پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد

وکیل ملت: مرگ امیر عشیری در حالی در سن نود و دو سالگی رقم خورد که نسل های جدید ادبیات ایران و مخاطبان شان عملا شناختی از او نداشتند. عشیری شاید سه دهه آخر عمر طولانی اش را در انزوا و سکوت نسبی گذراند و خبر مرگ اش هم روز بعد تدفین اش به دست خبرگزاری ها رسید. اما او یکی از نمادهای پاورقی نویسی جنایی و پلیسی در سال های سی تا چهل و پنجاه شمسی بود.

تاریخ انتشار: 11مرداد1395|22:06

 پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد
| کد خبر: 183225

برخی منتقدان و جریان شناسان ادبیات در ایران او را یکی از نخستین پلیسی نویسان وطنی می دانند که پر بیراه نیست. او که متولد سال 1303 در تهارن بود در اواخر دهه بیست شمسی و تحت تاثیر داستان های جنایی فرنگی در روزنامه های آن زمان طرفداران بسیار زیادی پیدا کرده بودند نوشتن را آغاز کرد. درست است که از عشیری بیش از پنجاه رمان منتشر شد ولی اکثر این رمان ها پاورقی های دنباله دار او در نشریاتی مانند اطلاعات هفتگی، سپید و سیاه، روشنفکر و... بودند که به شکل کتاب هم منتشر شدند.

او کنار نام هایی چون ذبیح الله منصوری، ارونقی کرمانی، حسینقلی مستعان یکی از مهم ترین و پرمخاطب ترین پاورقی نویسان تاریخ مطبوعات ایران در سال های قبل از انقلاب است. هرچند بعد از انقلاب به تدریج سنت پاورقی رنگ می بازد و در دو دهه اخیر عملا از بین می رود. عشیری در کنار داستان های مهیج پلیسی و جنایی اش داستان های پر طول و تفصیل تاریخی هم می نوشت که چند نمونه  آن مانند زندگانی ماری آنتوانت یا زندانی قلعه قهقهه از مشهورترین ها محسوب می شدند.

او برای روایت زندگی شاه عباس مانند منصوری از تخیل اش بسیار وام گرفت و جالب این که مخاطبان نیز از این رویه استقبال می کردند. از طرفی دیگر نویسنده ای چون عشیری با توجه به جو و شرایط اجتماعی داستان های خود را می نوشت. کتاب های او مملو هستند از شخصیت هایی که گاه به واسطه سینما یا برخی رمان های پرفروش ترجمه ای از آن ها و ویژگی هایشان گرته برداری شده است.
 

پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد

این وابستگی تام و تمام به زمان و عدم رعایت نه چندان ساختار داستان در نوشته های او بود که ناگهان باعث شد او به سرعت دوران اش تمام شود. هرچند تجدید چاپ آثارش نیز برای بسیاری از ناشران امروزی شاید صرفه اقتصادی نداشت. از یاد نبریم او در دورانی می نوشت و پُر هم می نوشت که درک این چنینی از ادبیات معمایی و پلیسی وجود نداشت و برای همین او در کار خود کم رقیب بود.

احتمالا مهم ترین تاثیر عشیری مانند منصوری در کتاب خوان کردن یا دقیق تر بگویم «داستان خوان کردن» بخشی از جامعه روزنامه خوان بود. به خصوص نوجوانان و جوان ها. در خاطرات بسیاری از چهره های آن نسل نام نوشته های او به عنوان محرکی برای ورود به عالم ادبیات آورده می شود و این اتفاق بسیار مهم ست.

عشیری از نسل پاورقی نویسانی بود که این قدرت را داشتند قوه خیال شان را بی نهایت گسترده کنند و کاری انجام دهند که انبوهی مخاطب منتظر قسمت بعدی داستان هاشان باشند. خاموشی نسبتا پررنگ او در سال های بعد از انقلاب را می توان در عوض شدن کاربری روزنامه ها از یک سو و تغییر ذائقه مخاطبان از سویی دیگر دانست. عشیری مانند منصوری چندان در حوزه های تاریخی کار نکرد و شاید برای همین بود که نتوانست به اعتبار و مخاطب عام او برسد.

داستان هایش بعد از چندی که به کتاب تبدیل شدند و فروش خوبی کردند، ناگهان از رونق افتادند و این در حالی بود که اصولا در سال های قبل از انقلاب هم نگاه مارکسیستی حاکم بر ادبیات درکی از ادبیات پلیسی نداشت و آن را مردود می دانست.

در سال های بعد نیز این رویه ادامه پیدا کرد و غلط نیست اگر بگوییم به زحمت پانزده سال است که ادبیات پلیسی و اصولا پلیسی نویسی جایگاه واقعی اش را در ایران پیدا کرده است. این در حالی ست که سنتِ نویسندگانی چون عشیری ادامه پیدانکرد و بسیاری نویسندگان به اصطلاح پلیسی نویسی هم که بعد او آمدند عملا گزارش نویس های پرونده های جنایی بودند.

بنابراین نستی به نام ادبیات پلیسی- کارآگاهی با وجود محبوبیت اش بین مخاطبان وسیع در ایران رشد نکرد و تازه شاهد تلاش های چند نویسنده جوان هستیم که سعی می کنند این سد را بشکنند. کاری که به واقع بسیار هم مشکل به نظر می آید. امیر عشیری در 27 خرداد به خاطر کهولت از دنیا رفت. او بخشی از حافظه پرماجرای روزنامه نویسی در ایران بود.

پدر پلیسی نویسی ایران

ر. اعتمادی: «امیر عشیری» در پلیسی نویسی بی رقیب بود و بی رقیب هم رفت. امیر عشیری پدر رمان نویسی پلیسی ایران درگذشت. انگار دیروز بود که جوانانه و سرخوشانه، به عنوان خبرنگار ویژه مجله اطلاعات هفتگی، وارد دفتر مجله شدم. در خیابان خیام، مجله اطلاعات هفتگی که مشهورترین هفته نامه کشور بود. در دو اتاق واقع در ضلع شرقی ساختمان اطلاعات طراحی و منتشر می شد.

یک اتاق سه در چهار که مخصوص سردبیر بود و یک اتاق محقری که به نویسندگان و کادر فنی مجله تعلق داشت و در همین اتاق کوچک بود که برجسته ترین و سرشناس ترین نویسندگان آن روز آثار خود را می نوشتند و منتشر می کردند که در قیاس با ساختمان کوچک ترین و کم تیراژترین نشریات امروزی، شرمنده می شد.

برای من تازه وارد دیدن نویسندگانی که فکر می کردم در برج عاج می نشینند و می نویسند حادثه ای تکان دهنده ولی لذت بخش بود. در یک سو جواد فاضل نشسته بود، نویسنده پاورقی مشهور دختر یتیم که آن روزها غوغایی به راه انداخته بود و خود او دبیر دبیرستان های تهران و مترجم مشهور نهج البلاغه و عربی دان درجه اولی به حساب می آمد و قد و بالای بلندی داشت. موهای سرش پله پله بالا می رفت و چهره ای سرخ رنگ داشت انگاری این چهره را با آب انار شسته باشند.

در کنار او حمزه سردادور نشسته بود که داستان های تاریخی می نوشت و آن زمان داستان چشمه آب حیاتش طرفداران بسیار داشت. کم حرف می زد و چهره اش گوشتالو و احترام برانگیز بود. در سوی دیگر میز جواد قاسم فرزانه نشسته بود، نویسنده داستان های روح که در یک دوره ده، دوازده ساله علاقه مندان به مسائل متافیزیک را زمین گیر کرده بود و می دیدیم  که هر روز گروهی از تهران و شهرستان ها برای دیدنش می آمدند، بسیار سیگار می کشید و به همین خاطر لب پایین اش، تا روی چانه می رسید، یزدی بود و با لهجه غلیظ یزدی حرف می زد. بدپوش بود ولی سال ها سرمقاله روزنامه اطلاعات را هم او می نوشت.

آن سوتر، امیر عشیری نشسته بود جوان تر از دیگر نویسندگان و بسیار شیک پوش و خوش قیافه، با متانت خاصی روی یادداشت هایش کار می کرد، از همان لحظه، با اینکه من ده سالی از او کوچک تر بودم دوستی مان گل انداخت که تا پایان حیاتش ادامه داشت. نویسنده داستان های پلیسی که قاعدتا باید بسیار پرشروشور و پرسروصدا باشد هرگز هیچ کس ندید که با صدای بلند حرف بزند، خوب خاطرم هست که شب های جمعه، به علت جوانی و چنان که افتد و دانی، به سر پل تجریش می رفتم که میعادگاه شیک پوشان آن زمان بود تا قبل از سال 57، امیر هم شب های جمعه با لباس شیک و مدل روز، کراوات زده، به سر پل می آمد همان گونه آرام و بی سروصدا مسیر آفاق را طی می کرد و بی سروصدا هم می رفت.
 

پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد

امیر عشیری پیش از آنکه به اطلاعات هفتگی نقل مکان کند و سال های طولانی، از دهه چهل تا پنجاه و هفت در این مجله داستان های پلیسی اش را منتشر نماید، دو سه سالی در مجلات «آسیای جوان» و «ترقی» هم داستان های پلیسی نوشته بود. رشته ای در ادبیات که به صورت مدرن و امروزی بنیانگذارش هم او بود. تا پیش از او یکی دو داستان در همین زمینه منتشر شده بود اما نه به سبک و سیاق پلیسی نویسی مرسوم در دنیای غرب و به این خاطر باید گفت که عشیری پدر رمان نویسی پلیسی در ایران است و عجیب این که نه در دوره حیات او نویسنده ای در این رشته ظهور کرد و نه تا امروز تا آنجا که می دانم نویسنده ای شانس خود را در این رشته آزموده است.

شهرت داستان نویسی پلیسی «امیر» آن چنان بالا گرفت که در اواخر چهل، وقتی جلال نعمت اللهی مترجم داستان های پلیسی جانی دالر در رادیو ایران فوت شد رادیو ایران با همه سخت گیری هایش سراغ او آمد تا نمایشنامه رادیویی جانی دالر که بسیار هم پرطرفدار بود را بنویسد و اجرا کند. نکته جالب این که بدون استفاده از این سریال خارجی، خود می نوشت و اجرا می کرد. در این زمان، شهرت امیر عشیری که در نوشتن رمان پلیسی باعث شد، صاحبان نشریات و مجلات مختلف سراغش بیایند تا از او داستان جدیدی بگیرند اما در موسسه اطلاعات سنت بر این بود که نویسندگانش با دیگر نشریات همکاری نکنند، نوعی انحصارطلبی و اگر نویسنده ای می خواست کار بیشتری  انجام دهد می توانست با سایر نشریات اطلاعات همکاری کند.

در سال 56 شخصا از امیر عشیری دعوت کردم تا داستان جدیدی که با روحیه جوان ها همخوانی داشته باشد برای مجله جوانان بنویسد که نوشت و بسیار هم بین خوانندگان کثیر مجله محبوب شد.

انقلاب 57 در موسسه اطلاعات هم به گونه همه موسسات خصوصی تغییراتی اساسی شکل داد. نویسندگان مشهور نشریات اطلاعات یا از کشور خارج شدند یا کناره گرفتند یا دیگر دست به قلم نبردند. امیر عشیری هم تا مدت ها خانه نشین شد و آثار او مانند سایر آثار نویسندگان مشهور پیش از انقلاب به رایگان در چنگ و بال قاچاقچیان کتاب افتاد و سرمایه اندیشه و استعداد او و بسیاری دیگر به وسیله این جماعت به غارت رفت و در حالی که نویسندگان این آثار بیکار بودند و مشکل مالی داشتند قاچاقچیان از ثمره خلاقیت های آنان به آلاف و الوفی رسیدند.

گفتنی است نخستین دوره بازگشت امیر عشیری به صحنه ادبیات پلیسی با همشهری هفتگی آغاز شد و دوباره علاقه مندانش رمان های او را در این نشریه دنبال می کردند. پس از همشهری او همکاری اش را مجله «طلوع زندگی» آغاز کرد که چهار سال تمام ادامه داشت. رمان هایی که از او پیش از انقلاب چاپ شده بود، دوباره اجازه انتشار گرفت و گاهی با نام اصلی خودش و گاهی هم با نام «ریما» برگردان حروف اسمش «امیر» به چاپ می رسید و به همین مناسبت نام مستعار خود را به دختر دومش داد و امروزه «ریما» همچنان مراقب و مواظب آثار پدر است.

امیر عشیری متولد 1303 در طول عمر طولانی اش بیش از پنجاه جلد رمان پلیسی نوشته و می توان آن را یک رکورد فوق العاده به حساب آورد. نخستین رمان پلیسی او با نام «قتل یک ایرانی در آلمان» منتشر شد که همین کتاب هم سبب ساز شهرت فراوانش شد و هم عزمش را جزم کرد تا برای همیشه پلیسی نویس باقی بماند.

در گروه آثار پلیسی او، رمان های «قلعه قهقهه»، «شب زنده داران» و «جلاد پاریس» بسیار پرفروش بود و آخرین اثرش که هنوز به چاپ نرسیده، «مردی از دوزخ» نام دارد. شگفت انگیز انرژی و قدرت تخیل او بود که تا نودسالگی هم می نوشت و یا آثار پیشین خود را بازنویسی می کرد. عشیری همزمان با کار رمان نویسی در وزارت اقتصاد آن روز استخدام شده بود اما وقتی آقای دکتر عالیخانی به وزارت اقتصاد منصوب شد به علت تضاد فکری، از سمت خود کناره گرفت و یکسره به کار نوشتن پرداخت.

امیر عشیری در ازدواج هم انسان موفقی بود، همسرش را که سال پیش درگذشت عاشقانه دوست داشت و مرگ همسر او را به شدت متاثر و افسرده کرد و خیلی زود به او پیوست. از امیر عشیری غیر از پنجاه رمان پلیسی که سرمایه ای است ماندگار، سه فرزند به جا مانده، رضا، یگانه و ریما.

یادش گرامی باد.
 

پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد

دوست نداشتم شبیه کسی باشم

گفت و گوی منتشر نشده با «امیر عشیری»

یاسین نمکچیان: امیر عشیری سال های قبل از انقلاب ستاره ادبیات عامه پسند بود اما بعد از انقلاب فعالیت هایش محدود شد و آنقدرها حضوری جدی نداشت. هر چند در این مدت هم هرگز دست از کار برنداشت و کتاب هایش همیشه منتشر می شد و در دسترس علاقه مندان آثارش قرار می گرفت.

سال ها پیش نام امیر عشیری را در یک گزارش ادبی خواندم و نویسنده اشاره کرده بود که او یکی از مهم ترین پاورقی نویس های ایران بوده است. چند روز بعد خیلی اتفاقی در خانه دوستی، شماره تلفنش را در لا به لای صفحات یک دفترچه یادداشت کوچک پیدا کردم. هیجان این اتفاق باعث شد تا در روزهای آخر آبان سال 1385 با او قرار دیداری بگذارم در دفتر روزنامه کارگزاران.

سیه چهار روز بعد از اولین تماسم زنگ می زند و در جریانم می گذارد که به خاطر بیماری اش نتوانسته شرایط دیدار را فراهم کند و قول می دهد در اولین فرصت به روزنامه بیاید. او صبح یک روز پاییزی با ماشین قدیمی اش به خیابان آفریقا می آید اما جای پارک پیدا نمی کند و بدون آنکه تماس بگیرد به خانه بر می گردد. صبح چند روز بعد و قبل از شروع کار ما، خودش را به دفتر روزنامه می رساند و سه ساعت تمام منتظر می نشیند تا اما از راه برسیم و درباره سال های حضورش در عرصه داستان نویسی حرف بزنیم.

یکی از کارمندان دفتر از حضور او خبر می دهد و همراه همکاری، سراسیمه خودمان را به روزنامه می رسانیم. آرام و متین روی صندلی نشسته است و در جواب عذرخواهی مداوم ما می گوید این اتفاق یک بار دیگر هم برایش افتاده است. تعریف می کند یک بار دیگر هم برای مصاحبه به دفتر نشریه ای رفته اما جای پارک پیدا نکرده و به خانه برگشته است و دفعه بعد هم که خودش را به همان مجله رسانده، خبرنگار هنوز سر کارش نرسیده و مجبور شده چند ساعت منتظر بماند.

پیرمرد خاطره ساز سخت از بیماری رنج می برد اما در همان مدت زمان حضورش سعی می کند همه چیز را به فراموشی بسپارد و سوال های ما را با لبخندی پاسخ بدهد. مصاحبه که تمام می شود همراهی اش می کنیم و در راه پله از کنار سردبیر روزنامه می گذریم که نگاهش به سمت عشیری است. او می رود و ما در شلوغ ترین ساعت کاری روزنامه به تحریریه بر می گردیم. خیلی ها نام میهمان شیک پوش را می پرسند و آنهایی که سنی را پشت سر گذاشته اند با شنیدن نامش ذوق زده می شوند و همین باعث می شود تا سردبیر از اتاق شیشه ای بیرون بیاید و سوال کند آیا پیرمردی را که در راه پله ها دیده امیر عشیری بوده است؟

جواب را که می شنود از حسرت همیشگی دیدار با نویسنده داستان «تسمه چرمی» می گوید و همین نکته بهانه ای است برای حضور دوباره نویسنده محبوب در دفتر تحریریه. او قبل از انتشار مصاحبه اش می آید و سردبیر هم می نشیند کنارش اما همان موقع بیماری اش که خیلی هم عجیب است گریبانش را می گیرد و تمام تنش به لرزش می افتد. دیدار ناتمام می ماند و سردبیر روزنامه با ناراحتی می گوید آنقدر حال نویسنده محبوبش بد بوده که حتی حوصله شنیدن ستایش را هم نداشته است.

چند روز بعد گزارش دیدار با امیر عشیری در روزنامه چاپ می شود واکنش های فراوانی را به وجود می آورد و خیلی ها تماس می گیرند و تشکر می کنند که برای ما بسیار تعجب انگیز است. دیدارهای بعدی در چند نوبت دیگر شکل می گیرد اما در سال های اخیر بیماری اش آنقدر زیاد می شود که توان نویسنده دوست داشتنی را از بین می برد و بیشتر وقتش را در خانه می گذراند و ما هم آنقدر درگیر روزمرگی های زندگی می شویم که یادمان می رود سراغ آدمی تا این اندازه نجیب را بگیریم.

امیر عشیری حدود 60 کتاب منتشر کرد و چند نسل را با آثارش کتاب خوان کرد اما هرگز از حادثه نویسی فاصله نگرفت و روی یک مدار چرخید و خیلی صادقانه می گفت غیر از پلیس نویسی جور دیگری بلد نیستم داستان بنویسم. آنچه می خوانید گزیده ای منتشر نشده از گفت و گو با امیر عشیری نویسنده پیشکسوت ایران است که از همان دیدارهای گاهگاهی به یادگار مانده است.



پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد

داستان نویسی را از چه زمانی آغاز کردید؟

نوشتن را از سال 1328 شروع کردم و همان موقع داستانی نوشتم و به مجله آسیای جوان دادم که علی حافظی سردبیرش بود. خواننده ها از آن داستان خیلی استقبال کردند و به همین دلیل سردبیر مجله از من خواست کارم را ادامه بدهم و من هر هفته داستانی دنباله دار می نوشتم و در مجله منتشر می شد که این دوره کاری من یک سال طول کشید. به خاطر آن داستان ها حافظی به من یک خودنویس و صد تومان پول جایزه داد.

قبل از انقلاب قهرمان داستان هایتان کارآگاهی بود که خیلی ها معتقدند به تنهایی توانست مخاطبان زیادی را در آن سال ها برای شما جذب کند و نام تان را سر زبان ها بیندازد. اگر ممکن است از تولد او بگویید و این که چطور شد در اکثر داستان هایتان حضور داشت.

من در مجله اطلاعات هفتگی داستان می نوشتم و همان جا بود که برای کارهایم قهرمانی ساختم به اسم رامین. او در شهر اصفهان و در یک خانواده پرجمعیت به دنیا آمده بود و به خاطر مشکلات زندگی؛ پدر و مادرش مجبور شدند رامین را به زن و مردی بسپارند که بچه دار نمی شدند. او بزرگ شد، درس خواند و در دانشگاه تحصیل کرد و به دنبال ماجراهایی که برایش اتفاق افتاد با پلیس بین الملل آشنا شد و کم کم چهره واقعی گرفت و به عنوان قهرمان داستان های من جا افتاد و خیلی هم مشهور شد. رامین به چهار زبان مسلط بود و برای رمزگشایی جنایت ها به نقاط مختلف دنیا سفر می کرد و زندگی اش همیشه با خطر همراه بود و همین چیزها باعث جذابیت قصه هایش می شد و مخاطب را ترغیب می کرد سرنوشتش را تعقیب کند.

آنقدر جدی از زندگی شخصیت رامین حرف زدید که واقعا فکر کردم چنین شخصیتی وجود دارد و شما ماجراهای واقعی زندگی او را نقل کرده اید.

اتفاقا خیلی ها اینطوری فکر می کردند. بارها پیش آمد که برای مخاطبانم توضیح دادم چنین شخصیتی وجود ندارد و تمام داستان ها از قوه تخیل من سرچشمه می گیرد اما خیلی ها قبول نمی کردند و می گفتند چنین چیزی امکان ندارد. یک روز خانمی نامه نوشت، از من خواست همسر رامین شود. خیلی جدی روی این مساله تاکید می کرد و هرچه توضیح می دادم چنین شخصی وجود خارجی ندارد قبول نمی کرد.

من با هزار مکافات توانستم شرش را از سرم دور کنم. واقعا تصمیم گرفته بود هر طور شده همسر قهرمان داستان های من بشود. یک بار هم روزنامه فروشی می گفت آمریکایی های زیادی به او مراجعه کرده اند و سراغ داستان های رامین را گرفته اند. خلاصه کارآگاه رامین در دوره جوانی ما حسابی مشهور بود و برای خودش برو بیایی  داشت تماشایی. کارآگاه بین المللی بود و به خاطر ماموریت هایش تمام زندگی اش را در سفر می گذارند.

چرا در کتاب هایی که بعد از انقلاب منتشر کردید، دیگر شخصت رامین نقشی نداشت و جایش را به کس دیگری داد؟

من با خودم فکر کردم چون زمان عوض شده به همین دلیل شخصیت اصلی داستان هایم را تغییر بدهم. اینطوری بود که سرگرد راوند قهرمان داستان هایم در سال های پس از انقلاب شد. آن زمان در مجله جدول و چند جای دیگر داستان می نوشتم و تصمیم گرفتم رامین و سرگرد راوند را با یکدیگر آشنا کنم. ماجرا حتی برای خودم هم جذاب شده بود و در ناخودآگاهم شخصیت های شان را حلاجی می کردم.

بارها از خودم پرسیدم شگردهای رامین موفق تر است یا سرگرد راوند. و با خودم می گفتم کدام یک جسورانه تر عمل می کنند. آن دوره این سوال ها خیلی در ذهنم تکرار شد و یکی از آشنایانم می گفت آنقدر درگیر داستان هایت شده ای که فکر می کنی این شخصیت ها را از نزدیک می شناسی. دیدم کاملا درست می گوید و من واقعا ماجراهای تخیلی ذهنم را باور کرده ام. البته شاید این امر از آنجا ناشی می شد که من برای داستان هایم وقت می گذاشتم و تحقیق می کردم.

درباره چه چیزهایی تحقیق می کردید؟

برای نوشتن هر داستان ابتدا مختصات جغرافیایی اش را بررسی می کردم و بعد زوایای مختلف داستان را تشریح می کردم و بعد از چند مرحله بررسی شروع به نوشتن می کردم. اینطوری نبود که خودکار دستم بگیرم و بروم جلو. داستان پلیسی را نمی شود اینطوری پیش برد. اگر می بینید الان سریال ها خیلی آبکی و خنده دار هستند به این خاطر است که پشت آنها تحقیق نشده است. در این سریال ها بارها دیده ام که ابتدایی ترین مسائل مثل نحوه بستن دستبند به دست متهم رعایت نمی شود.



پدر پلیسی نویس ایران درگذشت و زنده شد


35 سال پیش مجله ای به دستم رسید که در دو صفحه وسط روایتی تاریخی چاپ شده بود. آن را ترجمه کردم و دیدم حیف است از کنارش به سادگی بگذرم. به یکی از دوستانم که در فرانسه زندگی می کرد سپردم تا نقشه پاریس را برایم بفرستد. بعد هم یکی دو کتاب خارجی با ترجمه پرویز رجبی را خواندم و برای هر پاراگراف حدود 40 صفحه قصه پلیسی نوشتم که کتاب جدال در پاریس اینگونه شکل گرفت که روایتی از زندگی کسی به نام مارشال هندی سانوسن بود. البته این را هم بگویم که درباره تاریخ جاسوسی در فرانسه هم مطالعه کردم و ستاره جاسوسی فرانسه در آن روزگار را به داستانم کشاندم.

می گویند شما پدر داستان پلیسی ایران هستید. چطور شد که تصمیم گرفتید جنایی نویس شوید؟

من زیاد از این حرف ها سر در نمی آورم. آنچه برای خودم روشن است این است که هرگز دوست نداشتم شبیه کسی داستان بنویسم و یا اینکه تحت تاثیر باشم. شاید تعجب کنید اما برای اینکه بتوانم کار خودم را بکنم به این نتیجه رسیدم آثار هیچ کس را مطالعه نکنم. من به جنایی نویسان خارجی هم اعتقادی ندارم و با اینکه خیلی ها آگاتا کریستی را موفق می دانند اما چند تا از کتاب هایش را خواندم و به نظرم رسید کتاب هایش از خلاقیت تهی است. البته شاید ترجمه کارهایی که من خواندم بد بود که باعث شد نتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم.

یک نفر در لاله زار کتاب منتشر می کرد و به من پیشنهاد کرد تا بخشی از یک داستان خارجی را ادامه بدهم و به اسم خودم چاپ کنم. آنقدر از این پیشنهاد برآشفته شدم که از او خواستم هرگز چنین چیزی را از من نخواهد.

چرا محمدعلی جمالزاده از شما به عنوان آلکساندر دومای ایران یاد کرده است؟!

این داستان ماجرایی دارد که برایتان تعریف می کنم. خانواده مادری من از خانواده های بزرگ تهران بودند و پدربزرگم حاج محمدحسن کشوری در آن روزگار برای خودش اسم و رسمی داشت و مورد احترام همه بود. مادرم می گفت یک روز محمدعلی جمالزاده که در کوچه ما زندگی می کرد سراغ پدربزرگم آمد و گفت که برای ادامه تحصیل می خواهد به بیروت برود اما پدرش اجازه نمی دهد و می گوید با رفتن تو مردم پشت خانواده ما بدگویی می کنند. بعد از آن پدربزرگم با پدر محمدعلی جمالزاده حرف می زند و راضی اش می کند که مانع رفتن پسرش نشود. 

سال ها از رفتن جمالزاده می گذشت و من هم دیگر نویسنده شده بودم و کتاب هایم هم چاپ می شد. او رمان «سیاه خان» را خوانده بود و در جایی گفته بود عشیری الکساندر دومای ایران است. بعد از آن توسط ناشرم که با او ارتباط داشت برایش نامه نوشتم و خودم را معرفی کردم که در پاسخ نامه ام ابراز خوشحالی کرد و از حال و احوال دایی ها و مادرم پرسید.

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top