جواد خیابانی را اول بار تابستان 79 دیدم. وقتی داشت میکروفن را روی پیراهن مردانه ام تنظیم می کرد که با من در مورد تیم «چیرو» گپ بزند. من خیس عرق، او داشت به من اعتماد به نفس برای حرف زدن می داد.

سال های سال نسبت به گزارش های جواد نه در فضای مزخرف مجازی که پیش روی خودش نقد داشتم. می گفت «من برای دلم گزارش می کنم» همین که یکی برای «دلش» حرف بزند، برای «دلش» زندگی کند، بگوید گور پدر تمام دنیا برایم ارزش داشت. هنوز هم دارد. برای همین شاید سال ها روبروی همه ایستادم، از خاطره همسفری ام با او در رامسر گفتم و پایبندی های اخلاقی حیرت انگیزش به زندگی و جامعه و خانواده.


دفاع از جواد، سال های سال برای من پیش روی مخاطبانم بسان سپر بستن برای دفاع از یک جنایتکار بود؛ دوستش نداشتند. چون زیاده گویی داشت، چون صدایش، لحن و گفتارش در قیاس با عادل و مزدک سقوط کرد. محبوبم بود چون صاف بود. یک جمعه دی ماه مادرش را از دست داد، ولی آمد و بازی پرسپولیس با نفت را گزارش کرد. میانه های بازی که اسکوربرد خبر درگذشت مادرش را اعلام کرد چند ثانیه ای اشک ریخت، اما خودش را تصنعی جمع کرد.


قطر، جام ملت های 2009 جواد در قطر بود. «مدیا سنتر» برای عکس انداختن با او رقابت شد. سلفی آن روزها معنی نداشت. فرشادعباسی عکس را خلق کرد. بعد یکی از حاضران در همین فیسبوک زیر تصویری که با جواد خیابانی منتشر کرد نوشت: «کنار سلطان ...شعرگویی فوتبال»


با جواد به التماس سلفی و عکس نگرفتم که زیرنویس برایش از شعرگویی هایش در گزارش ها بنویسم. احساسات و تعصباتش به خانواده و کشورش را فقط ستودم.


بعد حالا یک جمله ماندگار از او شنیدم: «دستفروشی کردم. بستنی، تخمه، سایه بان، اما آدم_فروشی نکردم.» لااقل آدم فروشی نکرده!

 

پیام یونسی‌پور

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top