وقتی پدربزرگ های های گریست!

سهند ایرانمهر

وکیل ملت: امروز روز جهانی مادربزرگ است و من دلم میخواهد خاطرات و نوشته هایم را در مورد مادربزرگ پدری ام زنده و تکرار کنم،«‏براي من عيني ترين صورت عشق، عشق بين مادربزرگ و پدربزرگم (پدر پدرم) بوده. پدربزرگم ٩٨ سال عمر كرد، مادربزرگم كه صدايش مي كرديم ننه هم ٩٢ سال.

تاریخ انتشار: 2مرداد1395|15:18

وقتی پدربزرگ های های گریست!
| کد خبر: 181027

 ننه مي گفت 11-10 ساله بوده كه شوهر كرده و اين يعني چيزي كمتر از يك قرن زندگي زناشويي. عاشق و معشوق بودند اما هيچ كدام از آن جلوه هاي كليشه اي و مرسوم عشاق امروز را نداشتند.

 ننه با اينكه زن روستا بود اما روحيات مردانه اي داشت كه بي شباهت به پدرش كريم نبود. مي گفتند كريم،چوب باز بوده و عجيب نترس. هرچقدر ننه شلوغ و بيقرار و سرکش بود پدربزرگم آرام و متدين بود و هر چه آن يكي بود اين يكي نبود و اين بود و نبود چنان به هم جفت و جور بود كه حد نداشت.

در هيچ زمينه اي به هم شباهت نداشتند اما پدربزرگِ معمولا ساكت و كم حرف ما، اگر جايي حس مي كرد كه به زنش كمترين بي احترامي شده از كوره در مي رفت. يادم هست، روزي مطابق معمول دور كرسي نشسته بوديم، عموها هم بودند. ننه دوباره آتشي سوزانده بود و نقل قولي از او مرافعه اي برپا كرده بود و جماعت آمده بودند روبرو كنند ببينند آتش از گور كه درآمده؟ كه ماجرا ختم شد به ننه. تا عموي بزرگ تر بخواهد حرفي بزند، پدربزرگم كه عادت داشت كلاه سيخي را تا بالاي دماغ پايين بكشد و بي هيچ حرفي به راديو گوش بدهد، كلاه را داد بالا و رو به ننه گفت:" الان كره خرها،شروع مي كنند به گوه خوري، تو پرتقالت را بخور!".

اين جمله البته در جهان معنايي خودشان چيزي بود معادل همان صحنه معروف فيلم تايتانيك بر دماغه كشتي اما بي ترديد معادلي در كلمات روغن جلا زده عشق هايي كه امروز، مي شناسيم نداشت. مادربزرگ هم البته تعصب هاي خودش را به شوهر داشت.

 مادربزرگ زبان كنايه آميز و طنز قدرتمندي هم داشت. يادم هست كه همسايه اي معترض پدرم شده بود كه :"مادرت به خاله عشرت من گير داده كه چرا تازگيها به فلانی كه ته كوچه ماست زياد سر مي زني" و مرد گلايه كه:"مگر مادرت كلانتر محل است؟! " پدرم كه اعتراض كرده بود به مادر، پدربزرگم به طنز جواب داده بود كه :"زن من ابرقدرت منطقه است و قرار باشد اين رفت و آمدها را بي خيال شود كه سنگ روي سنگ بند نمي آيد". همه كارهاي زنش به چشمش شيرين بود.

ننه هم همين احساس را داشت، هميشه با لذت از زماني مي گفت كه پدربزرگم بي خبر از حضور كريم دشتبان، پدرزن آينده اش، خرده سنگي را از روزن پنجره براي ننه نوجوان(!) انداخته بود و كريم ديده بود و تا يك آبادي آن طرف تر دنبالش كرده بود. ننه با لذت اين خاطره را تعريف مي كرد، پدربزرگم لب ورمي چيد كه :"چرت و پرت". در رابطه شان هيچ چيز تصنعي وجود نداشت، هرچه بود رو بود و پيدا حتا ناز و غمزه حوا، زن جوان بيوه كه همسايه شان بود و پدربزرگ چند صباحي از مزرعه كه مي آمده بهانه تيغ ها را مي كرده و تعريف از چشم تيزبين حوا. ننه هم در كمال سادگي مي رفته پي اش كه :"بيا تيغ پاي شوهرم را دربياور" تا اينكه با آن همه سادگي، يك روز مي فهمد اين همه خلسه آن هم موقع فرورفتن سوزن حوا به پاشنه، طبيعي نيست و زن را بيرون مي كند. ننه اين را تعريف مي كرد و تبسم گوشه چهره سنگي پدربزرگم نقش مي بست و مثل هميشه مي گفت:" چرت و پرت!".

 چشم هاي ننه اين اواخر كم سو شده بود، برادر كوچكم مي گفت :" ننه اين چشم ها را پدربزرگ كه ببيند وحشت مي كند از بس كوچك شده اند"، مي خنديد و مي گفت :"آقاتان از همين چشم، شبي ده تا ماچ مي گيرد!". هيچ وقت نديدم پدربزرگم گريه كند حتا وقتي عمو شهيد شد اما يكسال قبل مرگش، استخوان هاي شكننده ننه شكست، همسايه ها مي گفتند سوار فرغونش كرديم تا برسانيمش دم در و ماشين، پدربزرگتان با آن همه غرور ما را بيرون كرد، از لاي در اما ديديم كه سر ننه را بغل كرد و هاي هاي گريست. يكسال بعد پدربزرگ رفت...

ننه يكسال تمام انگار كه باز، داغ جوان ديده باشد گريه كرد، انقدر كه زمينگير شد  و انگاري يك شبه آلزايمر گرفت. به هيچ چيز واكنش نشان نمي داد جز اسم پدربزرگ، بار آخري كه مرا ديد اما شناخت، دستم را بوسيد گفت:" يادت مي آيد چقدر خوشت مي آمد از نامزدبازي هاي آقات تعريف كنم؟!"اين بار من گريه كردم. فردايش ننه هم رفت. حالا چند سالي است كنار هم خوابيده اند، هر وقت مي روم ده، عصر كه مي شود مي روم گورستان. در دنج ترین قسمت سرزمین مردگان روستایی فراموش شده که خشکسالی از سکنه خالی اش کرده، پهلوی هم و زیر ردیف نهال های کوچکی که به تازگی کاشته و رهایشان کرده اند،خوابیده اند، درست مثل وقتی که خسته و کوفته از صحرا می آمدند.


مرا که می بینند، ننه سماور را روشن مي كند و از شيطنت پدربزرگ مي گويد و سوزن حوا، من با شناختي كه از پدربزرگ دارم با تعجب به سنگ قبرش خيره مي شوم و پدربزرگ را مي بينم كه لب ور مي چيند و مي گويد:" چرت و پرت" اما عاشقانه به همان چشم هايي خيره است كه مادربزرگ مي گويد شبي ده ماچ از آنها مي گيرد!


 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 1

سارا
|
5مرداد ماه 1395
0
0
پدربزرگم ٩٨ سال عمر كرد، مادربزرگم كه صدايش مي كرديم ننه هم ٩٢ سال.
چرا در انتها اول پدر بزرگ فوت کرد؟
ننه کوچیکتر بوده که.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top