پوران فرخ زاد از خاندان عصیان گرش گفت

وکیل ملت: پوران فرخ زاد. به این دو کلمه که کنار هم قرار می گیرند، چه می توان افزود؟ آیا می توان ناخودآگاه از نام فامیلی او به خاطرات نقبی نزد؟ آیا می توان او را با سوال های ریز و درشتی که تمامی ندارند، در یک گفت و گوی کوتاه، کلافه نکرد؟

تاریخ انتشار: 23فروردين1395|15:28

پوران فرخ زاد از خاندان عصیان گرش گفت
| کد خبر: 130050

پوران فرخ زاد. به این دو کلمه که کنار هم قرار می گیرند، چه می توان افزود؟ آیا می توان ناخودآگاه از نام فامیلی او به خاطرات نقبی نزد؟ آیا می توان او را با سوال های ریز و درشتی که تمامی ندارند، در یک گفت و گوی کوتاه، کلافه نکرد؟ راستی او چند بار برای این خیل سوالات پاسخ هایی ارائه کرده است؟

چند بار در مقام پاسخگو، مخاطبِ سوال هایی قرار گرفته که از مضمون زندگی او فاصله دارند و بیشتر به زندگی خانواده اش مرتبت می شوند؟ در حوالی تولد 83 سالگی این بانوی شاعر، نویسنده، پژوهشگر و ایران شناس، مهمان خانه اش شدیم تا با او از دنیای خودش سخن بگوییم، دنیایی که پر از رنج ها و سختی ها اما سربلندی ها بوده. او یک تنه بعد از مرگ خواهر و برادرانش ایستاده و نام خانوادگی اش را مراقبت می کند و بعید نیست که در هر مواجهه ای مجبور باشد کمی هم از آن ها بگوید.

با این همه در این گفت و گو، ما، فرخ زاد مادر را کشف کردیم؛ چهره ای کمتر آشنا برای نسلی که بعد از انقلاب، تنها نامی از فروغ و دیگر اعضای خانواده مه فرخ زاد شنیده بود و حالا می خواست در امنیت خاطر و به دور از جریان ها و سیاست بازی های شعری، بزرگ شود. در چنین میدانی، جز پوران فرخ زاد، چه کسی می توانست دستی مادرانه و آغوشی محبت آمیز باشد که هم ریشه در گذشته دارد و هم وسواسی برای شناخت خود.

این گفت و گو از کودکی او آغاز می شود تا کشف کند چطور یک زن، برای استقلال فردی تلاش می کند اما باز خود را مادر تمام جهان می داند؟ چطور می توان، خواهر فروغ بود اما او را به چشمی مادرانه دید؟ چطور می شود، از زندگی واقعی شاعران لطمه خورد و رنج کشید، اما باز هم به احترامشان، سکوت کرد و درس شاعری به نسل های بعد داد؟ این گفت وگو، قصه مادری پوران فرخزاد است برای شعر امروز و یا لااقل بخشی از شاعران جوان امروز.
 

پوران فرخ زاد از خاندان عصیان گرش گفت (1)

دنیای شاعرانه برای شما از چه زمانی آغاز شد؟ اولین کشش ها به سمت هنر را در چند سالگی احساس کردید؟

خیلی بچه بودم؛ شاید کلاس سوم ابتدایی، انشا می نوشتم. آن زمان انشاها همه به نوعی تشریفاتی و البته فرمایشی بود. یعنی معلم ها یک سری سوالاتی می کردند و یک سری جواب های بچگانه ای می گرفتند. ولی من همیشه از گله بیرون می زدم. زیر بار این سوالات نمی رفتم و چیزهای دیگری را می گفتم و می نوشتم. یک روز انشایی نوشته بودم که الان موضوعش را به خاطر ندارم اما هر چه که بود، با آن سن کم، خیلی فضل فروشانه نوشته بودمش و با کلی چیزهای نوآورده بودم.

آموزگارمان که دختر جوانی بود، کمی به من نگاه کرد، خیلی هم مرا دوست داشت. همیشه مرا نوازش می داد. گفت به من راست می گویی؟ گفتم بله. گفت این ها را چه کسی می نویسد؟ مامانت؟ گفتم نه. گفت بابات؟ گفتم نه، خودم. به من هم برخورده بود که چرا چنین سوالی می پرسد اما او گفت که آخر این ها از سن و سال تو بیشتر و بزرگ تر است. گفتم نه، خودم می نویسم. گفت قسم می خوری؟ گفتم بله، قسم خوردم. گفت خب، من به تو یک مژده می دهم، اگر همین طور که هستی، دختر خوبی بمانی و زندگی ات را درست ادامه دهی و کار کنی و تجربه کنی، می توانی یک روز یک نویسنده بزرگ شوی.

حالا سال ها گذشته، می خواهم بگویم یک قرن گذشته. من هیچ وقت نویسنده بزرگی نشدم. یعنی نرسیدم به ایده آلی که خودم در ذهن داشتم. به عقاید دیگران کار ندارم، خود آدم است که چیزی را می پذیرد یا رد می کند. من نویسنده بزرگی نشدم ولی تمام عمرم را به خواندن و نوشتن گذراندم. حالا نمی دانم، شاید بعد از مرگ داوری شود درباره ام. معمولا در دنیا این طور است. تا آدم زنده است کارنامه اش باز نمی شود. شاید قضاوتی در راه باشد. نمی دانم. چون چیز زیادی از عمر من نمانده. درواقع در پایان راه هستم ولی هنوز آرزو دارم نویسنده بزرگی شوم.

خانم فرخ زاد، شما در دهه 20 و 30 تاریخ معاصر ایران یکی از خاص ترین خانواده ایرانی را داشته اید. این خانواده چقدر به شما کمک کرد در راه نویسنده شدن، یا بهتر است بگویم ورود به دنیای هنر؟ اصلا فضا این طور بود که مثل امروز خانواده ها نقش پررنگی در این زمینه داشته باشند؟

نه، اصلا در زمان ما این صحبت ها رایج نبود. پدر من یک افسر ارتشی بود، اما سرگذشتش درست مثل یکی از رمان های بالزاک می ماند که اگر عمرم کفاف بدهد باید آن را بنویسم. به هر حال او هیچ وقت خانه نبود، اصلا نمی دانست ما چه کار می کنیم و چه درسی خواندیم و تا چه حد موفق هستیم. مادر من هم زن کتاب خوانی بود. زن خیلی نوآوری بود، خیلی باهوش و تیز بود ولی چون دائم در حال زایمان بود و کمتر می شد شکمش را خالی دید، او هم فرصت این را که به ما برسد و تشویقی کند، نداشت.

مگر چند خواهر و برارد بودید؟

ما هفت نفر بودیم؛ 3- 4 نفرمان میان راه ناپدید شده بودند و درواقع چهار، چهار فرزند از خانواده ما به شهرت رسیدند اما من فکر می کنم همه شان به نوعی نبوغ داشتند. البته الان دیگر فقط یکی شان هست و بقیه نیستند. (لبخند تلخی می زند.) می خواهم بگویم که به جز یکی شان (به خودش اشاره می کند) بقیه همه اهل ذوق بودند. علتش مامان بود یا بابا، نمی دانم. ولی بیشتر پدرم تاثیرگذار بود، چون خیلی ژنی بود. شعر می گفت و اهل خواندن بود. کتابخانه وسیعی داشت و ما در آن کتابخانه بزرگ شدیم. بنابراین همه بچه ها استعداد داشتند، ولی استعداد همیشه باید با تجربه و با پیگیری، ادامه پیدا کند وگرنه فایده ندارد و حرام می شود. بچه های دیگر حرام شدند.

من، فروغ و دو برادرم که یکی شان پزشک بود و در اوایل انقلاب به دلایل مختلف از دنیا رفت، هر چهار نفر به نوعی ذوق شدید داشتیم اما این ذوق در هر کدام از ما به شکلی بود. نه این که فکر کنید من امروز شعر می گویم، فروغ هم شعر گفته و خیلی معروفیت جهانی دارد ولی کوچک ترین شباهتی بین شعرهای من و او پیدا نمی کنید. یک نوع دوئل ذوقی، ادبی و فرهنگی بین ما فرزندان همیشه وجود داشت.

درواقع از همان مدل شاخ و شانه کشیدن های نوجوانی در میان خواهر و برادران!

بله. یادش به خیر. اگر من یک قصه می نوشتم، بچه های دیگر مسخره می کردند، برادرم و فروغ دائما این ها را می خواندند و اذیت می کردند. (می خندد) مثلا نمی توانستیم قبول کنیم که صدای برادر کوچک من در حال آواز خواندن از رادیو می آید. بیشتر روی شیطنت، رقابت هایی با هم داشتیم، ولی عاشق هم بودیم. این را جدی می گویم. از موقعی که من همه این ها را از دست دادم، یک گوشه قلبم سیاه سیاه است.

به هر حال خانواده ما یک خانواده فرهنگی بود. مادرم هم خیلی زن باذوقی بود. خیلی هم کتاب می خواند ولی فقط کتاب های رمان را می خواند. من الان گاهی نگاه می کنم، می بینم، کنار تمام رمان های من نوشته «خوانده شد». می خواند ولی فراتر نمی رفت، یعنی فقط خواننده این کتاب ها بود اما پدرم نه. پدرم در عین حال که نظامی بود و باید خشن باشد و اتفاق ظاهرش هم بسیار خشن و خشک بود، باطن عشقی، احساسی و مهربانی داشت که پنهان می کرد و نشان نمی داد. یک کتاب خوان حرفه ای بود.



پوران فرخ زاد از خاندان عصیان گرش گفت (1)

یکی از صفت هایی که شاید بتوان به خانواده فرخ زاد داد، صفت طغیانگری است؛ شما، فروغ، برادرتان، هر سه در دوره هایی علیه خود و شرایط اطرافتان طغیان کردید. می خواهم بدانم که این حس و حال از طرف کدام یک از اعضای خانواده بود؟ پدر یا مادر؟

پدر من که روحیه طغیانگرانه داشت. در بچگی از ده فرار کرده بود. می دانید او اهل ده بازرگان تفرش است- که من اعتقاد دارم اسم بازرگان اسم غلطی است و هرچه هم به آنها می گویم گوش نمی دهند. به نظر من، نام آن ده، آذرگان است، چون در آن جا آتشگاه های چندی وجودداشت و هنوز هم دارد و رسوم آیینی قدیم را داشتند- این ها را من بعد فهمیدم نه در بچگی. به هر حال قرار می شود طبق رسوم ده، عروس برادر پدرم را به او بدهند، چرا که برادر پیش از عروسی از دنیا می رود و طبق رسوم قرار می شود عروس را بدهند به برادری که هنوز تازه 13 یا 14 سالش بوده. خب در آن شرایط وضع پدر من چطور بوده است؟

خودش تعریف می کرد که در همان ده، یک بقالی بوده که مرتب از تهران کتاب می آورده و بچه های مکتب می رفته اند و با عشق و شوق از آن جا کتاب می گرتفه اند. همین کتاب ها، چشمش را به دنیا باز می کند و دیگر نمی رود زیر بار این که زن برادرش را بگیرد، بنابراین از ده فرار کرده، با پول بسیار کمی. آمده بودش هر و خیلی کارهای پیش پا افتاده را پیش گرفته بود؛ حتی شاگرد بقال شده بود. ولی موقعی که رضاشاه سر بلند کرد و تشکل قزاق را تشکیل داد، پدرم رفت و نام نویسی کرد و چون هوش زیادی داشت، در همین دستگاه درس خواند و حتی لیسانس هم گرفت. رضاشاه هم بسیار دوستش داشت.

خیلی جوان بود که ستوان یک بود. من تازه به دنیا آمده بودم. شاید 6-7 ماهه بودم که فرستادنندش به بخش کنجور مازندران که بندر نوشهر مرکز آن بود و آنجا پست ریاست املاک را به عهده گرفت. مرا هم در همان نوزادی بردند به کجور و بعد بقیه بچه ها هم بلافاصله به دنیا آمدند، پشت سر هم. انگار خیلی عجله داشتند!

در تاریخ ادبیات، چهره های زیادی داریم که مجبور بوده اند در بچگی با خانواده هایشان از این شهر به آن شهر بروند. خانواده شما هم به نوعی دستخوش این مهاجرت ها بوده؟

درواقع بعد از وقایع 1320 این طور شد. حتما می دانید دیگر. همه روسای املاک ها را برداشتند و پدرم مجبور شد به تهران برگردد. اول رفت ژاندارمری و بعد هم به علت ماموریت های زیادی که به او می دادند، از این شهر به آن شهر می رفت و تابستان ها، هرجا که بود، ما به او ملحق می شدیم؛ مثل زندگی شاملو، خیلی شبیه است. چند بار به او گفتم و با هم خندیدیم. پدر او هم دائم سفر بود و خانواده را می برد و می آورد. ما هم تقریبا این طور بودیم ولی تابستان ها همیشه تهران بودیم. من، فروغ و آن یکی برادرم همه آن جا بزرگ شدیم تا این که هفت سالم بود که به تهران برگشتم و بلافاصله به دبستان رفتم.

زندگی در یک شهر ساحلی که آن زمان توسط رضاخان در حال ساخت و به اصطلاح مدرنیزاسیون بود، چه تاثیری روی شما داشت؟ بافت شهر، مهاجران و مهندسانی که داشتند آن شهر را می ساختند؟

می توانم بگویم که از پنج سالگی عاشق مجلاتی بودم که به این شهر می آمد. در آنجا مهندسان آلمانی بودند که داشتند بندر را می ساختند. روس ها و فرانسوی ها هم بودند. این ها مجلات خیلی زیبایی درمی آوردند که می فرستادند خانه، پدر می آورد برای ما و من علاقه داشتم این ها را بخوانم. طبیعی بود که این مجلات به زبان های دیگری بودند که من متوجه نمی شدم و به همین خاطر با سوال های زیادی که می کردم، تمام اهل خانه را به عجز درآورده بودم. خیلی روی این مسائل کنجکاو بودم. به همین دلیل از پنج سالگی در همان بندر، بابا برایم معلم گرفت و من در خانه، کلاس اول را خواندم تا جایی که وقتی به تهران آمدم، مرا نشاندند سر کلاس سوم.

زیاد می دانستم. علتش هم کنجکاوی و هوشیاری زیادم بود و این که مثل پدرم عشق نوشتن بودم. یعنی فکر می کنم این عشق به نوشتن را همه ما از پدرم به ارث بردیم، چون او یک آدم خاص بود و اگر به صورت جدی دنبال شعر و نوشتن می رفت، حتما یک شخصیت فرهنگی می شد. این را هم خصوصی بگویم که کارها و نوشته هایش پیش من است و خیلی دلم می خواهد چند کتابش را چاپ کنم.

در نهایت به تهران آمدید و ساکن شدید. این شهر چطور شما را پذیرفت؟ چه شد که محله امیریه را برای زندگی انتخاب کردید؟

بله. به تهران آمدیم و در امیریه ساکن شدیم. خیابان امیریه برای من خیلی خاطره دارد. در امتداد امیریه که به طرف ایستگاه راه آهن می رود، یک مدرسه ملی بود به نام «ژاله» که من آن جا رفتم. مدرسه مدرن و پیشرفته ای بود. من آن جا درس می خواندم. فروغ و برادرم هم که از من کوچک تر بودند در همین مدرسه، کودکستان می رفتند. از کسانی که با من در این مدرسه درس می خواندند، یکی خانم «مینو جوان» بود که یکی از معروف ترین اپراخوان های دنیاست و البته همسر ایرج گلسرخی.

آمدن به تهران با تغییراتی در خانواده هم همراه بود؛ شاید به این خاطر که دیگر بابا رییس املاک نبود و وضع اقتصادی خانواده داشت تغییر می کرد، اما تا دلتان بخواهد خاطره دارم از آن روزها. روزهایی که می رفتیم در خیابان ساعت مشیرالدوله (خیابان بلورسازی فعلی) به مدرسه ای که امروز خرابش کرده اند. در زندگی ما یک اصل وجود داشت و آن این که، پدر و مادرم با عشق عروسی کرده اند. پدرم خیلی آدم احساستی و عشق باره ای بود. یعنی اصلا بدون عشق نمی توانست زندگی کند ولی ما این ها را نمی دانستیم و این چیزهایی که الان می گویم را بعدها فهمیدیدم.



پوران فرخ زاد از خاندان عصیان گرش گفت (1)

آدرس آن خانه که امروز به عنوان خانه پدری شما و فروغ شناخته می شود، دقیقا کجای امیریه بود؟

وقتی وارد چهارراه گمرک می شوید، یک طرفش به سمت باغشاه می رفت که خانه عمران صلاحی هم آن جا بود. (بعدها این را فهمیدم.) اما طرف دیگر به سمت خیابان شاپور می رفت که در اواسطش یک کوچه تنگ نداشت. هنوز هم این کوچه هست. وقتی وارد کوچه می شوید، ورودی تنگ را که پشت سر می گذارید، ناگهان کوچه گشاد می شود و خانه های زیادی دارد. خانه ما آن جا بود و خانه چند آدم معروف دیگر. من خودم چند آدم معروف را آن جاها دیدم که بعدها برای خود چیزی شدند. خیلی بچه بودم ولی در حافظه ام ماند. یکی روح انگیز بود. یکی آقای ظلی بود که هر دو آوازه خوان بودند. یکی قهرمان کشتی بود به اسم مهدی زاده. این ها همه برای زمان خیلی دوری است. شما حتما نمی دانید. ولی این ها در سر من مانده.

آدم وقتی در یک واقعه ای است، آن را درست نمی فهمد. بعدها وقتی به آن فکر می کند، در ذهنش به صورت یک سناریو در می آید. بعد از این خانه، به خانه تازه سازی رفتیم که پدرم در انتهای همین کوچه که اسمش به نام سازنده آن، «خادم آزاد» گذاشته شده بود، نقل مکان کردیم. به هر حال... از دیگر همسایه های ما، آقای مسعود خیام بود که نویسنده است.

خانه اش درست رو به روی خانه ما بود. من در کتابی که نوشتم به اسم «بچه های کوچه خادم آزاد»- که متاسفانه هنوز اجازه چاپ نگرفته- نام اقلا 20- 30 نفر را برده ام که بچه های هم محله ای ما بودند و بعدها جز مشاهیر شدند. مثلا سیروس ابراهیم زاده، بهمن فرمان آرا و خیلی های دیگر که الان شا ید نشود اسمشان را آورد. خیلی بودند. خیابان امیریه در آن زمان، یکی از مراکز فرهنگی ایران بود. به هر حال من آن جا دبستان را تمام کردم و برای دبیرستان ابتدا به دبیرستان «پروین» رفتم و بعد از مدت کوتاهی به دبیرستان «خاور» که امروز اسمش عوض شده ولی ساختمانش همان است. یک خاطره هم بگویم؟

از خاور؟

نه از خاور، درواقع از روز مرگ فریدون مشیری. روز عجیبی بود و من اصلا حال مساعدی نداشتم. بعد از مراسم خاکسپاری، یکی از دوستانم گفت می خواهی سورپرایزت کنم؟ گفتم بله! چون همیشه از این کار خوشم می آید. گفت ببرمت مدرسه خارو را ببینی؟ گفتم روز جمع است ونمی شود. گفت من این کار را می کنم. حالا ببین. رفتیم آن جا و او پولی به سرایدار داد و من داخل مدرسه ای شدم که نوجوانی من و فروغ آن جا گذشته بود. فروغ یک سال از من پایین تر بود. کلاس ها را نگاه کردم. جایی که فروغ می نشست، جایی که خودم می نشستم. زمین بازی، شیطنت ها، تمام خاطرات برایم زنده شد. به حرمت فریدون مشیری که خیلی دوستش داشتم، این خاطرات برای من زنده شد اما به همت این دکتر نازنین، دکتر بقراطیان که هنوز هم پیش من می آید و می گوید آن روز یادت هست چقدر گریه کردی؟ این هم بخشی از خاطراتم است.

انگار همیشه شما و فروغ با هم بوده اید؛ با هم مدرسه رفته اید، با هم دبیرستان خاور بوده اید و بعد هم، تقریبا با هم و در فاصله زمانی کمی عروس شده اید؟

من خیلی زود عروسی کردم. 16 سالم بود که عقد شدم. 17 سالم داشت تمام می شد که عروسی کردم. یعنی بین ازدواج من و فروغ 6 ماه بیشتر فاصله نبود. فروغ از من کوچک تر بود اما زودتر از من شروع کرد به عشق و عاشقی بیهوده دوره اول جوانی. احساسات قشنگ است ولی در آن هیچ عقل و منطقی حکمروایی نمی کند.



پوران فرخ زاد از خاندان عصیان گرش گفت (1)

اما به نظر می رسد که پذیرش این موضوع در خانواده شما سخت نبوده. بالاخره پدر و مادرتان هم درچنین محدوده سنی ای ازدواج کرده بودند! آن زمان ازدواج برای شما چه مفهومی داشت؛ فرار از خانواده یا حرکت به سوی یک پیوند جدید؟

برای این سوال باید یک سری مقدمات بگویم. خانواده ما یک خانواده دیسیپلینه بود؛ هم مادرم و هم پدرم بسیار منضبط و اخلاقی بودند تا جایی که این انضباط مادرم اصلا آدم را دیوانه می کرد. بسیار عادتی بود. مثلا اگر روز چهارشنبه می رفت حمام، زلزله هم که می آمد، باید این کار را می کرد و ما هم باید اطاعت می کردیم. جور عجیب و غریبی بود. بابا هم خشونت زیادی نشان می داد. فکر می کرد با خشونت و این که ما را وادار کند از او بترسیم، ما را تربیت می کند.

بعدها البته خودش اعتراف کرد که اشتباه می کرده، ولی همین دو عامل کنار هم باعث شد که ما بخواهیم از آن خانه فرار کنیم و زود عاشق شدیم. یعنی فکر می کردیم عاشق شدیم، چون آدم در بچگی و جوانی فکر می کند عاشق شده! نوجوان نمی داند عشق یعنی چه! یک وسیله بود برای من که از خانه فرار کنم. جوانی در همسایگی ما بود، همسایه رو به روی ما و من درست نمی دیدمش. بین ما عشقی به وجود آمد که 700 نامه او برای من نوشت و 650 نامه من برای او نوشتم. (می خندد) ولی وقتی پدرم در جریان قرار گرفت، مخالفت شدیدی کرد و من علت این مخالفت را بعدها فهمیدم. رسیدم به این که خیی زود این آتش فرنشست و جایش را واقعیت گرفتم. واقعیت خیلی تلخ است.

آن هم واقعیتی که بعد از نوشتن صدها نامه عاشقانه خودش را نشان می دهد! چه جالب که سرنوشت های مشابه زیاد هستند...

من خودم فکر می کردم این آدم را دوست دارم ولی از اولین لحظاتی که نزدیک تر شدیم، همه چیز برای من تمام شد. اما چه می توانستم بکنم؟ خودم کرده بودم و بابا گفته بود حق برگشتن به این خانه را نداری. به فروغ هم گفته بود، شماها حق برگشتن به این خانه را ندارید! چرا چون این ازدواج ها را نمی پسندید. می گفت مردی که می خواهد برای تو خودکشی کند، اصلا ارزش زندگی ندارد! بچه ننه است! عینا این را می گفت. ولی اصلا مرد بدی نبود. مدیر روزنامه بود آن زمان.

کتاب هفته خبر - سعید برآبادی
 

ادامه دارد...

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top