پدرم دنبال رفیق بازی و عیاشی رفت و خودش را بدبخت و سرنوشت من ، مادرم و خواهرم را نیز تباه کرد.

 

پسر جوان در حالی که سرش را پایین انداخته بود آهی کشید و اظهار داشت: تمام زندگی ام همین بود که گفتم. دوست داریم بیشتر بدانید؟ .

 

اگر حوصله تان سر نمی رود برای تان تعریف می کنم.

 

رفیق بازی های پدرم باعث شد او به دام مواد مخدر بیفتد. مادرم خیلی نگران بود و جوش می زد . حتی برای گلایه به خانه مادربزرگم رفت.

 

اما مادربزرگ و عمه هایم می گفتند چرا این قدر به شوهرت گیرمی دهی و مته روی خشخاش می گذاری. او جوان است و اگر با چند دوست دوران مجردی اش هم رابطه نداشته باشد باید بیفتد و بمیرد.

 

مادر بزرگم که زنی مغرور و یک دنده است می گفت چون زندگی مان از نظر مالی تامین است پس مشکل خاصی وجود ندارد و باید قدردان زحمات پدرم باشیم.

 

بابک آهی کشید و افزود: پدرم با آتش اعتیاد خود زندگی مان را سوزاند و سرنوشت خودش و ما را تباه کرد.

 

اولین آثار شوم اعتیاد این بود که از محل کارش اخراج شد. دیگر دنبال کار نرفت و هر روز می گفت دوستانش به او قول داده اند در یک شرکت درست و حسابی کار خوب و آبرومندانه ای برایش جفت و جور کنند.

 

به ناچار ترک تحصیل کردم وسر کار می رفتم تا کمک خرج خانه باشم.مادرم هم به عنوان فروشنده در یک مغازه مشغول کار شد. ما به سختی چرخ زندگی مان را می چرخاندیم .

 

تازه داشتیم روی ریل می افتادیم که این بار من از خط بیرون زدم. دو دوست ناباب در مسیر راه زندگی ام قرار گرفتند و سرنوشتم را به لجن کشیدند.

 

بابک همچنان نگاهش را به زمین دوخته بود. سرش را بالا آورد و گفت: ادامه بدهم؟.

 

از اینجا به بعد، این من هستم که با پای خودم به لجنزار فرو رفتم.

 

شاید احساس کمبود شدید محبت، ناامیدی به آینده و نداشتم سرپرست درست و حسابی که بنشیند و با من لحظه ای صحبت کند باعث شد به دام رفقای بی سر و پایی بیفتم که مرا به مواد مخدر آلوده کردند.

 

آنها می گفتند این مواد زهرماری جدید اعتیاد آور نیست و فقط تو را بی حال و بی خیال می کند. اصلا به فکرم نمی رسید در کمتر از چند ماه وابستگی شدیدی به مواد مخدر صنعتی پیدا کنم.
کارم به جایی رسید که وقتی ، نیاز به مصرف مواد پیدا می کردم نمی توانستم چشم هایم را باز نگه دارم و تمام بدنم لمس و بی حس می شد.

 

بابک گفت: دیگر نمی توانستم مثل قبل کار کنم. از طرفی مادرم فهمیده بود چه بلایی سر خودم آورده ام و دنبالم می گشت تا گوشمالی ام بدهد.

 

به خانه یکی از دوستان بی سروپایم پناهنده شدم. پدر معتادش می گفت درست نیست جوانی نامحرم در خانه ما بماند. من بدون اطلاع خانواده ام و به پیشنهاد دوستم با خاله 21 ساله اش ازدواج کردم.

 

همسرم نیز معتاد بود و ما گرد بساط بدبختی حلقه می زدیم و به باوری غلط خودمان را می ساختیم.

 

حدود پنج یا شش ماه از این ماجرا گذشت. هزینه های خرید مواد خیلی سنگین بود. با دوستی که عامل بدبختی هایم بود دست به سرقت می زدیم .

 

اولین بار خیلی می ترسیدم ،اما این ترس هم از بین رفت و دیگر برای خودم یک پا دزد حرفه ای شده بودم. شب ها در کوچه پس کوچه های مشهد دست به سرقت می زدیم.

 

بابک افزود: فکر می کنم اگر از مادرم دور نمی شدم واز ترس او به خانه دوستم نمی رفتم این قدر به فلاکت کشیده نمی شدم.

 

چند ماه بعد از ازدواج شومم خبردار شدم خواهرم ازدواج کرده و پس از چهار ماه او نیز طلاق گرفته است. من خواهرم را از صمیم قلبم دوست دارم و با این خبر دیگر هیچ امید و هدفی برای آینده ام نداشتم. در آن شرایط تنها چیزی که فکر می کردم می تواند مرا بی خیال غم و غصه دنیا کند مواد مخدر بود و بس.

 

نگران خودم نیستم. دلم برای مادرم و خواهرم می سوزد که باید در خانه با بداخلاقی های پدرم بسازند و دم نزنند.

 

بابک گفت: پدرم آدم شیک پوش و به قول معروف اتو کشیده ای بود. همه از نظم و انضباط و رفتارش تعریف و تمجید می کردند. او خودش را بدبخت کرد و من هم پسر همان پدر هستم.

 

در پایان فقط می خواهم از مادر بزرگ و عمه ام گلایه کنم که آنها بعد از این همه بدختی هایی که پدرم سر ما آورده ،هنوز هم مادرم را متهم می کنند و می گویند زن اگر زن باشد و خوب باشد شوهرش این طوری نمی شود.

منبع خبر جام نیوز
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top