گاهی هم انگار تیاتری برپاست از بس پر است از آدم هایی که حرف ها و کارهایشان، جوری است که انگار بازیگر اصلی یا فرعی بخشی از نمایشند با آن کارهای عجیب و حرف های غریب شان. دو توریست کنارم ایستاده اند، جوانی هولدر موبایل می فروشد و اصرار دارد توریستها بخرند.    معامله که پا نمیگیرد تبسمی می زند به فرنگی ها و می گوید:"گود مورنینگ" دنباله اش داد می زند:"ای داد ضایع کردیم"دستهایش را در آسمان تکان می دهد و می گوید:" به این چی میگفتن". دختریچه ای می گوید:"بای بای". مرد جوان به فرنگی ها می گوید:"مستر بای بای". ملت می ترکند از خنده .    جلوی پای من مردی نشسته و سماور ورشویی را که مدعی است رویه ی آب طلا دارد سمباده می کشد. یکی که کنارمان نشسته می گوید :"تقلبی است، ورشویی ها پیچ و مهره و انقدر براق و نو نیستند". پیرمرد گیوه به پا دارد، گردن آویز با تمثال امام علی، دستبند و زنجیر منقش و چشم نواز و انگشتری بزرگی از سر شیر و همگی به گفته خودش نقره. هر لحظه به لهجه ای زیر لب مزه می پراند به مازنی می گوید :"باید با این چای بخری" و به لری که:"روله مینی سماور ورشو شیه؟".   هر از گاهی هم بلند فریاد می زند:"آقا عکس نگیر". من دوربین را در می آورم که عکس بگیرم. جوانکی می گوید:"عصبانی میشه ها، عکس نگیر". به جوان گفتم که تاکیدش بر عکس نگرفتن ترغیب به عکس گرفتن است ، عازم جایی نیست و این رنجیر و دستبند و انگشتر همه برای فروش است منتها به سبکی زیرپوستی. پیرمرد نگاهم کرد و خندید و گفت:"میگیری خوب بگیر".    قطار بیخیال این معرکه ها جلو می رود در این دالان پرماجرا. اطراف پیرمرد خلوت شده. شروع میکند با همان سمباده که به سماور میکشید،  دندانها را محکم سمباده کشیدن، حالا اینطوری نظرها جلبش شده اند. بعضی میخندند.    پیرمردی گوشه قطار نشسته و هر چند دقیقه تکرار میکند:"صلوات". جماعتی همراهی اش میکنند، فراخوان صلوات که فزونی میگیرد، دیگر خبری از همراهی نیست، پیرمرد با عصبانیت عصا میکوبد و میگوید:"صلوات". دو نوجوان موذیانه و با خنده صلوات میفرستند. دستفروشی که نیم ساعت است مدام دعوتمان میکند به خرید، دوباره می آید. تقریبن هر روز میبینمش. کسی چیزی نمیخرد : مثل همیشه بلند می گوید:"واقعن براتون متاسفم!"ملت دوباره از خنده می ترکند.    پیرمرد سماور فروش با دستمال یزدی که تا حالا روی پایش افتاده بود، آثار سمباده رنگ و رو رفته را از روی دندانش پاک می کند و بلند می گوید:"آقا منم متاسفم". برخلاف آن سمباده این تاسف نگاهی را جلب نمی کند.   الان که این چیزهای عادی و بی اهمیت را دارم می نویسم، داخل تاکسی نشسته ام، راننده با راننده ای دیگر گلاویز است زیر آفتاب و عطش و من که از شانس خودم برای میانجیگری بین دو نفر که یکیشان پیچ گوشتی را محکم به دست گرفته، مطمینم ترجیح می دهم به جای ماجراجویی روایتگر یک روز عادی و بی اهمیت در شهری بشوم که آدم هایش به نوشته ای که در گوشه گوشه اش نفس کشیده اند و آدم هایی که لقمه نان به جنونشان کشانیده می گویند:"تخیل".   راننده آمده، فحشی می دهد به زمین و زمان که :"همه از پیر و جوان و زن و بچه بیکار شدن و افتادن به مسافرکشی"  و بعد فحش و بدو بیراه به کرباسچی و هاشمی که این جای پارک فروشی دوره آنها رایج شد.    جوانکی که بغل دست من نشسته شاکی شده و از گندی حرف می زند که احمدی نژاد زده نه هاشمی،  کار بالا گرفته اما چون خبری از پیچ گوشتی نیست، خیالم راحت است. کلمات هرچه باشند گاهی بیخطرند.   در نانوایی ام بر سر خمیر بودن نان جرو بحثی برپاست که ادامه نوشتن ممکن نیست. نوشتن از چیزهای بی اهمیت بس است.  

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top