مرگ حقه، عمقشم یه متر

سهند ایرانمهر

وکیل ملت: امروز کارم افتاد به جایی که نیاز به ارایه عکس داشت. عکسی که پارسال انداخته بودم رو قبول نکرد و گفت:" این عکس حداقل مال 10سال پیشه و چین و چروکای زیر چشم و خستگی صورت و کلا فرمت داد می زنه ضمن اینکه خیلی چهرت غمگینه "

تاریخ انتشار: 21تير1395|18:34

مرگ حقه، عمقشم یه متر
| کد خبر: 178617

بعد هم به قول خودش از سر محبت ادامه داد:" با این عکس تو هر مملکتی که بری میگن می خواد عملیات انتحاری انجام بده عذاب وجدان داره!...برو هم عکس جدید بنداز و هم اینکه سعی کن عکست انقدر عبوس و دمغ نباشه". هرچی گفتم:" بابا عکس مال پارساله و برخلاف تصورت خیلی هم سرخوش و دل شادم و حالتم اینطوریه"، قبول نکرد. چند تا نکته ادبی و یه چندتا مزه هم پروندم که یقین پیدا کنه پشت این چهره "باستر کیتونی" یه آدم خندون و شاد ایستاده اما آخرش گفت:"اصولا اینایی که خیلی خوش مشرب و خندونن تو دلشون غمگینن" .


قرار شد برم عکس جدید بگیرم. انقدر عجله داشتم که به اولین عکاسی درپیت با پله های سنگی دهه 40 و دیوارهای دودگرفته و حتا متصدی اش که موقع کار کردن با دستگاه کارتخوان، دو نفر رو کمک گرفت که صفر اضافی نزنه هم رضا دادم. فضای عکاسخونه آدم رو یاد سریال هزاردستان می انداخت و در دیرینگیش همین بس که تقریبا همه آدم ها تو عکس هاییکه طرف انداخته  و آویزون کرده بود، مطابق مد زمانه، موقع عکاسی مشغول سیگار کشیدن بودن!


طرف تا بیاد عکس بگیره فصلی از گذشته اش گفت و اینکه چقدر انسان شریفیه و زمان شاه به ساواک برای همکاری جواب رد داده و بعد انقلاب هم که ازش کمک خواستن گفته :"من به اونا سرویس ندادم شما که سهله" و قس علیهذا. موقع عکس انداختن هرچی فکر مثبت بود رو متمرکز کردم رو حالت چشام و برای اولین بار موقع "چلیک" دوربین لبخند زدم. منتظر نشستم عکسم ظاهر شه.  تا عکس ظاهر شه ، عکاس پیر برام توضیح داد که چرا به درخواست سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی جهان از دهه 40 به این ور پاسخ منفی داده و دست آخر هم این توضیح که این روایت های واقعی جزو خدمات عکاسخونه اس تا مشتری برای چاپ عکس حوصله اش سر نره.


عکس که ظاهر شد به  همکارش که پشت مونیتور داشت عکس رو چک می کرد گفتم :"آقاجون، خوب افتادم؟!".چطوره؟". طرف مثل  جراحی که می خواد به همراهان بیمار بگه :"متاسفم" نگام کرد  اما هیچی نگفت. پیرمرد عکاس رفت اون پشت و نگاه کرد و گفت:" خیلی زیباست". گفتم :"یعنی خوب افتاده؟". جوری که به خیالش منو خیلی خوشحال میکنه، گفت:" آره، خیلی قشنگه، یه غم قشنگی نشسته رو چهرتون که یاد آدم میندازه که این دنیا گذراست انگاری با چشات داری میگی: زیاد به شادی ها دلخوش نکن آخرش می ری زیر یه متر خاک"! .


 به این سوی چراغ 25 تومن دادم بابت 6 تا عکس که قرار بوده توش شاد و خندون باشم اما با چشام این قصه شعرارو به مخاطب گفتم و الانم دارم فکر میکنم نکنه فردا بازاون یارو گیر سه پیچ بده که می خوای بمب بترکونی و عذاب وجدان داری منتها این بار با چشات داری میگی :"ملت نترسید، مرگ حقه، عمقشم یه متر"!
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top