آی آدم ها! کمی آدمیت! فقط کمی

سهند ایرانمهر

وکیل ملت: چیزی که در تصویر می بینید یک نازبالش خوش آب و رنگ کنار یک گلدان نیست، قرآن است. قرآنی که لای یک پارچه مخمل گل گلی می پیچند و می گذارند لب تاقچه. البته سنتی قدیمی است.

تاریخ انتشار: 25خرداد1395|12:49

 آی آدم ها!  کمی آدمیت!  فقط کمی
| کد خبر: 170949

 کسی که این عکس را برای من فرستاده، نخواسته که نوستالژی را برای من زنده کند یا مسلمانی یادم بدهد یا بواسطه مانوس بودنش با قرآن به رسم این روزهای ما، هم تظاهر مستانه ای کرده باشد و هم جلوه گری ریاکارانه.


فرستنده عکس یک زن مهاجر افغانستانی است؟ چرا فرستاده؟ دردآور است. با خانواده رفته اند نان دم افطار تهیه کنند. چند نفر بوده اند و هرکدام چند نان که یک هموطن مان یحتمل از ترس جوع و قحطی(!) توهین می کند و فحاشی. غوغایی می شود، قصد ضرب و جرح این خانواده را داشته که با کمک چند هموطن با مروت و شفقتمان از مهلکه می گریزند غافل از اینکه آن فرد تعقیبشان کرده تا نشانی خانه شان را بیابد و به گفته خودش به وقتش :"بلا" سرشان بیاورد.


حالا این مهاجر که می گوید:" کسی را نداریم"، این عکس را برای من فرستاده که:" قرآن است و گذاشته ام لب پنجره تا خدا مراقبمان باشد در این شهر غریب که هیچکس را نمی شناسیم و برای آرامش کودک خردسالم که آن روز از ترس، بلن و بی وقفه گریه می کرد و می گریست و حالا هم ترس و آشفته گی من او را هم گرفتار کرده". می دانید ترسی که کار را  به التجای به قران لب پنجره بکشاند چه نوع ترسی است؟ می دانید لقمه نانی که حاصل تعقیب و گریز باشد چه طعمی دارد؟ یا کودک جگربندی که بی وقفه گریه کند چه براده های تیز و دردناکی را ازروح  پدر و ماردش می خراشد؟


 شاید تهدید این فرد که تا خانه این خانواده را تعقیب کرده جدی نباشد و شاید هم انقدر جدی که فکر کردن به آن آدم را یاد "ستایش" می اندازد و ذهن آدم را آشفته می کند. تهدید، جدی هم که نباشد یادمان نرود برای یک غریبه ی مصیبت زده که از بد حادثه اینجا به پناه آمده است صدای هوهوی باد هم گاه منشا آشفتگی و درداست چه برسد به تعقیب و تهدید.


ارسال کننده عکس، مرا به کودکم قسم داده به این امید که برایش کاری کنم. می گوید به پلیس مراجعه کرده است آنها گفته اند که  او باید تهدید کننده را شناسایی و معرفی کند. این سخن، شاید رافع یک مسئولیت قانونی باشد اما دافع تهدید از یک خانواده مستاصل و نگران پناهجو نیست. به او اطمینان دادم که خانواده اش را کمک میکنم زیرا اگرچه در کنار شفقت ها و مردمی های هموطنانم اینگونه نامردمی ها هم در گوشه گوشه کشور اتفاق می افتاد این بار  متاسفانه این اتفاق در شهر من، قزوین افتاده است و خوشبختانه در آن شهر دوستانی دارم که به اصطلاح "تیغشان می برد" (اصطلاحات آرامش بخشمان را ببین!)  اما سوای این حرف ها:

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top