هم اتاقیم وقتی داشتند او را از ساختمان ما بیرون می بردند جیغ می کشید و عجز و لابه می کرد . او در محوطه ی کالج هنرمند شناخته شده ای بود ، اگرچه هنرش بیش از اندازه برایش دردسر درست کرده بود . استاد ها همیشه او را بخاطر چیزهایی که می کشید سرزنش می کردند ، از او می خواستند که بعد از کلاس بماند ، به والدینش زنگ می زدند – انگار که پدر و مادرش روی چیزهایی که می کشید کنترل داشته باشند : او یک دختر بالغ بود !


و چیزهایی که می کشید ! اجساد مثله شده ای که خون از قطعات آن ها بیرون می جهید . صورت های ترسیده ای که چشم هایشان با شعله ی شمع هایی که نزدیکشان بودند آب شده بود . موجوداتی که از شکم انسان هایی که به عنوان میزبان انتخاب کرده بودند بیرون می آمدند . در نقاشی هایش خون زیادی کشیده شده بود . هر دفعه می خواست کارهایش را در نمایشگاه های هنری به نمایش بگذارد ، دست رد به سینه اش می زدند . دانشجوهای سال بالاتر می گفتند :" این ها برای بقیه ی دانشجو ها خیلی گیج کنندس ." نقاشی هایش تقریبا برای همه گیج کننده بودند .


استاد های هنر همیشه از او می پرسیدند که چرا او همچین چیز هایی می کشد . من هم برایم جای سوال بود . هر دفعه یک جواب می داد :" من چیزی رو می کشم که توی تصوراتم می بینم . کابوس هام رو می کشم . اون کابوس ها برام خیلی زنده و واضح بنظر می آن . بنظرم جرم میاد که اون ها رو روی کاغذ نیارم . سعی کردم چیزهایی رو بکشم که اینقدر پر از خون نباشن اما اون ها چیز هایی نیستن که توی تصوراتم می بینم . "


جرم ... این که او از این لفظ استفاده می کرد ، کنایه ی ظالمانه ای بود .
او با دوست پسرش سر جنگ داشت . همه این را می دانستند اما کسی اصلا نمی دانست سر چه . شاید دوس پسرش او را دور زده بود یا از او پول دزدیده بود . الان دیگر کوچکترین اهمیتی ندارد . ما همه شنیده بودیم که او سر دوست پسرش فریاد میزد :" میکشمت . میکشمت ."


و دست آخر او کشته شد . همین طوری کشته نشد ، مثله شد . اعضای بدنش ، در جایی که بدنش پیدا شد روی زمین پاشیده شده بودند . دقیقا مثل نقاشی هایش .
پلیس او را بازداشت کرد . بالاخره گفته بود که او را می کشد . او بود که همه ی آن چیز ها را می کشید ... آن چیزهایی که می گفتند باید برای ما زنگ خطری می بود . یکی از استاد ها خود را سرزنش می کرد و می گفت :" اگر همون موقع که اولین نقاشی وحشیانه ی خودشو به ما نشون می داد یه کاری می کردیم ، می تونستیم جلوی این رو بگیریم . اون پسر می تونست الان زنده باشه . "

او مرتبا فریاد می زند :" من بیگناهم! من بیگناهم! " اما هیچکس به او گوش نمی کند . می خواهند محکومش کنند .شواهد به نفعش نیست .
به نظرتون می میدونم اون بی گناهه ؟ آره . البته که هست . اون آزارش به یه مورچه هم نمی رسه . فقط اون مزخرفات رو می کشه
در واقع این من بودم که اون کار رو کردم !
 

دسته بندی اخبار داغ ,
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top