تاریخ انتشار: 7خرداد1395|23:03

| کد خبر: 159642

داستان کوتاه/نخستين عشق

تاگه دانيلسون /مترجم :مريم جواهري مشهدي

وکیل ملت: یک بعد از ظهر ماه مه بود. آنها روی نیمکتی در پارک نشسته بودند. در موسم شکوفایی یاسمن ها، بهار قلب هایشان را به سوی هم گشوده بودند. مرد به نجوا گفت: _من قبلاً هرگز چنین حسی نداشتم. می­دونم که حرفم ممکنه خیلی پیش پا افتاده باشه. ولی همینه.

- من جرأت نمی­کنم بگم چه احساسی به تو دارم.
زن سریع این جمله را گفت و سرخ شد.
- اگه من اینو بگم شاید همه چیز به شکلی لوث بشه. برای چیزی که حس می­کنم کلماتی وجود نداره.
مرد با احتیاط بوسه ­ای بر گونه زن نشاند.
- این کارو نکن. تو می­دونی که من چی گفتم.
مرد خود را کنار کشید.
- من فقط دوست دارم امشب پیش تو باشم.
- تو نباید دوباره دچار این حالت بشی. تو می­دونی که من باید ساعت 10 خونه باشم. چرا نمی­ذاری همه چیز همین جوری بمونه. چرا ما نمی­تونیم به علاقمندیمون به همین شکل الان ادامه بدیم؟!
- علاقمندی! یعنی همین برات مطرحه؟ علاقمندی! مثل این که آدم به یه فیلم و یا یک مبل علاقمند باشه! علاقمندی!
- عزیزترینم من دوستت دارم. تو اینو می­دونی. فقط این هست که اون طوری امکان نداره.
- فقط این هست! چرا باید اینطوری باشه؟ چرا ما نمی­تونیم تمام و کمال بهم عشق بورزیم؟ چرا فقط ما؟ دیگران همه می­تونن. همه مردم مثل ماهی­های بسته­ بندی به درازای کشور ما تنگ هم می­خوابن. چرا به ­خصوص من. من که بالاخره اولین، بزرگترین و تنها عشقمو پیدا کردم. من که توی همه دنیا فقط اونو دارم، چرا فقط من نباید بتونم؟
زن به شور او لبخند زد.
- نازنینم، تو که می­دونی قضیه چیه. باید حتماً این وقت کوتاهو با این حرفا خراب کنی؟ یعنی این تنها چیزیه که واسه تو معنی داره؟
یاسمن­ ها عطرافشانی می­کردند. مرد شرمنده شد.
- منو ببخش.
مرد گونه زن را نوازش کرد.
- این فوق العادس که همراه تو باشم. فقط نزدیکت. ولی گاهی وقت­ها تحمل این وضع سخته.
بلبلی چهچه سر داد. غروبی رمانتیک بود.
- ولی تو باید در هر صورت یه چیزو به من قول بدی. قول بده که هرگز کسی غیر از منو دوست نداشته باشی. قول بده!
- قول می­دم. چطور ممکنه عاشق کس دیگه­ ای بشم؟ من در تمام زندگیم فقط منتظر تو بودم.
- بگو که قبلاً هم هیچکس تو زندگیت نبوده. بگو!
- هرگز کس دیگه ­ای نبوده.
- حداقل بگو که دلت می­خواست که من امشب پیشت باشم.
زن بغضش را فرو خورد.
- عزیزم، دلم می­خواست. ولی ما باید الان بریم. تو می­دونی اگر ما بعد از ساعت ده بریم خونه، چه وضعی پیش می­آد.
آنها بلند شدند. مرد زیر بازوی زن را گرفت.
- ما واقعاً مثه بچه ­ها شدیم. نه؟
- من فک نمی­کنم دوست داشتن چیز کودکانه ­ای باشه.
مرد به زمین چشم دوخت و آرام گفت:
- ببین نظر من اینه که حقیقتاً زیباترین عشق اونه که هرگز تام و تمام نباشه. ما واقعاً علیرغم همه چیز خوشبختیم.
به هم لبخند زدند. در موسم یاسمن ­ها. ساعت یک ربع به ده بود. آنها دست در دست هم از پارک خارج شدند و به سمت خانه سالمندان راه افتادند.
 

کلید واژه ها نخستين عشق
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top