او خیلی درد می کشید

فاطمه محمدى

وکیل ملت: حال همه آن ها خوب است ؛ ملالی نیست ، جز پشیمانی و حسرت ، که مردم به آن مرگ تدریجی می گویند....

تاریخ انتشار: 21فروردين1395|00:51

او خیلی درد می کشید
| کد خبر: 128102

حال همه آن ها خوب است ؛ ملالی نیست ، جز پشیمانی و حسرت ، که مردم به آن مرگ تدریجی می گویند....
با این همه اگر عمری برایشان باقی بود ، طوری از کنار آرامگاه تو خواهند گذشت ، که اشک های ندامتشان ، دل پر اندوهت را از پس ان خاک ها دوباره نلرزاند. ، که نه یادت بیاید ، از آن زندگی ها که از تو گرفتند و نه آن روزگاری که بی رحمانه تو را بر دامنش رها ساختند..
تا یادم نرفته است ؛ بنویسم ؛
حوالی آن بعد از ظهر ها دختری می آمد و از پشت شیشه ها به چشم های سبز زیبای تو خیره می شد و تو به غروب ...
می دانست ، اتاق های سرد و بی روح آن جا ، همیشه از حوالی جان سوز باز نگشتن ها خبر می دهد. ، اما می نشست و هی برایت حرف می زد و چقدر دلش می خواست ، هر از گاهی آن چشم های سبز زیبا ، به آن چشم های سیاه نیم نگاهی بیندازد ....
یادت هست ، چقدر دلش می خواست انعکاس تبسم رویایی ، رویایی هرچند گذرا را از پس آن چشم های غمگین ببیند ، اما تو می دانستی انعکاس زیباترین نگاه ها نیز ، شبیه شمایل هیچ شقایقی نیست ...
راستی از کی دیگر با شقایق ها حرف نزدی؟
نشست کنارت ، خودت را کنار کشیدی ، پرسید
این جا بن بست توست؟
راستی تو چگونه به این بن بست رسیدی...رساندند....؟
افتاد به گریه...و باز سکوت...
بگذارید او را ببرم زیر این باران ؛ آخر باران ، غم ها را می شوید و با خود می برد .
خندیدند:
بی آزار است ، اما باران نمی فهمد که چیست...
چند بار کوچه پس کوچه های این شهر خاک و گلی را وجب کرده بودی ، تا خوش بو ترین نان ها را تو ، توی سفره شان بگذاری؟
در این سال های عمر کوتاهت،چند بار خندیدی؟
چند بار گریستی؟
عاشق کدام چشم سیاه ، این شهر غریب شده بودی؟
چقدر دیر دیدمت ، چقدردیر شناختمت ، اما چقدر زیبا هستی هنوز هم ، از پس این قاب عکس ، مثل همان بار اولی که دیدمت ...
راستی خبرت بدهم ؛
آن ها که تا دیروز ، به دیوانگی هات می خندیدند ، حالا به دیوانگی های خود اشک می ریزند
و راستی خوابت را دیده اند این جماعت از خدا بی خبر، بی خواب این روزها و شب های که هیچ جور نمی گذرد....
خواب دیده اند ؛
خانه ای خریده ای ؛ بی پنجره ، بی در، بی دیوار
حالا بخند ، هی بخند...سال هاست نخندیده ای...
دارد همین لحظه یک فوج کلاغ سیاه ، از فراز کوچه شان می گذرد ؛
باد بوی تو را آورده است ...

زمانی نه چندان درور ، مثل این روز ها که می روم ، جوان چشم سبز زیبایی بود در دارالمجانین
گفته بودمد ، از خانواده اعیان و اشراف این شهر است ، دیپلمش را با معدل بالایی گرفته بود و داشت خودش را برای کنکور آماده می کرد.
عاشق دختری شده بود ، از آن جماعت بی نوای شهر که به کلاس خانواده اش نمی خورد.
دختری زیبا، با چشم هایی عجیب زیبا تر ؛ عکسش همیشه همراهش بود.
دلش خواسته بود با او ازدواج کند ، نامزدی ، چیزی ، تا خیالش راحت باشد.
پدر اما با او سر سختانه جنگید ، یک سال گذشت ، نتوانست در رشته ای که خانواده انتظار داشتند ، قبول شود و از آن پس سیل تحقیر ها و طعنه ها و دشمنی ها و....
پدر حتی او را یک بعد از ظهری ، لخت مادرزاد از خانه بیرون انداخت و برادرانش هم....
دخترک به رسم جبر زمان و و او نیز ظلم و ستم پدر ، ازدواج کرد.
پسر دگرگون شد ، روز به روز ، ماه به ماه بد تر....
فریادهاش چهار ستون آن خانه را می لرزاند ...
برای خواهر خواستگاری آن چنان که پدر می خواست ، از راه رسید ؛ داد و ستدی بود و شراکتی و مالی دو چندان که هیچ نیازی به آن نبود...
پسر را به دارالمجانین فرستادند ، نمی خواست بماند ، بی قرار و پریشان....
و خانواده که قول داده بودند ، بعد از مراسم ، او را باز می گردانند ، نشستند و پیش خودشان فکر کردند ، او همان جا بماند ، بهتر است ...
پسر تاب نمی آورد ، بی تاب خانه بود ، یا....
و خانواده کم کم او را به حال خود رها کردند ؛ انگار هیچ وقت پسر چشم سبز زیبا رویی در آن خانه نبوده است....
پسر فهمید دیگر به دنبالش نخواهند آمد،
پسر فهمید جفای پدر ، بیش از تصور او بوده است و....
آن وقت دیوانه شد...
سکوت...
وقتی به ملاقاتش می رفتم ،همیشه می گفتم ؛
او خیلی درد می کشد ، همش دستش روی پهلویش هست ، فشار می دهد و ناله می کند.
می گفتند ؛
اثر قرص هاست روی کلیه ها و....
صبح زودی بود ، زنگ زدند خانواده اش بیایند و او را ببرند...

چه جانگداز بود ، وقتی عکسش را بر مزارش دیدم ،
از اقوام دوری که به رسم ادب ، برای خاکسپاری یکی از اعضای خانواده شان رفته بودم...

 

وکیل دادگمتری

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 2

sara
|
21فروردين ماه 1395
0
0
عالی بود
ملیحه دغلاوی
|
21فروردين ماه 1395
0
0
حال همه ما خوبست اما تو باور مکن!
درود بر شاعر عزیز سید علی صالحی
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top