دکارت: انسان باید راهِ خرد را در پیش گیرد و نفسِ خود را مشغولِ کسب دانش و فضیلت‌ها کند.

نیچه: بسیاری از چیزها را نمی‌خواهم بدانم، هرچیزی حدّ و اندازه‌ای دارد. خردمندی بر دانش نیز حد می‌گذارد.

دکارت: ابتدا باید خود را شناخت. هرکس خود را در می‌یابد و بیشتر از دیگران خود را می‌شناسد.

نیچه: خودشناسی؟ معرفت به نفس؟ معرفت برایِ معرفت؟ چه کسی گفته که به زبانِ عامیانه سخن بگویید؟ آقای من، هیچ کس به اندازه‌ی خودش برای خود غریبه نیست!

دکارت: کسانی که شناختِ نفس خویش را دشوار می‌دانند به سببِ آن است که هیچگاه ذهن خود را از امورِ محسوس و مادی برتر نمی‌برند و به اندازه‌ای به مادیات و امورِ مربوط به محسوسات و قوه‌ی خیال خو کرده‌اند که هرچه را به وهم ایشان نگنجد، قابل ادراک نمی‌دانند.

نیچه: عجب حرف منحطی! هرچه اندیشه‌ای روحانی‌تر و «غیرِمادی»‌تر باشد، آدمی باید بیشتر حواسِ «مادی» خود را درگیرِ آن کند. ماده را فرا می‌خوانی تا آن را فروکاهی؟ بهره‌کشی از زمین و وفاداری به آسمان؟

دکارت: «اندیشه» چیزی است غیرِمادی که هرچه در آن بخواهم شک کنم، باز هم نمی توانم به این شک کنم که «شک می‌کنم». می‌اندیشم، پس هستم.

نیچه: «اندیشیدن در کار است: پس چیزی هست که می اندیشد»؟ این سرانجامِ کل برهان آوریِ تو است؟ اما این به معنای آن است که باور خویش را به مفهومِ جوهر و ماده ی اصلی همچون امری از پیش «حقیقی» مفروض و مسلّم به شمار آوریم. این نیز حاویِ پیش‌داوریِ اخلاقی است که «علّیّت» را بر صدر می‌نشاند و سپس سخن از اندیشیدن می‌کند. در نهایت حکمی می‌دهد که نخستین یقین خود می‌نامد! درحالی که پیش از آن به علّیّت یقین کرده بود!

دکارت: هرچه را پیشفرض بگیرم و در هرچه شک کنم، این فقره را نمی‌توانم نادیده بگیرم که «شک می‌کنم». چون شک می‌کنم پس فکر دارم، و می‌اندیشم، پس کسی هستم که می‌اندیشم. این اصل که «اندیشه دارم پس وجود دارم» از ترتیبِ قضایای صغری و کبری به دست نیامده بلکه به وجدانْ و بداهتْ دریافته‌ام. زیرا امری بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد. کسی نمی‌تواند همزمان در مکان الف و در مکان ب باشد. این را یک کودک نیز در می‌یابد. من تنها از عقل و وجدانم پیروی می‌کنم. هیچ امری بدیهی‌تر از آن نیست که «اندیشه وجود دارد، پس اندیشنده باید باشد». و انکار این اصل دور از خِرَد است. روش من این است که تنها معلومات ساده‌ی بسیط را که صرفاً با وجدانِ خود ادراک کنم و در نظرم بدیهی باشد، مورد قبول قرار دهم.

نیچه: این که «اندیشه» وجود دارد، به ناچار باید کسی هم وجود داشته باشد که «می‌اندیشد» صرفاً بیانی از عادتِ دستور زبانیِ ماست که به هر کرداری، یک کننده‌ی کار می‌افزاید! خلاصه، این نه صرفاً تحقّق و تجسمِ یک امرِ واقع بلکه یک فرضِ اصلیِ منطقی ــ متافیزیکی است. در مسیری که دنبال می‌کنی نه به چیزی مطلقاً قطعی بلکه تنها به واقعیتِ یک باور بسیار نیرومند می رسی. اگر آدمی این گزاره را به «اندیشیدن وجود دارد، پس اندیشه‌ها در کار-اند» فرو کاهد، یک همان‌گوییِ صرف به بار آورده است: دقیقاً آنچه مورد سوال است، «واقعیت اندیشه»، دست نخورده می‌ماند؛ یعنی، در این شکل، «واقعیتِ نمودینِ» اندیشه نمی‌تواند انکار گردد. اما آنچه تو به آن میل داری این است که اندیشه باید یک واقعیتِ فی‌نفسه داشته باشد نه اینکه تنها یک واقعیتِ نمودین باشد و نه یک نشانه.

دکارت: من می‌اندیشم پس هستم. کافی است وجدانِ پاک خود را دنبال کنی تا به این امرِ بدیهی پی ببری.

نیچه: هرکس که وجدان پاکِ خود را دنبال کند می‌داند که حق با او نیست! «بشو آنچه هستی»، وجدانم چنین می‌گوید. هستم، پس می اندیشم.
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top