نام این دختر ستایش است/تاراج وحشیانه اندام نحیف ستایش را چه کسی پاسخگوست

سهند ایرانمهر

وکیل ملت: نام این دختر"ستایش" است اگرچه احتمالا هرچه شنیده دراین دوران کوتاه کودکی بیشتر از جنس طعنه بوده است. ستایش، همان دختر افغانی است که یحتمل خبرش را شنیده اید و شاید هم گریسته اید از تاراج وحشیانه اندام نحیفی که بعضی های مان مثل یک حقیقت تلخ می خواهیم که مکتوم بماند.

تاریخ انتشار: 29فروردين1395|15:30

نام این دختر ستایش است/تاراج وحشیانه اندام نحیف ستایش را چه کسی پاسخگوست
| کد خبر: 133808

این عکس در یک روز خوب گرفته شده است. یک روز با نشاط که شش های آدم دلش میخواهد هوا را حریصانه ببلعد و پس ندهد. یک روز سبزو آرام. از آن روزها ی خیال انگیز که آدم همینطوری اش هم حس میکند که جهان چقدر جای قشنگی است و زمین از هر پلیدی پاک است، چه برسد به اینکه کودک هم باشی و در جهان معصومانه خود خیال کنی که هیچ چیز و هیچ کس نمی خواهد آزارت دهد، همه چیز در کمال است، همه چیز زیباست، اصلا همه چیز خنده دار و هیجان انگیز است .

آنقدر هیجان انگیز و خواستنی که حتا پشت چین و چروک صورت پدرو مادرت هم، رد هیچ روح آزرده ای که به هوای امنیت از وطن کوچیده باشد ، پیدا نیست. در این روز خوب، دخترکی که روزی او را باد با خود برد، چنان احساس شادمانی می کند که طبع دخترانه اش با آن همه حساسیتش به زیبایی، بی خیال آن دندان های شیری کج و معوج شده است و شکرخند لبهایش انگاری تا طاق های کهن و تاراج رفته بامیان و دیرینگی غزنی  رفته و باز در لابه لای شاخه های تنومند درختانی پیچیده است که مثل یک پیشگو در ماتم فردای شوم کسی از نسل فرخنده، سر خم کرده اند. این خنده ها و این شادی از ته دل ستایش، که این چنین پاک، که این چنین مظلومانه بیننده را به ملامت می گیرد، مرا یاد رمان بادبادک باز خالد حسینی نویسنده افغان می اندازد:
گفت: خیلی می ترسم.
گفتم: چرا ؟
گفت: چون از ته دل خوشحالم ،این جور خوشحالی ترسناک است…
پرسیدم: آخه چرا ؟
جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد
سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!


کسی که همه چیز را از ستایش گرفت اما سرنوشت نبود آن خوی درنده ای بود که نه ملیت می شناسد و نه نژاد، آدمی را درهرجا که باشد یقه میکند، ما اما دیریست که عادت کرده ایم چنین چنگال های تیز و آلوده را فقط در دیگری جستجو کنیم . بارها دیده ایم که در میان خودمان چه پوزه های خونین و نگاه های حریصانه ای هست که مثل یک علف هرز پیش رفته و بال گرفته، بارها باران اسیدی از رهگذران زخم خورده ی تا ابد ناشناس را چشیده ایم اما وقتی اسم "دیگری" می آید گوش هایمان تیز میشود ، گاهی انگاری باورمان نمی شود که ماهم بلدیم چگونه دندان نیش نگاه اشتباه خودمان را بر حنجره ستایش ها بیاندازیم و خرناسه ها را پنهان کنیم، می دانم تلخی این واقعه زبان و قلم مرا هم تلخ کرده اما بر من خرده نگیرید بازهم بقول خالد حسینی در بادبادک باز :"ناراحت شدن از یک حقیقت بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است".

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top