیث ها جزوه ای چند برگی را به عنوان پیوست فرهنگی و اجتماعی پروژه ها پر می کنند اما آنچه با هزینه های گزاف بر تن تهران و سایر شهرها می نشیند، زخم هایی است که شاید هیچ گاه جایش خوب نشود و مردمی که عمرشان در این کیفیت نازل می گذرد و فریادرسی ندارند.

تجربه های محدود و کوتاه ساکنان شهرهای بزرگ، از جمله تهران در اصلاح شرایط زندگی خودشان، معمولا با مقاومت روبروست اما همین تجربه های کم نیز روزنه هایی از امید به همراه دارد و نشان می دهد ما تهران مان را تنها نگذاشته ایم و تهران هم هنوز ما را می خواهد.

ناصر فکوهی در این مجال کوتاه این بیم و امید برای ادامه زندگی و مدنیت در شهرهای بزرگ، از جمله تهران را با ما بازخوانی کرده است و آنچه در ادامه می آید، پنجره ای کوچک اما باز است تا ما را به وسعت بیشتری از نیاز شهرمان به مدنیت برساند.
 

این تهران عقب مانده

ما و تهران ما گرفتار خودروها و اتوبوس ها و قطارها و تونل ها و بزرگراه ها و پل هایش شده ایم و حتی در روزهایی که اوضاع هوا از حالت اضطرار می گذرد هم نمی توانیم خودمان را نجات دهیم. تهران و سایر شهرهای بزرگ ما، شهر انسان ها نیستند و نه تنها در برنامه ریزی های شهری اولویت با ما نیست، بلکه گاهی خودمان هم این سهم را برای خودمان قائل نمی شویم. آیا می توان گفت کنترل زندگی در تهران از دست اهالی اش خارج شده است؟

- تهران یک مدل از کلان شهرهای بالای یک میلیون نفر است که اگرچه تعدادشان زیاد نیست اما در بررسی های شهری و جامعه شناسانه و انسان شناسانه چندان توصیه نمی شود. شهرهای میلیونی مثل نیویورک و لندن و ... که از قرن 19 شکل گرفته اند در حال اصلاح خود هستند و این شهر میلیونی تبدیل به مدلی جهان سومی شده است.

هر چقدر این مدل شهر میلیونی، جمعیت بیشتری داشته باشد، به شرایط توسعه نیافته تری می رسد و مدیریت آن سخت و شکننده خواهد بود. در عین حال، در شرایطی که شهر میلیونی ایجاد شده دیگر نمی توان به عقب برگشت و تمام پروژه ها و تفکراتی مانند «انتقال پایتخت» که با این مجوز مطرح می شوند، اشتباه هستند. جریان در یک شهر میلیونی معکوس نمی شود اما می توان با مدیریت خوب، رشد جمعیت را کاهش داد یا جمعیت را در مقیاس کوچک جابجا کرد.

در شرایطی که با یک شهر میلیونی با این همه آسیب مواجه هستیم، از نقطه صفر دچار آسیبیم و باید دنبال چاره بگردیم و بدانیم چه موقعیت شکننده ای داریم. این شرایط شکنندگی ربطی به توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی ندارد و همانقدر که تهران این مشکلات را دارد، شهرهای میلیونی اروپا هم دچار این مشکلات هستند. تنها تفاوت ما با آنها این است که سیستم توسعه یافته، ابزارها و تجربیاتی را برای کنترل و مدیریت دارد که در کشورهای در حال توسعه نداریم. تجربه ساخت و زندگی در ساختمان های بلندمرتبه به حدود صد سال می رسد اما در تهران به 20 سال هم نمی رسد. یا تجربه مترو در نیویورک 70 ساله است اما در تهران تجربه ای 15 ساله، آن هم به صورت محدوداست.

در شهرهای بزرگ توسعه یافته می توانید روی مدنیت و رفتارهای عقلانی شهروندان حساب باز کنید، چرا که آنها می دانند منافع شان در چه رفتارهایی است اما در تهران این رفتارها را نداریم. نمی توان انسان هایی را که چند نسل است در شهر 10 میلیونی زندگی می کنند با فردی که همین دیروز از یک روستا به شهر آمده در یک سطح قرار داد و انتظار معجزه داشت.

مسئله کشورهای در حال توسعه شبیه ایران، نبود قدرت تصمیم گیری برای خود بوده است. ما در بسیاری از دوره ها در موقعیت های استعماری یا شبه استعماری بوده ایم که از بیرون به ما تحمیل شده است و باید قبول کنیم ساختاری عادی نداریم و به همین دلیل باید دیدگاه پیچیده تری در مدیریت و تصمیم گیری داشته باشیم. می توانم بگویم حداقل از دهه 40 تا امروز این پیچیدگی و پختگی در تصمیم گیری را برای تهران شاهد نبوده ایم و در عوض صحبت ها و تصمیماتی که درباره مسائل مهم تهران مانند آلودگی هوا یا زلزله مطرح می شود، عمق فاجعه را در تصمیم گیری نشان می دهد.



این تهران عقب مانده

یعنی در عین اینکه بسیاری از شرایط اجتناب ناپذیر بوده، در بخش دیگر به دلیل نبود مدیریت دچار مشکل شده ایم؟ یعنی شما اشکال را متوجه مسئولان شهری می دانید؟

- منشأ نبود مدیریت را باید در افکار و برنامه های نخبگان شهرسازی و جامعه شناسی و انسان شناسی و سایر گروه هایی دتخیل در شهر دید و تا این گروه ها مسائل را از نظر خود تبیین و توصیف نکنند، مدیریت نمی تواند کاری کند و تا زمانی که گروه های قانون گذاری شهری و برنامه ریزی شهری سندهای لازم را طراحی نکنند، مدیریت نمی تواند کاری کند.

از نظر من این سندها درست طراحی نشده و بسیاری از آنها دیدگاه های شهری و کالبدی، مهندسی و اقتصادی داشته اند و دیدگاه های اجتماعی و فرهنگی و روح شهر را نداشته اند. به همین دلایل مدیریت شهر نه تنها در جهت اصلاح این شرایط نبوده، بلکه خودش تبدیل به عاملی شده که با اجرا نکردن یا اشتباه اجرا کردن پروژه ها و اسناد بالاسری خسارت های ملموسی را به شهر وارد کرده است. نمود عینی این روند را می توان در تغییر کاربری ها و از بین رفتن باغات دید که با سیستم قدیمی فرافکنی پس زده و در پژوهش های پراکنده و سفارشی نادیده گرفته می شود.

انسان هایی که حق حیات شان به چالش کشیده شده، در این فضای شهری که توصیفش کردید کجا هستند و در چه شرایطی زندگی می کنند؟ می توان این استدلال را داشت که تهرانی ها به عنوان یک شهروند، کنش هایی موثر داشته و دارند؟

- باید قبول کرد در شهرهای ما تعریف «شهروند» مصداق بیرونی ندارد؛ شهروند به عنوان کسی که در یک قرارداد اجتماعی متقابل قرار دارد، از انقلاب صنعتی و انقلاب بورژوازی به وجود آمد. تجربه امروز شهرهای دنیا زیست در شهرهای 100 تا 400 هزار نفری است و شهر ایده آل را شهرهای تا 100 هزار نفر جمعیت می دانند که امکان ارائه خدمات بیشتر است و تجربه هم زیستی را پیدا می کنند. رفتار شهروندان در یک شهر برای کوچکترین کارها، مثل راه رفتن با رفتار افراد در روستا متفاوت است؛ شما در یک شهر نمی توانید هر وقت دل تان خواست بدوید، وارد خیابان شوید یا حریم خیابان ها و مغازه ها و افراد را رعایت نکنید و باید خود را دائم با کالبد شهر تنظیم کنید.

تهران و سایر شهرهای ما به ویژه تا حدود دهه 40 با درآمدهای نفتی شکل گرفته اند و به جز آن دوران، یک موج مهاجرت گسترده و شهرنشینی هم در دهه های 70 و 80 رخ داده است. در این مدل شهرنشینی، منشأ شهرسازی و گسترش ساختارهای اصلی را شاهد نیستیم و با تزریق یکباره درآمدهای نفتی رشد شهر تنها از یک جنبه صنعتی و کالبدی صورت می گیرد و از بسیاری جهات دیگر عقب می ماند. به این ترتیب اقدامات ساختاری و کالبدی که در شهرهای توسعه یافته در سالیان سال انجام شده، ما، یکباره و در یک دهه به شهر اضافه می کنیم؛ بدون آنکه الزامات و فرهنگ آن را داشته باشیم.

همین حالا تهران را با نگاهی ساده از نظر فضاهای عمومی مثل تالارها و پارک ها با 15 سال قبل نمی توان مقایسه کرد ولی در کنار این مسائل، فرهنگ توسعه یافتگی را نداشته و نمی توانسته بسازد چرا که بسیاری از آنها نیاز به زمان دارد و ممکن است یکباره تونل و بزرگراه در شهر سبز شود اما نمی توان یکباره فرهنگ استفاده درست از آنها را هم به مردم داد، این نیاز و فرهنگ باید درونی شود.



این تهران عقب مانده

درباره کالبدی صحبت می کنید که زندگی مردم در آنها جریان داشته و اگر اشتباهی در آن وجود داشته، در واقع زندگی مردم را کمی یا کیفی دچار چالش و آسیب کرده است. این اشتباهات مدیریتی را موثر می دانید؟ آسیب های شان بیشتر کدام بخش ها را متضرر کرده و آیا جبران پذیر است؟ مصداق هم بیاورید بهتر است!

- فکر نمی کنم کسی وجود اشتباهات در تصمیم های خرد و کلان در تهران و سایر شهرها را رد کند. یکی از مهمترین صدمات توسعه یکباره این کالبد، از بین رفتن فرهنگ های موجود در شهر یا جایگزین کردن رفتارهای غلط یا روندهای اشتباه بوده است. در شرایطی که جمعیت شهر را دو تا سه برابر کرده ایم و می خواهیم جایی را برای اسکان و تردد آنها باز کنیم، مجبور به تصمیمات اشتباه و عجولانه می شویم و نمود عینی آن اتوبان های بزرگ و متعددی بود که با آنها شهر را تکه تکه کردند و کسی به این فکر نکرد که این شهر با این شرایط چطور می خواهد انسجام خود را حفظ کند؟

علاوه بر اشتباهات اجرایی و فنی، اشتباهات نظری و مفهومی زیادی هم داشته اند که نمونه عینی و همچنان ملموس آن را می توان در تصوراتی درباره اخلاق یا زندگی سالم برای زن و مرد دید. مسائلی که روابط زن و مرد و تعامل دو جنس، خانواده، تعاملات انسانی در سنین مختلف و ... را به چالش و حاشیه کشند و آسیب های زیادی را به افکار و تصورات مردم از هم وارد کرد. شاید خسارت هایی که این تغییرات و اقدامات در شهر به بار آورده تا سالیان سال و به راحتی در رفتار مردم تغییر نکند و نیاز به یک برنامه بلندمدت داشته باشد.

آیا نباید درباره این مسائل هشدار داده می شد؟

- قطعا هشدارهای لازم در هر برهه از زمان داده شده اما کسانی که این مباحث را مطرح می کردند یا حتی مخالف این نظرات، از جمله تفکیک جنسیتی بودند، هیچ کدام شان در امور شهر متخصص نبودند و با روابط و گروه ها و تجمع های انسانی و مسائل آنها آشنایی نداشتند.

می توان این گونه برداشت کرد که به دلایل مختلف، از جمله تغییر در مدیریت ها، گردانندگان تهران یا سایر شهرهای بزرگ، تکلیف شان با خودشان هم روشن نیست و خودشان هم نمی دانند از شهر چه می خواهند؟

- تهران در این سال ها چرخه های ناقص و اشتباهات مدیریتی زیادی داشته که البته بخشی از آنها اجتناب ناپذیر بوده است اما به طور کلی می توان گفت درباره شهرهای بزرگ از جمله تهران، سیاست عمومی و یکسانی بین افراد اجرایی و تصمیم گیر وجود ندارد، برای نمونه پس از سال ها تلاش برای ساخت پارک ها، هنوز سیاست درست و مشخصی برای آنها نداریم؛ مثلا مشخص نیست پارکا به جز فضای سبز چه کاربر دیگری باید داشته باشند؟ از چه ساعت تا چه ساعتی مردم امکان بهره برداری دارند؟ یا تا چه ساعتی چراغ های پارک ها روشن است؟

مثال دیگر درباره این بلاتکلیفی، شهر شب نبودن تهران و سایر شهرهای بزرگ است؛ در دورانی مثل جنگ تحمیلی از ترس بمباران نمی توانستیم در شب چراغ ها را روشن بگذاریم و این روند تاریکی در شب منطقی بود اما چرا باید همچنان این منطق ادامه پیدا کند. مسئولان می گویند تهران شهر شب نیست اما در واقع شب تهران در اختیار گروه های خاص است که از این شرایط آرام و تاریکی استفاده های خودشان را می برند.



این تهران عقب مانده

بسیاری از اقدامات ممکن است نتیجه خوبی نداشته باشد اما با هدف کارکردهای مطلوب و اهداف دلسوزانه بوده است. مشکل در کدام یک از اجزای این مثلث برنامه، مدیر و اجرا قرار می گیرد؟

- عاقلانه این است که در یک شهر چند میلیونی، شهروندان را بلاتکلیف و چشم به دهان سایر شهروندان نگذارید. نمی توان 10 میلیون انسان را دور هم جمع کرد اما برای تفریح و اوقات فراغت آنها برنامه ای نداشت و در عین حال به خودم مردم و گروه های مردمی هم اجازه هیچ اقدامی را نداد. جمعیت شهری و به ویژه طبقه متوسط و پایین باید در اولویت دسترسی های اجتماعی و فرهنگی و تفریحی با صرفه اقتصادی و با توزیع مناسب باشند تا مجبور نشوند برای نیازهای خود از جنوب تهران به شمال آن بیایند. ما در تهران با انبوهی از خدمات کج کارکرد مواجه هستیم؛ مراکز تجاری شمال تهران عمدتا با هدف شست و شوی پول و سوداگری ایجاد شده که قشر محدودی از مردم شهر را به خود جلب می کند و آخرین کارکرد آن را می توان مجموعه فروشگاهی دانست.

شاید کسی تا به حال به مسئله ترافیک از این منظر نگاه نکرده باشد اما یکی از دلایل ترافیک در تهران، اجتماعی شدن خانم ها و اشتباه در سیاست اشتغال زایی برای آنها در سه دهه گذشته بوده است. نرخ اشتغال زنان در دهه 50 حدود 13 درصد بوده و همین الان هم 13 درصد است اما مسئله اینجاست که آن زمان این 13 درصد زن شاغل، تحصیلات دانشگاهی نداشتند اما امروز با تعداد بی شماری از زنان تحصیلکرده، متوقع و آشنا به حقوق شان در جامعه مواجه هستیم که دنبال کار هستند. این زنان به دنبال شغل در شهر می چرخند و اگر هم کاری نداشته باشند، دیگر در خانه نمی مانند و به هر دلیلی، از جمله خرید یا گشت و گذار بیرون از خانه می آیند و برای خودشان کار ایجاد می کنند.

نمی توان این مسئله را فقط به زنان نسبت داد؛ چرا که به مردان و به طور کلی همه گروه های سنی فعال هم تعمیم پذیر است!

- این مسئله را قبول دارم اما درباره خانم ها مشهودتر است. مقایسه تهران و سایر شهرهای بزرگ در دنیا نشان می دهد تهران برعکس شهرهای دیگر ساعت اوج ترافیک ندارد و وضعیت ترافیک شهر تقریبا در همه ساعت ها یکسان است. علت هم این است که تردد بسیاری از افراد در شهر ربطی به ساعت کار ندارد و این افراد بیشتر وقت شان بیرون از خانه هستند. از آنجایی که مدیران شهر هم جزیی از همین افراد ساکن در شهر هستند، در همین بازی می افتند و به این ترتیب مدیریت شهری هم به جای راه حل های بومی و ابتکاری، به سمت الگوبرداری می رود؛ در حالی که این کاملا اشتباه است.

گویا قصد ندارند از تجربه های اشتباه درس بگیرند. در شهری که میزان آلودگی تا این اندازه بالاست اگر از افراد بخواهید زباله خود را تفکیک کنند مسخره است و زمانی این را می شود از شهروند خواست که امتیازات مدنی بگیرد و این مدنیت را در شهر خود ببیند.



این تهران عقب مانده

شهروندانی که درباره آنها صحبت می شود، آنقدرها هم بدون تجربه و تعلم ناپذیر نیستند و بسیاری از رفتارها در شهر نشان می دهد می خواهند به سمت رفتارهای مدنی حرکت کنند. شکل گیری گروه های مردمی برای کاهش آلودگی هوا، جمع آوری و تفکیک زباله ها یا آموزش رفتارهای ترافیکی به کودکان می تواند نشانه های خوبی باشد! اینها می توانند شروع اقدامات بیشتر و موثرتری برای بهبود کیفیت زندگی شهری باشند.

- این تجربه مدنیت در تهران بسیار محدود است اما باید توجه کرد تجربه های مدنی کوچک با تجربه های بزرگ تلخ یا اشتباه تخریب می شوند. مثال این مسئله فرهنگ رانندگی در تهران است که اگر کسی سعی در رانندگی قانون مدار و خوب کند، نابود می شود. خانم ها معمولا خوب رانندگی می کنند اما یا در هر جایی امکان رانندگی ندارند یا پس از مدتی پرخاشگر می شوند یا آمار تصادف شان بالا می رود و عملا نمی توان با سیستم پرخاش جویانه رانندگی نکرد. رفتارهای مدنی کوچک و محدود مانند حباب های کوچک هستند که در این جریان قوی و مستمر نمی توانند موفق باشند. اگر می خواهیم این حرکت ها قوت بگیرند اولا باید خود انگیخته باشند و در عین حال باید حمایت شوند.

البته این حرکت های خُرد نباید در تعارض با برنامه های کلان و گاهی نانوشته باشند، برای نمونه در شهری مثل تهران که سیستم کلان نمی تواند به دلایل مختلف فضاهای فراغتی برای 10 میلیون نفر ایجاد کند، نباید سیستم های بالاسری جلوی حرکت های خودانگیخته را بگیرد. مثال این کار کتابفروشی هایی بود که در تهران شکل گرفتند و در آنها فضای کوچک و سالنی برای بحث و گفتگو و خوردن چای ایجاد کرده بودند اما در دولت نهم و دهم با آنها مقابله شد. اینها ابتکارات مدنی کوچک است که خیلی سریع می تواند رشد کند. اگر هر کتابفروشی حداقل هزار نفر را پوشش دهد، حداقل یک میلیون نفر می توانند از این فضای فراغتی بهره ببرند اما نوعی ترس از این کار وجود دارد.

دلایل این مخالفت ها در دوره ای معنی داشت اما آیا هنوز هم وجود دارد؟

- گروه های مردمی و دانشجویی معمولا از شروع حرکت های مدنی دلخوری دارند و می دانند با احتمال موافق نشدن و مواجه شدن با این نوع مقاومت ها روبرو خواهند شد. مشکل اداری و روند سخت گرفتن مجوز، بسیاری از شهروندان را مایوس می کند و ممکن است در ابتدا با کار شما موافقت کنند اما به محض بزرگ و گسترده شدن، ترس از نفوذ به وجود می آید. فارغ از این موارد نمی توان یک شهر میلیونی را با ابتکار خُرد و خود انگیخته اداره کرد و این ابتکارات و اقدامات مردمی، به عنوان گزینه های کمکی مطرح هستند. ساختار کلان موظف است اولا با این اقدامات مقابله نکند و دوم اینکه تا جایی که می تواند حمایت خود را دریغ نکند، تا این ساختارهای خُرد شکل بگیرند.



این تهران عقب مانده

مردم شهرهای بزرگ درگیر بسیاری از مسائل شده اند و در هجوم بی کیفیتی زندگی، آسایش و دل خوش ندارند. بخشی از این شرایط به انتخاب و نوع زندگی آنها برمی گردد و آنها امکان تصمیم گیری های کلان ندارند. این شرایط را چطور می توان اصلاح کرد؟

- ذهنیتِ پیدا کردن مقصر و تفکیک خوب و بد از اساس اشتباه است. یکی از اصلی ترین این قضاوت ها مقصر دانستن مسئولان از سوی مردم و بالعکس است و این ساده ترین الگوست که کسی از خودش گلایه نمی کند. ضمن اینکه مسئولان جزیی از مردم هستند و تفکیکی بین آنها نیست. فارغ از این مسائل شما چند انسان شناس، جامعه شناس یا کارشناس سراغ دارید که در موضوعات مختلف شهری می توانید سراغ آنها بروید یا افرادی باشند که بدانید مسئولان آنها را در تصمیم گیری ها دخیلی کرده اند؟

چرا در بسیاری از موارد فقط سراغ من می آیید؟ دلیلش این نیست که فقط من می توانم صحبت کنم و دیگران این حق را ندارند بلکه گویا توافق نانوشته ای به وجود آمده تا به استاد و کارشناس این حوزه القا کند نباید در این حوزه ها دخالت کند و فقط باید سرش در مقاله و تدریس خودش باشد و در جامعه هر چه گذشت، گذشت. بهتر است بپرسید تحقیقات شهری را چه کسانی انجام می دهند؟ و این تحقیقات در کجا به کار گرفته خواهد شد؟ تنها شهرداری تهران ده ها مرکز تحقیقات شهری دارد اما این تحقیقات کجا می روند و چقدر موازی کاری وجود دارد؟ چقدر آنها منتشر می شود و چقدرشان خاک می خورد؟

آنچه تصویر می کنید، نگرانی هایی است که در این سال ها درباره آنها تذکر داده شده اما تغییری در آنها نداشته ایم و شهر با همان روال قبلی و با ذهنیتی که مشخص نیست کجا پخته می شود، پیش می رود. با این حساب بیشتر از قبل باید نگران بود؟

- شرایط زندگی نسبت به 10 سال قبل تغییرات مثبت زیادی داشته اما مسئله اینجاست که ما دیگر آن افراد 10 سال قبل نیستیم و خواسته هایمان هم تفاوت دارد. فشاری که امروز روی یک شهروند برای زندگی عادی وجود دارد با فشار 10 سال قبل متفاوت است ولی ما هم آن فرد 10 سال قبل نیستیم. آنقدر که امروز جوانان ما نیاز به فضاهای فرهنگی دارند، جوانان یک نسل قبل نداشتند و اصلا از سطح این نیازها خبر نداشتند تا آنها را طلب کنند. شهر همواره در حال تغییر است و در شرایطی که شهری 10 میلیونی داریم، دیگر شرایط بسیار سخت تر است.

فارغ از همه این موارد، باید حداقل تا دو دهه دیگر فاتحه روستاها را به طور کامل بخوانیم و همه آن جمعیت انسانی را جزء جمعیت شهرنشین محسوب کنیم. روستاهای فعلی با تعریف روستا تطبیقی ندارند و به شکل شگفت آوری اصرار به تبدیل شدن به شهر دارند. با این روند شکل گیری شهرهای جدید به نظر می رسد تعداد شهرهای میلیونی کشورمان به 30 شهر هم برسد و به همین دلیل باید خودمان را برای این شرایط آماده کنیم.



این تهران عقب مانده
 

راهکار اصلاحی شما برای این شرایط چیست؟ این آسیب ها تا چه دورانی ادامه دارد؟

- در درجه اول باید جلوی حرکات مهاجرتی آسیب زا را گرفت. برای بسیاری از نخبگانی که مهاجرت به خارج از کشور دارند، حداقل تا مقطع دیپلم سرمایه گذاری های بلند مدت شده اما با رفتن آنها همه هزینه ها هدر می رود و می توان این مهاجرت را به نوعی غارت هزینه و اندیشه در کشور برشمرد. مدل دیگر مهاجرت روستا – شهری است که افراد با اجبار مستقیم و غیرمستقیم محل زندگی خود را تغییر می دهند و دچار آسیب های روانی و اجتماعی و مالی می شوند و از همه مهمتر این آسیب را به جامعه منتقل می کنند.

در گام بعدی مفهوم توسعه روستایی باید بازبینی شود و ببینیم آیا منظور این است که روستا را توسعه دهیم تا آنها در روستا بمانند؟ تجربیات ما در این سال ها می گوید این روند اشتباه است و رفع نیازها باید منطبق با تحولات شهر و روستا باشد و نمی توان نیازهای شهر را برای جلوگیری از مهاجرت به روستا بُرد. تجربه نشان داده در شرایطی که با پول نفت به کل روستاها برق، تلفن، آب و جاده و ... می دهند، آن فضا دیگر یک روستا نمی ماند و خیلی زود گرایش به شهر شدن پیدا می کندو به همین نسبت شهرهای کوچک بزرگ و شهرهای بزرگ هم شهرهای میلیونی می شوند.

در شرایطی که مدل آرمانی پذیرفته شده در دنیا برای یک شهر، جمعیتی صد هزار نفری است، اصرار ما برای بزرگتر شدن جمعیت شهری معقولانه نیست و آینده این شهرها دچار بی تعادلی خواهد بود. یکی از راه های تشویق جمعیت های شهری به ماندن در شهرهای کوچک آن است که با دادن امتیازهایی، تمایل به ماندن در شهر مبدأ را بیشتر کنیم؛ برای نمونه زندگی در شهرهای بزرگ به دلیل قیمت زمین مستلزم زندگی در خانه هایی با متراژ کم و آلودگی و ترافیک است اما در شهری کوچک می توان با همان مبلغ و شرایط خانه ای بزرگ داشت و در رفاه بیشتری زندگی کرد و در این شرایط بسیاری از افراد گزینه دوم را انتخاب می کنند.

البته بسیاری هم زندگی در فضای شلوغ و پر هیجان شهر را ترجیح می دهند اما این دیگر باید انتخاب آن افراد باشد و نه اجبار. تجربه این اجبار در دولت نهم و دهم برای جابجایی کارمندان هنوز در دسترس است و همه خسارت های آن را درک کرده اند.

البته برعکس مردم، مسئولان از این تجربیات درس چندانی نمی گیرند.

- با هر دیدگاهی، اگر به دنبال اصلاح هستیم، ابتدا باید قبول کنیم و بپذیریم اشتباه کرده ایم و سپس بررسی کنیم که از کجا باید اصلاح را شروع کرد؛ درست مثل یک بیمار که ابتدا باید بیماری را قبول کند.

مشکل دیگر اینجاست که باید اجماعی برای تشخیص بیماری وجود داشته باشد و هر کسی برای خودش تشخیص و درمانی را پیشنهاد ندهد. باید از ذهنیت آرمان شهری بی ربط مثل تغییر پایتخت، ذهنیت های آرمان گرایانه، مثل برگشت به زندگی سنتی و روستایی با اصرار بر زندگی ابتدایی برای مردمی ثروتمند و اهل تجدد خودداری کنیم، چرا که مردم قطعا به شکل تحمیلی در مسیر مورد نظر ما حرکت نمی کند.

 

سالنامه شرق

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top