طفلی به ده نفر زنگ زد، منجمله "آقا علایی" و "آقا میلانی". آقا علایی قبول کرد وقتی پیرمرد و همدوره ای هاش، تجمع کردن و طی یه اقدام انقلابی تو مایه های اشغال سفارت آمریکا ریختن تو، بیاد وسرک بکشه تو حساب های مالی ببینه کجا حق این پیرمردا رو خوردن،

آقا میلانی هم قبول کرد دو تااتوبوس بگیره برای جابجایی مابقی پیرمردها از کرج و شهریار. پیرمرد تلفن رو که قطع کرد کلی به ریش ما چند تا جوون عقب تاکسی خندید که :"ریقوها! ماهارو ببنید یاد بگیرید، یکی حقمون رو بگیره ماتحتشو استاد میکنیم، فردام قراره بریم تجمع کنیم، قرمساقا فک کردن مام مثل این جوونای روغن نباتی امروزیم" .

یه دونه از این جوونا که بیخیالی از سرو روشون می باره ،، عقب ماشین کنار من نشسته بود. ، آدامس تو دهن و گوشی به گوش  و آیفون به دست فقط هد میزد. موقع پیاده شدن هم دیدم ازایناس که چاک فیهاخالدونش تا نیمه بیرونه. پیرمرد که  سیبیل دود می داد و به ریش نسل بعدیش می خندید، خواست پیرمرد رو دست بندازه گفت:" حاجی جون یادت نره فیلمشو بگیر بفرست من و تو تا اعتراضتون رسانه ای بشه" .


مردهای بازنشسته دست تنگ و در مالیده، تو این سن بالاخص زیر آفتاب اونم در حال فراهم کردن عِدّه و عُده یه کار براندازانه و مخالف امنیت ملی،  بددهن میشن چه برسه  که یه جون این ریختی اونم این شکلی چنین حرفی هم بزنه این بود که پیرمرد بلبرینگ رو شل کرد و تا دوتا چارراه، هرچی خواست به جوون گفت. 

جوون اما انگار نه انگار. جوون بغل دستی اما شاکی شد و یه کم انقلاب و دوران مصدق و اینارو چماق کرد توسر پیرمرد. پیرمرد هم به قاعده همه انقلابیون گفت:" من اون موقع مخالف انقلاب بودم و کارانگلیس بود". راننده هم حسابی ترسوندش که:" حاجی حرص نخور واسه قلبت تو این سن خوب نیست...راستی حاجی نشه بگیرنت؟ مطمین تلفنت شنود نمیشه؟ ".


 پیرمرد فحش هارو که داد فصلی از جرات و جسارت نسل خودش گفت و به علت المشایخ(!)نسل جدید خندید و چند باری هم دستشو به قاعه تخم دایناسو باز کرد که بگه عضو شریف خود و دوستاش چه چگالی رو از سپهر سیاست و مطالبه خواهی این مملکت اشغال کرده و دست آخر از  ترفندهای امنیتی اش گفت منجمله این گوشی زاغارت  که شمارش به اسم باجناغشه نه خودش(!)تو این مباحث غوطه ور بود که آقا علایی زنگ زد که بچه ها سر دادن پول کرایه اتوبوس دبه کردن اما واقعیت چیز دیگه ای و به "پاپیون کردن" و اینا ربط داره.


جنبش مدنی پیرمرد برای معوقه ای که فهمیدم یه میلیون و نیم بوده به شکست انجامید. طفلی داشت سکته میکرد یه چند تا زنگ به این و اون زد که :"یا اشباه الرجال و لا رجال" و دیگه تا آخرمسیر هیچی نگفت  از این همرهان سست عناصر. یه جا هم سرشو مثل جناب مسلم بن عقیل تو مسجد کوفه گرفت و یحتمل یه اصحاب و اذنابی فکر کرد که تا نیم ساعت پیش، دعوتش میکردن به قیام  و حالا غیرت و ناموس و "معوقه بازنشستگی" رو بی خیال شدن.

پیاده که شدم دلم سوخت گفتم:" پدرجان حل میشه ایشالا". تو یه موودی که آدمو یاد علی شریعتی می نداخت گفت:" پولمو هم نگیرم حسرت یه آخو رو دلشون میذارم". جوونِ ماتحت مکشوف پوز خند زد، جوون شاکی وسطی گفت:"پدرجان! با این حرفای شاعرانه حسین پناهی مشکلی حل نمیشه!" راننده اما گفت:بنازم!" پیرمرد هم تو این همه واکنش به راننده نگاه کرد و گفت:"بعله!".
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top