تاریخ انتشار: 14تير1395|11:55

| کد خبر: 177436

یک روز در مترو

وکیل ملت: پيرمردي را كمك كرد كه بارش را وارد واگن كند، جعبه آدامس ريلكس درآورد و نفري يكي بهمان داد و تاكيد كرد كه :"روزه دارها بعد افطار بخورند". نشست روبروي من. زاويه صورتش جوري بود كه انگار دارد مرا مي پايد. به آخر ايستگاه كه رسيديم پرسيد: -به نظرت من مشنگم؟!شكل خرمگس شدم؟!

از صراحتش يكه خوردم و گفتم: نه!
-چرا؟!
- حال نداشتم بحث كنم، گفتم:" باشي هم بي ضرري، يه مملكت رو به خاك سياه نمي نشوني، خودتي و خودت!
( بغل دستي ام چپ چپ نگاه كرد).
عينكش را روي دماغش جابجا كرد و گفت:"من خيلي حاليمه، مشنگ هم نيستم ، فقط جوري كه حال مي كنم ميگردم، تو جوري كه دوست داري مي توني بگردي؟!".
با بي حوصلگي گفتم :" نه، مثلا الان تو اين گرما دلم مي خواست شلوارك تنم بود".
گفت: "الان دلت مي خواد از من عكس بگيري از موبايلت معلومه، اما اينم كه دوس داري نمي توني بگي مثل همو شلوارك". (خنديدم). گفت : بگير! ( گرفتم).
جوانكي سررسيد، چرخانك رنگي اي را مي فروخت كه شكل باب اسفنجي بود. به ما دوتا كه رسيد عروسك را روي زمين گذاشت و چرخاند. باب اسفنجي رنگارنگ و درخشان به دور خودش مي چرخيد و جوانك عينك را كه روي دماغش ثابت مي كرد، آن را هم با لذت مي پاييد. پياده كه مي شدم گفت:"با خودت حال كن" و بعد مردم را نشان داد و گفت:" بي خيالشون، اينا به همه مي گن مشنگ، خودتو عشقه" و به دستفروش گفت:" يكي مي خوام، باحاله".
 

سهند نامه

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top