تاریخ انتشار: 7خرداد1395|01:15

| کد خبر: 159247

داستان کوتاه/کاکاسیاهِ چشم آبی

نویسنده : آنا ماریا ماتوته/ترجمه : رامین مولایی

وکیل ملت: شبی پسری به دنیا آمد .دانستند که ابله است . چون نمی گریست و مانند شب سیاه بود . در سبدی گذاشتندش و گربه صورت اش را می لیسید . اما ، بعد حسودی اش شد و چشم های اش را درآورد . چشم ها آبی سیر بودند با رگه های قرمز بسیار . ولی باز هم پسرک گریه نکرد و همه او را از یاد بردند .

پسرک رفته رفته بزرگ می شد و گربه که از او بیزار بود ، آزارش می داد ، اما او حتا از خود دفاع هم نمی کرد . روزی نسیم فرح بخشی بر او وزید ، پسرک برخاست و همچون بادبزن بازوهایش را پیش آورد و دست هایش را گشود و از پنجره بیرون شد .
بیرون از خانه ، خورشید سوزان می درخشید . پسرک ساده دل به سوی ردیفی از درختان که بوی سبزی و طراوت از آنها بلند بود و سایه ی سیاهی برزمین انداخته بودند ، پیش رفت . پسرک تا به میان درختان وارد شد گویی نوای روشنی بخشی شنیده باشد از حرکت باز ایستاد و تازه پی برد چه بسیار به چشم های آبی نیاز دارد .
پسرک سیاه گفت :
- آبی بودند ، آبی چون به هم زدن جام ها ، سوت قطار ها و سرما . چشم های آبی ام کجایند ! چه کسی چشم های آبی ام را به من بر خواهد گرداند ؟!
ولی باز گزیه نکرد ، بر زمین نشست ، انتظار کشید و انتظار کشید .
صدای طبل و دف و زنگوله و خش خش دامن بلند و پُر چین و گام های نرم و سبُک پاهای عریان به گوش رسید . دو زن کولی با خرس بزرگی از راه رسیدند . خرس بینوای با پوستی پُر زخم زیل . پسرک ساده دل سیاه را ورانداز کردند . او را ساکت ، دست بر زانو با کاسه های خالی سرخ و سرد چشم ها یافتند و گمان بردند که زنده نیست . اما خرس با دیدن صورت سیاه او از پایکوبی باز ایستاد و بنای ناله و زاری برای او گذاشت .
کولی ها حیوان را دنبال کردند ، کتکش زدند و ناسزا های آبدار نثارش کردند تا این که خشم شان فروکش کرد و آرام شدند . طنابی برگردن خرس محکم کردند و او را کشان کشان و غرق گرد و خاک با خود بردند .
همه ی برگ های درختان فرو ریختند و به جای سایه ، پسرک در رنگ سرخ و طلایی غوطه ور شد . تنه ی لخت درختان تیره و بسیار زیبا بودند . آفتاب در طول جاده به پیش می دوید وقتی از دور سگ حنایی رنگ بی صاحبی آفتابی شد . پسرک گام های نزدیک اش را احساس کرد و حتا گمان بُرد که صدای دُم اش را که چون آسیاب بادی می چرخاند ، می شنود و با خود فکر کرد که باید خوشحال باشد .
- به من بگو ، ای سگ بی صاحب ؛ دو چشم آبی مرا ندیدی؟
سگ پاهای کوچک اش را بر روی شانه های او گذاشت و سر سیاه انگوری اش را لیسید و بعد های های گریست . زوزه هایش تا به پشت خورشید می رفتند ، خورشیدی که می رفت تا در سرزمین کوهستان ها پنهان شود .
هنگامی که روز بازگشت ، پسرک دیگر نفس نمی کشید . سگ که تمام شب روی پاهای او دراز کشیده بود . دوقطره اشک که چون زنگوله های کوچکی می لرزیدند ، فشاند . آن خو کرده به سرگردانی و راه رفتن روی خاک ، با پنجه هایش گودالی عمیق کند که از آن بوی باران و کرم های تکه تکه شده و کفشدوزک های قرمز خال سیاه بلند می شد ؛ و سپس پسرک را درون آن پنهان کرد . آن چنان پنهان اش کرد که هیچکس، نه رودهای نهایی ، نه کوتوله های اسرار آمیز و نه مورچگان بی رحم نتوانند پیدایش کنند .
موسم رگبار شدید و رایحه های خوش فرا رسید و دو گل فراموشم مکن ، برخاک سرخ پسرک ساده دل سیاه شكفت.
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top