آیت‌االله طالقانی را بسیاری به عنوان یک روحانی نواندیش دینی و مورد علاقه احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف می‌شناسند، اویی که بدون شک یکی از اضلاع مهم در دوران مبارزات انقلابی بود. 

آیت‌الله  که زمانی از سوی امام خمینی «ابوذر زمان» هم لقب گرفت، بعد از انقلاب در دو مسئولیت ریاست شورای انقلاب و عضویت شورای خبرگان قانون اساسی ایفای نقش کرد و در مرداد سال 58 با حکم امام خمینی (ره) به عنوان امام جمعه تهران منصوب شد اما یک ماه بعد در سن 68 سالگی چشم از جهان فروبست، مرگی که فرزندانش می گویند به آن مشکوک هستند.

مرحوم طالقانی دو همسر به نام‌های بتول و توران و از هر همسر خود 5 فرزند داشت. خبرگزاری خبرآنلاین در آستانه سالروز درگذشت ایشان از دو فرزند آیت الله دعوت کرد تا در یک گپ و گفت خانوادگی زوایایی جدید از ویژگی‌ها، دیدگاه‌ها و نگاه پدرشان به امور مختلف را روایت کند.

مهدی پسر آیت الله از همسر اول و طاهره دختر آیت‌الله از همسر دوم، به فاصله ای کوتاه مهمان ما در کافه خبر خبرآنلاین شدند، خوش و بش ابتدایی خواهر و برادری که مشخص بود مدت زیادیست همدیگر را ندیده بودند، احوالپرسی‌ها به خبر گرفتن درباره دیگر دختر آیت الله یعنی اعظم طالقانی هم رسید که در بیمارستان بستری بود. 

مزاح ها و شوخی های گاه و بیگاه مهدی طالقانی و واکنش های خواهرانه طاهره طالقانی فضای این گفتگو را جذاب تر می کرد. دو فرزندی که معتقدند هیچ گاه حس آقازادگی نداشتند و مصائب فرزند طالقانی بودن بسیار زیاد است. 

آنها بر این باورند که اگر آیت الله طالقانی در قید حیات بود خیلی از اتفاقات سال‌های اوایل انقلاب همچون جنگ اتفاق نمی‌افتاد یا شاید او قائم مقام رهبری می شد نه منتظری....

مشروح این گفتگوی دو ساعته با فرزندان مرحوم طالقانی را در ادامه مطالعه فرمایید؛

***

آقازاده بودن چه حسی دارد؟

مهدی طالقانی: خیلی خوش می گذرد.(حنده) اولا حس آقا بودن را برای مرحوم طالقانی بگویم. مرحوم طالقانی قبل از انقلاب در مدرسه سپهسالار تدریس می کرد هر گاه او زندان می رفت، یک شیخی بود از مدرسه سپهسالار ماه به ماه در خانه ما می آمد، با وجودی که آقا زندان بود حقوق آقا را پرداخت می کرد. بعد ساواک به مدرسه سپهسالار اعتراض کرد که این آقا زندانی سیاسی است چرا حقوق به او می دهید؟ این طور شد که بالاخره حقوق آقا قطع شد. بعد از انقلاب یادم است وقتی آقا فوت کرد فکر کنم میلیاردها تومان پول در حساب آقا بود. این پولی بود که مردم برای حمایت از خانواده های اعتصابیون قبل انقلاب به حساب آقا واریز کرده بودند یا اگر در راهپیمایی ها پول جمع آوری می کردند به حساب مرحوم آیت الله طالقانی می ریختند.

دقیقا رقمش چقدر بود؟

مهدی طالقانی: نمی دانم، رقم میلیارد تومانی بود. غیر از اینکه افراد عادی پول به حساب آقا می ریختند یک عده هم بودند که کارخانه داشتند فکر می کردند کمی زندگی شان اشکال دارد پولی به حساب آقا واریز می کردند با این فکر که مسئله شان حل می شود. کلا هم آقا نمی دانست چه کسانی پول به حسابش می ریزند. بعد از فوت آقا ما گفتیم این پول را چه کار کنیم، برخی دوستان گفتند به حساب 100 امام واریز شود. بر همین اساس دوستان هم تقریبا نگذاشتند و نه برداشتند هر چه پول در حساب های آقا بود به حساب 100 امام ریختند. ما به آنها گفتیم شاید 10 هزار تومان پول خود آقا هم در این حساب ها بوده اما همین 10 هزار تومان نیز تمام و کمال به حساب 100 امام منتقل شد. خلاصه هیچ پولی ته حساب آقا باقی نماند و والده ما بدون یک ریال درآمد ماند. یعنی آقایی که قبل از انقلاب وقتی هم در زندان بود ماهانه حقوق از مدرسه سپهسالار می گرفت بعد از انقلاب کلا دیگر حقوقی نداشت و حقوقش قطع شد. این آقایی ما استثنا بود.

ما یک آقای استثنایی به نام آقای طالقانی داشتیم که قبل انقلاب وضعش بد نبود اما بعد انقلاب از نظر مالی هیچی نداشت. آقازاده هایش هم همین طوری بودند. من آقازاده ای بودم که قبل انقلاب خیلی وضعم خوب بود، ماشین های آخرین مدل سوار می شدیم برای خودمان کار و کاسبی داشتیم بعد از انقلاب ورشکسته به تقصیر شدیم. یعنی الان واقعا آقازادگی خیلی به ما خوش می گذرد و طمعش برای ما گوارا شده است. ما خواهر و برادران کار دولتی نگرفتیم کارهای خصوصی می کردیم چون پدرمان توصیه می کرد خیلی در کارهای دولتی وارد نشویم چون اول داستان فکر می کردند خیلی کار از ما بر می آید و ممکن بود آلودگی هایی پیدا کنیم بنابراین سعی کردیم هیچ کدام دنبال کار دولتی نرویم بنابراین خیلی هم نون آقازادگی نخوردیم. نمی دانیم خلاصه آقازاده بودن یعنی چی؟ بعضی جاها که خودم را معرفی می کنم می نویسم «آقازاده ورشکسته به تقصیر».

پس کلا پدر میراثی به لحاظ مالی برای شما نگذاشت؟

مهدی طالقانی: چرا؟ دو تا عبا به من رسید و الان هم آن عباها را دارم. خواهر شما چی داری؟

طاهره طالقانی: منم همین طور.

مهدی طالقانی: در کل عینک، عبا و وسایل شخصی پدر به فرزندانش رسید. یعنی پولی در کار نبود. یک خانه بود که بین فرزندان تقسیم شد.

خانم طالقانی شما بفرمایید آقازاده بودن چه حسی دارد؟

طاهره طالقانی: من که نمی توانستم آقازاده باشم (خنده).

مهدی طالقانی: تو هم آقازاده هستی. مگر الان فائزه آقازاده نیست.

طاهره طالقانی: ما به توصیه پدر در کارهای دولتی وارد نشدیم. توصیه پدر به ما از جوانی این بود که بچه ها تلاش و کار کنند و هم درس بخوانند. در نتیجه فرزندان به خصوص پسران هم کار می کردند، هم به مدرسه می رفتند و درس می خواندند. از کارهای کوچک شروع کردند تا مراحل بعدی. ما دختران آقا نیز بعد از گرفتن دیپلم به عنوان معلم مدرسه استخدام شدیم.

شما الان معلم هستید؟

طاهره طالقانی: بازنشسته هستم.

مهدی طالقانی: جز وحیده که دکتر داروساز است 4 دختر دیگر مرحوم طالقانی معلم هستند.

طاهره طالقانی: بله، من، مریم، طیبه و اعظم معلم بودیم و بازنشسته شدیم. البته اعظم اول انقلاب به مجلس رفت بعد از مجلس دوباره به مدرسه برگشت و تدریس کرد تا بازنشسته شد. یعنی هم پسران و هم دختران قرار بود کار کنند و زحمت بکشند.

حس دختر آقای طالقانی بودن را نگفتید؟

طاهره طالقانی: مشکلات و مسائلش خیلی بیشتر از نامش است. یعنی من بیشتر جاها خواهر و بردارانم هم می دانند که اصلا خودم را به نام خانوادگی طالقانی معرفی نمی کنم. نام کامل خانوداگی ما «علایی طالقانی» است و بیشتر جاها من خودم را «علایی» معرفی می کنم. مثلا آقای بسته نگار همسرم را وقتی به بیمارستان برای دیالیز می برم گاهی که بستری می شود سعی می کنم معرفی نکنم اما گاهی دکتر برومند یا دیگر کسانی که می شناسند، من را به نام خانوادگی «طالقانی» صدا می کنند.

چرا؟ مشکلاتش چیست که شما خودتان را «علایی» بیشتر معرفی می کنید؟

طاهر طالقانی: مردم خیلی محبت دارند ...

مهدی طالقانی: مردم هم خیلی محبت و هم گرفتاری زیادی دارند. اولا چون بچه طالقانی هستیم عموما فکر می کنند همه مسئولان را می شناسیم به هر کس بگوییم «کار و مشکل فلانی را حل کن» بلافاصله انجام می شود.

طاهره طالقانی: بیمارستان طالقانی که در تهران است، برخی همکارانم در مدرسه می گفتند «اگر یک دستخط بنویسی بیمار ما را بستری می کنند و کارمان را راه می اندازند بالاخره این بیمارستان پدرت است». هر چه من می گفتم «اسم بیمارستان طالقانی است و هیچ نسبت دیگری با مرحوم طالقانی ندارد» باز اصرارها وجود داشت.

مهدی طالقانی: مرحوم بازرگان بعد از فوت آقا این بیمارستان را افتتاح کرد و نام آن را «طالقانی» گذاشت. یک مشکل دیگر ما این است که فکر می کنند آقازاده هستیم پول زیادی داریم. در فیسبوک، تلگرام روزی نیست که درخواست نداشته باشیم که طرف ورشکست شده و کمک می خواهد یا گرفتاری مالی برایش به وجود آمده و قرض می خواهد. من هم جواب می دهم «والله بخدا وضعم از شما بدتر است ولم کنید تو را به قرآن» ولی واقعا فکر می کنند ما در حد آقا مهدی هاشمی رفسنجانی هستیم.

طاهره طالقانی: (خنده)

 پسران مرحوم طالقانی الان به چه کاری مشغولند؟

مهدی طالقانی: ما هیچ کدام بازنشسته نیستیم چون کار دولتی نداشتیم. حتی دفترچه بیمه هم نداریم (خنده). من باید عمل قلب انجام می دادم، دفترچه بیمه نداشتم، گفتم «دفترچه بیمه درمانی رایگان می دهند بروم بگیرم» اما به من ندادند. به هر حال بیمارستان برای آن عمل 10 میلیون تومان پول از من گرفت. (خنده) من در مرکز اسناد انقلاب اسلامی بیمه تکمیلی بودم، گفتم حالا اشکال ندارد مدارک هزینه بیمارستان را به مرکز اسناد انقلاب اسلامی می دهم و از بیمه تکمیلی پولش را می گیرم. رفتم حسابداری مرکز اسناد انقلاب اسلامی و مدارک هزینه عمل قلبم را دادم، بعد دیدم حسابداره (خنده) طفره می رود سه ماه گذشت و پولی برنگشت. سراغ گرفتم گفت «حدود سه میلیون تومان به حساب شما واریز کردند»، گفتم «من 10 میلیون تومان پول عمل قلب دادم بعد 3 میلیون تومان در قالب بیمه تکمیلی به من بر می گردانید؟»، گفت «سیستم بیمه تکمیلی مرکز اسناد انقلاب اسلامی را خودمان اداره می کنیم، دیدیم اگر بخواهیم 10 میلیون تومان را به شما بدهیم دیگر پولی نمی ماند به کسان دیگری بدهیم»، گفتم «نخواستم» (خنده). عرض کنم تا بالاخره با دعوا رفتیم آن دفترچه را گرفتم، اخیرا مسئول استان تهران بنیاد شهید وقتی شنید داستان من این طور شد یک لطفی انجام داد و من را برای یک سال بیمه تکمیلی کرد. 

اما اینکه چه کار می کنیم؟ من کارهای مختلفی کردم یک مدتی کارگاهی داشتم و لوازم برای شرکت های نفت و گاز می ساختیم بعد پول مان را ندادند در کارگاه را بستیم و فروختیم و از آن کار بیرون آمدم. یک مدت هم بدهکار بودم، بعد کم کم در کار ساخت و ساز وارد شدم آن هم الان متوقف است و خودم را بازنشست کردم. حسین آقا مهندس شیمی از دانشگاه پهلوی شیراز مدرک گرفت او هم یک شرکت داشت دید شرکت نمی چرخد، به طالقان رفت و الان گوسفند دارد و چوپانی و کشاورزی می کند. (خنده) ابوالحسن و محمدرضا با هم کار می کنند یک شرکتی دارند دیزل ژنراتور می فروشند، اخیرا شنیدم آنها هم ورشکست شدند (خنده).

فقط یکی از اخوی های ما در فرانسه به کار گِل مشغول است. پسر زرنگی دارد از بانک های فرانسه وام می گیرد ساختمان می سازد عَمَلِگی اش را هم آقا مجتبی برادر ما انجام می دهد و یک پولی از پسرش می گیرد. این هم وضعیت زندگی ماست.

خانم طالقانی شما از وضعیت خواهران بفرمایید دفترچه بیمه که دارند انشاالله(خنده)

طاهره طالقانی: بله، معلم بازنشسته هستند و دفترچه خدمات درمانی دارند.

نوه های مرحوم آیت الله طالقانی هیچ کدام سیاسی نیستند؟

مهدی طالقانی: غلط می کنند سیاسی باشند.(خنده)

چرا؟

مهدی طالقانی: درس شان را بخوانند.

اما شما یک داماد به شدت سیاسی هم دارید آقای بسته نگار...

مهدی طالقانی: بله، داماد سیاسی، داماد خلف و داماد ناخلف یعنی همه نوع دامادی داریم.

کدام دامادها خلف و کدام ها ناخلف بودند؟

مهدی طالقانی: 2 داماد خلف و 2 داماد ناخلف داریم.

مگر 5 خواهر نداشتید داماد پنجم چه طور است؟

طاهره طالقانی: بسته نگار را از 4 داماد دیگر جدا کرد.

مهدی طالقانی: بله، حساب بسته نگار جداست.

علتش چیست؟

طاهره طالقانی: چون هم زندانی پدر بود.

مهدی طالقانی: سرش در زندگی خودش است حرف هم زده ،کتک هم خورده، بالاخره گرفتاری اش را پس داد. (خنده)

طاهره طالقانی: (خنده)

مهدی طالقانی: 4 داماد دیگر 2 تا خلف و 2 تا ناخلف هستند.

وقتی در فضای اینترنت جستجو می کنیم فقط یک اسم به عنوان همسر آیت الله طالقانی می آید، در صورتی که  10 فرزند مرحوم طالقانی از دو مادر هستند، درباره این موضوع بیشتر توضیح می دهید؟

مهدی طالقانی: بتول خانم همسر اول بود و اسم او می آید.

 بتول خانم مادر کدام بچه ها بود؟

مهدی طالقانی: مادر من بود.

همسر دیگر اسم شان چه بود؟

طاهره طالقانی: اسمش توران بود که اول انقلاب فوت کرد. توران خانم مادر من بود.

مهدی طالقانی: مادر من تا سال 86 در قید حیات بود و بعد فوت کرد.

می فرمایید فرزندان آیت الله طالقانی به ترتیب سن از کدام مادر متولد شدند؟

مهدی طالقانی: مریم، وحیده، حسین، من و مجتبی مادرمان بتول خانم بود.

طاهره طالقانی: اعظم، ابوالحسن، طیبه و من (دوقلو هستیم) و محمدرضا مادرمان توران خانم بود.

مهدی طالقانی: محمدرضا کوچکترین فرزند آقا است.

پس آیت الله طالقانی 5 دختر و 5 پسر داشت؟

مهدی طالقانی: آقا همیشه عدالت را رعایت کرد از هر همسر خود 5 فرزند داشت، حتی در جنیست هم عدالت بود یعنی 5 پسر و 5 دختر  (خنده).

در جنسیت که دیگر عدالت خدا مطرح می شود؟(خنده)

مهدی طالقانی: بالاخره آقا هم دستی در این ماجرا داشت (خنده) که دقیقا دو کفه تراز شد.

طاهره طالقانی: من و خواهرم طیبه با یک ساعت اختلاف دوقلو هستیم.

همسران آیت الله طالقانی در یک خانه زندگی می کردند؟

مهدی طالقانی: خیر، جدا زندگی می کردند.

طاهره طالقانی: بتول خانم و فرزندانش پیچ شمیران و مادر من و فرزندانش شمیران زندگی می کرد. پدرم نیز در زندان قصر بین مسیر این دو خانه بود. (خنده)

یعنی یک همسر پایین شهر و یک همسر بالای شهر زندگی می کرد؟

مهدی طالقانی: پیچ شمیران پایین شهر نیست.

طاهره طالقانی: بله پیچ شمیران پایین شهر محسوب نمی شود.

عدالت برقرار بود؟

مهدی طالقانی: بله عدالت برقرار بود.

فضای داخل خانه زمان حضور مرحوم طالقانی چه طور بود، همان شخصیت سیاسی خارج از خانه را در داخل منزل نیز حس می کردید؟

مهدی طالقانی:اول اینکه ما هیچ وقت فکر نکردیم بچه آخوندیم. مثلا مادر ما هر روز صبح سحر بلند می شد و بچه ها را مجبور به خواندن نماز می کرد، ما هم غُر می زدیم. یادم است که آقا یک روز صبح بلند شد گفت «نمازی که قرار است به زور خوانده شود نه به درد خدا و نه به درد بنده خدا می خورد، اینها باید خودشان به جایی برسند که فکر کنند نماز برای شان لازم و واجب است» این جمله آقا هنوز در گوش من است. همان حرف آقا باعث شد که بیشتر به نماز خواندن اهمیت دهیم. هیچ مسئله ای را با فشار به ما نمی گفت. من خیلی با آقا راحت بودم. از 18 سالگی سیگار می کشیدم البته 12 سالی است که خوشبختانه دیگر سیگار نمی کشم چون ریه ام خراب است.

خوب گاهی آقا را سفر می بردم. فکر کنم سال 48 یا 49 بود کاری پیش آمد از تهران با ماشین به طالقان رفتم آقا را سوار کردم و به سمت تهران آمدیم. در راه بودیم که دیدم آقا یکی از سیگارهای خودش را روشن کرد و به من داد. گفتم «آقا سیگار به من می دهید؟»، گفت «احساس کردم چرت می زنی گفتم خوابت نبره بگیر دو تا پُک بزن». می دانست من سیگاری هستم اما نمی خواست به روی من بیاورد یا بعضی شب ها که در خانه بود سیگارش تمام می شد حالا بچه ها همه در خانه بودند به هیچ کس نمی گفت اما اسم من را صدا می زد می گفت «مهدی بگرد این دور و اطراف ببین سیگار پیدا می کنی» من هم می رفتم یک بسته از سیگارهای خودم را می آورد به آقا می دادم و آقا می گفت «اِ یک بسته پیدا کردی» منم می گفتم «بله آقا این پایین افتاده بود». در واقع می دانست دروغ می گویم به روی من نمی آورد.

ما هیچ وقت احساس نمی کردم که خیلی محدودیم. در بعضی خانواده ها می دیدم خیلی به بچه های خود فشار می آوردند. یک دوستی آقا در محله امیریه به نام سید محسن بهبهانی داشت که همسایه روحانی ما بود. سید محسن بهبهانی در رادیو و تلویزیون زمان شاه صحبت می کرد و ماه رمضان ها موقع افطار برای سخنرانی می آمد، حرف می زد و دعای افطار می خواند. آقا هر وقت با دوستانش می خواست به بیرون شهر برود می گفت «بگویید سید محسن هم بیاید». من یک دفعه سینما نور بالاتر از خانه مان رفتم. آن زمان در سینماها قبل از پخش فیلم اخبار می گذاشتند که شاه کجا رفت و چه کار کرد. من همانجا دیدم که سید محسن آمد دست شاه را بوسید و یک قرآن به شاه داد. من حالا مانده بودم چه طور این مسئله را به آقا بگویم. رفتم گفتم «آقا سید محسن را خوب می شناسید؟»، گفت «بله، آدم بدی نیست»، دوباره گفتم «آقا سید محسن را خیلی خوب می شناسید؟»، گفت «چی می خواهی بگویی؟»، گفتم «دست شاه را بوسید و قرآن به شاه داد»، گفت «تو کجا دیدی؟»، گفتم (خنده) «یک جایی دیدم»، گفت « کجا دیدی؟»، گفتم «رفتم سینما قبل از پخش فیلم جزء خبرها بود»، گفت «همینجوری می روی سینما؟»، گفتم «بله رفتم سینما». آقای خیلی ناراحت شد، به هر حال ارتباطش با سید محسن قطع شد اما به سینما رفتن من زیاد گیر نمی داد یعنی خیلی در فشار نبودیم.

طاهره طالقانی: ما دختران هم در فشار نبودیم. یک بار به ما نمی گفت حجابتان چرا این طور است؟ چرا حجاب ندارید؟ چرا حجاب تان محکم نیست؟ ما سئوالات زیادی از آقا می پرسیدیم که خیلی با حوصله جواب می داد.

مهدی طالقانی: مریم ما روسری سر می کرد بیرون می رفت. یک بار به مناسبتی چادر سرش کرد. آقا به او گفت «چرا دکورتو عوض کردی؟ همان طوری که بودی بیا»، حالا یادم نمی آید چه کسی می خواست بیاید که خواهرم مریم چادر سر کرد.

 یعنی مرحوم طالقانی یک روحانی روشنفکر در دهه 40 بود؟

مهدی طالقانی: دقیقا.

طاهره طالقانی: مرحوم هایده خانم دختر خاله مون بی حجاب بود هر دفعه می آمد منزل در می زد ما می رفتیم در را باز می کردیم، می گفت «اگر آقا است چادر بدهید من با چادر سر کنم به داخل منزل بیایم». یک بار که در خانه ما را زد، من در را باز کردم دیدم هایده خانم است. آقا هم داشت در حیاط قدم می زد،دختر خاله ام خودش در را یواش بست، یک کناری ایستاد تا بروم برای او چادر بیاورم، حاج آقا همین طوری که قدم می زد آمد در را باز کرد و هایده خانم را دید، گفت «بفرمایید»، (خنده) هایده خانم هم عقب عقب رفته بود و گفت «منتظرم طاهره برای من چادر بیاورد»، آقا گفت «از کوچه آمدی همه شما را دیدند من یکی گناه کردم شما را ببینم». (خنده) خیلی برای هایده خانم و ما جالب بود. آقا می گفت خود جوان ها باید به مسائل دینی شان برسند و رعایت کنند امری و دستوری جواب نمی دهد.

قبول دارید که این رویکردی که مرحوم طالقانی داشتند باعث شد که همان اوایل انقلاب خیلی به او هجمه شود؟

مهدی طالقانی: تا زمانی که آقا زنده بود کسی جرأت نمی کرد به او هجمه کند. آقا یک بحثی درباره حجاب کرد، فردای آن صحبت، امام گفت «نظر من همان است که آقای طالقانی گفت» فقط امام می توانست این کار را انجام دهد که امام هم معمولا حرف های مرحوم طالقانی را تأیید می کرد. بعد از فوت آقا یک عده واقعا هم حسادت و هم کینه نسبت به طالقانی داشتند. طالقانی بحثش این بود که روحانیت به جای اشغال مشاغل بهتر است برود در مسجد آدم سازی کند. اینها فکر می کردند تا زمانی که طالقانی است در مصدر امور قرار نمی گیرند بنابراین طالقانی نباشد به نفع شان است. همین جاست که فوت آقا را برای شخص من مشکوک می کند.

طاهره طالقانی: البته برای همه فرزندان آقا فوت ایشان مشکوک بود.

تا حالا پیگیری کردید که شک تان را برطرف کنید؟

مهدی طالقانی: چگونه باید پیگیری کنیم. همان اول انقلاب مرحوم صدر حاج سیدجوادی دادستان کل بود او پیشنهاد داد که کالبدشکافی انجام شود اما گفتند «نباید مجتهد را کالبدشکافی کرد» یعنی از زیرش در رفتند.

مرحوم طالقانی بیماری خاصی نداشت؟

مهدی طالقانی: آقا بیماری قند داشت اما خفیف بود.

طاهره طالقانی: فشار خون هم داشت.

مهدی طالقانی: اما بیماری قند و فشار خون آقا خیلی خفیف بود. من در بین فرزندان مرحوم طالقانی تمام میراث پدر، مادر، مادر بزرگ و پدر بزرگ را از لحاظ بیماری ها بردم، الان بیماری قلب، قند، فشار خون و غیره را دارم اما همه این بیماری ها کنترل می شود. قرار نیست کسی که فشار خون و قند دارد در سن 68 سالگی یک دفعه سکته کند.

اگر مرحوم طالقانی زنده بود کجای عرصه سیاسی ایران قرار می گرفت و روند حرکت انقلاب به چه سمتی می رفت؟

مهدی طالقانی: به هر حال یا همان کاری شد اتفاق می افتاد یعنی این اتفاقی که من به آن مشکوکم انجام می شد و آقای طالقانی را بر می داشتند یا اگر طالقانی زنده بود خیلی از مسیرهایی که ما در انقلاب رفتیم رفته نمی شد مثلا به احتمال 90 درصد جنگ نمی شد.

این ادعای خیلی بزرگی نیست؟

مهدی طالقانی: خیلی بزرگ است ولی مرحوم طالقانی نمی گذاشت این اتفاق بیفتد یا منافقین دست به اسلحه نمی بردند. می توانست جور دیگری ایشان با آنها برخورد می کرد یا اینکه سفارت آمریکا گرفته نمی شد. سفارت آمریکا درست 10 روز بعد از فوت مرحوم طالقانی اشغال می شود.

تقریبا لانه جاسوسی آمریکا دو ماه بعد از فوت مرحوم طالقانی اشغال شد.

مهدی طالقانی: بله دو مرتبه هجمه کردند که به درون سفارت بریزند ولی آن زمان که مرحوم طالقانی زنده بود ما جلوگیری کردیم. بخشی از سفارت دست ما بود. اصلا جمهوری اسلامی مأمور و مراقب ویژه برای آقای سلیوان گذاشته بود. «ماشاءالله» اسم قصاب مراقب ویژه آقای سلیوان بود. یادم است کنسول آمد و به من گفت «این مشاءالله قصاب خُرخُر می کند نمی گذارد سفیر بخوابد یک صحبتی با او انجام بده». ما مراقب ویژه برای سفیر آمریکا می گذاریم ولی وقتی سفیر می رود، بعد یک دفعه می ریزند سفارت را می گیرند. روز اول هم امام مخالف بود بعد معلوم نیست چه اتفاقی افتاد که بعد امام تأیید کرد. آقای مهدوی کنی مصاحبه تلویزیونی کرد و گفت «من هم مخالف گرفتن سفارت آمریکا بودم» منتها اگر مرحوم طالقانی بود حتما جلوی این قضیه را می گرفت.

دلیل تان برای اینکه می گویید اگر مرحوم طالقانی زنده بود جنگ نمی شد چیست؟

مهدی طالقانی: یکسری تحریکاتی از آن طرف می شد مرحوم طالقانی می توانست با صحبت جلوی این کارها را بگیرد. عراق در غائله کردستان بی تأثیر نبود. آقا بهار سال 58 به کردستان رفت برای مردم صحبت کرد هیچ کس هم فکر نمی کرد به این سرعت مسائل کردستان بخوابد. ریخته بودند پادگان کردستان را محاصره کردند، داشتند می کوبیدند تمام افسران ارتش فرار کرده بودند چند نفر سرباز و درجه دار مانده بودند و از پادگان دفاع می کردند. مرحوم طالقانی به کردستان رفت برای آنها صحبت و یک شورایی درست کرد دیگر همه درود بر طالقانی می گفتند، اصلا مسئله کردستان خوابید حالا هر تحریکی از سمت عراق بود خنثی شد. آقا می توانست تحریک های عراق را به راحتی خنثی کند بدون آنکه قضیه به جنگ برسد.

شما گفتید اگر مرحوم طالقانی بود منافقین سلاح دست نمی گرفتند. یک موضوعی که در زندگی آیت الله طالقانی بهانه ای برای هجمه ها می شود رابطه ای بود که ایشان با مجاهدین خلق داشتند ...

مهدی طالقانی: آقای طالقانی تنها نبود. مجاهدین خلق حتی با حسین خمینی هم خیلی رفیق بودند. اصلا تا آن زمان که مرحوم طالقانی زنده بود این گروه به خیابان می آمدند و در استادیوم شیرودی برنامه می گذاشتند و سخنرانی می کردند یعنی تا زمانی که طالقانی زنده بود مجاهدین خلق مشکلی نداشتند، دیگران هم از آنها حمایت می کردند. فقط برای اینکه طالقانی را بکوبند می گویند «طالقانی از مجاهدین حمایت می کرد». سوال این است که «چه کسی آن زمان از مجاهدین حمایت نمی کرد؟» همه از آنها حمایت می کردند.

محمد منتظری، حسین خمینی، مرحوم اشراقی و دیگران از رفقای مجاهدین بودند و مشکلی هم نبود چون هنوز مجاهدین خباثت درون شان را نشان نداده بودند، می گفتند «ما با انقلابیم مسلمانیم» هنوز دست به اسلحه نشده و ترورهای شان را شروع نکرده بودند. کسی روی آنها شناخت نداشت. فکر هم این بود این جوان هایی که جذب مجاهدین می شوند را نگذاریم خیلی در مجاهدین غرق شوند بلکه جذب شان کنیم. احساس می شد که ممکن است بعدها مجاهدین خلق مشکل دار شوند ولی آن زمان هنوز نشده بودند بنابراین اگر هم رفاقتی بود با هدف جذب جوانان و جلوگیری از غرق شدن آنها در بدنه مجاهدین خلق انجام می شد.

طاهره طالقانی: بنیانگذاران مجاهدین مثل حنیف نژاد برای قبل از سال 50 بودند.

مهدی طالقانی: بنیانگذاران مجاهدین بسیار آدم های خوبی بودند.

طاهره طالقانی: بله، پدر و نهضت آزادی با آنها ارتباط داشتند اما ایام انقلاب در پادگان ها به روی همه باز بود بنابراین اسلحه در اختیار همه قرار داشت. پدر معتقد بود که باید کاری کرد مجاهدین دست به اسلحه نبرند چون اگر دست به اسلحه ببرند و جرقه ای زده شود تا 20 سال دیگر آتش آن خاموش نمی شود.

مهدی طالقانی: پدر معتقد بود اسلحه را باید از سازمان مجاهدین خلق گرفت و نباید اسلحه دست آنها باشد.

طاهره خانم شما هم قبول دارید که اگر پدرتان زنده بود جنگ نمی شد؟

طاهره طالقانی:جنگ را نمی دانم ولی خیلی مسائل پیش نمی آمد.

کدام فرزندان آیت الله طالقانی سیاسی تر بود؟

مهدی طالقانی: همه مان مدعی هستیم که خیلی سیاسی بودیم (خنده). یک بردار داریم که خارج است آنکه می گوید «تخت گاز سیاسی بودم».

آقا مجتبی پر حاشیه؟

مهدی طالقانی: بله، در صورتی که او از همه ما کمتر سیاسی بود چون تقی به توقی خورد فرار کرد رفت (خنده). غیر از مجتبی به نظرم کمتر سیاسی مون محمدرضا بود. قبل از انقلاب ابوالحسن دستگیر شد و زندان رفت. من و حسین دستگیر شدیم.

طاهره طالقانی: اعظم هم زمان شاه زندان رفت.

مهدی طالقانی: آن زمان همه ما تقریبا چوب خوردیم.

در زندان همراه پدر بودید یا جدا؟

مهدی طالقانی: همه ما جدا بودیم. وقتی ما را گرفتند پدر اتفاقا آزاد بود.

طاهره طالقانی: شما را سال 53 گرفتند؟

مهدی طالقانی: نه سال 52 . مادرمون ایستاده بود در راه پله ها ساواک ما را گرفت برد. مادرم می گفت «آقا یک چیزی بگو اینها را دارند می برند» آقا گفت «اشکال ندارد می روند آدم می شوند بر می گردند» (خنده).

وقتی ساواک پسرها را گرفت مرحوم طالقانی این طور گفت اما وقتی اعظم خانم را گرفتند چه واکنشی داشت؟

مهدی طالقانی: وقتی سال 54 اعظم خانم را دستگیر کردند، آقا زندان بود. در سال 54 اکثر روحانیون مثل آقایان مهدوی کنی، منتظری، هاشمی و دیگران را به اتهام حمایت مالی از گروه های مسلحانه علیه رژیم پهلوی مثل مجاهدین خلق گرفتند. البته یکی از اتهامات آنها را این مسئله اعلام کردند. حمایت مالی از مجاهدین داستان دارد. اولا همه سران متدین سازمان مجاهدین خلق سال 50 اعدام شدند. بعد از سال 50 اینها دو دسته شدند یک دسته گروه چپ درست کردند و یک دسته هم اسلامی بودند که رجوی علیه ما علیه مثلا اسلامی شده بود. وقتی آقا دید یک گروه اینها چپ شدند کمک هایی خود را که توسط دوستانش به اینها می رساند قطع کرد. آقای طالقانی را اینها تهدید کردند «اگر به ما کمک مالی نکنی تو را می کشیم و شهید نمایت می کنیم» تا این حد علیه آقا موضع گرفتند. در کل مجاهدین دیگر آن مجاهدین قبل از انقلاب نبودند. سال 54 که اکثر روحانیون همچون پدرم دستگیر شدند اعظم را برای فشار آوردن به مرحوم طالقانی هم دستگیر کردند. آقا دوبار به 10 سال زندان محکوم شد. یک بار سال 42 و یک بار سال 54 بود؛ منتها با رژیم راه نمی آمد برای همین اعظم را دستگیر، محکوم و تهدید به اعدام کردند تا به آقا فشار بیاورند اما فشارها موثر نبود. تنها آقا و اعظم همزمان در زندان اوین دوران محکومیت خود را گذراندند، بقیه بچه ها این طور نبودند. آقا هفته ای یک بار می توانست برود و اعظم را ببیند.

درباره آقا مجتبی پرحاشیه بیشتر توضیح می دهید؟

مهدی طالقانی: منزل پیچ شمران ما سه طبقه بود. یک دایی داشتیم در آلمان زندگی می کرد که به ایران برگشت و ازدواج کرد. پدر ما به دایی مان پیشنهاد داد که طبقه سوم خانه ما بنشیند. خانم دایی من یک خواهری داشت که چپ بود، مجتبی هم آن زمان 15 -16 سال سن داشت یعنی بچه دبیرستانی علاقمند به کارهای سیاسی بود آن هم در حدی که یک اعلامیه بخواند. یک علامیه ای برای فرار اشرف دهقان به دست مجتبی می رسد، ساواک خواهر خانم دایی من را گرفت و از او پرسیده بودند اعلامیه را به چه کسی دادی؟ احتمالا او هم اسم مجتبی را می آورد. ساواک به خانه ما ریخت اتفاقا این دفعه هیچ کاری به پدر نداشت و مستقیم به طبقه بالا رفت. من و مجتبی بیرون بودیم قرار بود شام به خانه خاله مون برویم. زنگ زدیم خانه به ما گفتند حسین را بردند شما هم خانه نیایید. بعد من به مجتبی گفتم «ما که چیزی نداریم، بیا برویم خانه ببینیم چه خبر است؟» مجتبی گفت «من نمی آیم تو می خواهی برو» من به مجتبی گفتم «اگر نمی آیی، برو همان خانه خاله بمان». من رفتم، تا رسیدم خانه من را هم گرفتند و گفتند «مجتبی کجاست؟» فهمیدم مشکل مجتبی است. من و حسین را به کمیته مشترک ضد خرابکاری بردند. فصل زمستان بود، برف هم می بارید. آنجا یک کتکی به من و حسین زدند بعد به من گفتند «مجتبی کجاست؟» من فکر می کردم مجتبی خانه خاله است، آنها را یکسری جاها مثل خانه خواهرم مریم و خانه شمیران بردم.

طاهره طالقانی: بله، ساواک آقا مهدی را با یک زیرپوش و دمپایی در هوای سرد زمستان به خانه ما آورد.

مهدی طالقانی:بله، از سرمای هوا می لرزیدم، حتی ماشین هم در سربالایی مانده بود من را با دمپایی در این برف ها به در خانه شمیران بردند. (خنده). گفتم «ممکن است مجتبی اینجا باشد» آنجا را هم گشتند و مجتبی را پیدا نکردند چند جای دیگر هم آنها را بردم بعد که مجتبی را پیدا نکردند یک کتکی به من زدند و گفتند «این پسره ما را سر کار گذاشته است» من را به کمیته مشترک برگرداندند. مجتبی همان شب تماسی به آقا می گیرد و می گوید «اعلامیه ای که ساواک در خانه پیچ شمیران پیدا کرد دست خط من است». آقا هم می گوید خانه نیاید، برود قم از یک معتمد پولی بگیرد و برود. مجتبی هم تقریبا 16 سالش بود. به قم رفت و از کسی که پدرم معرفی کرده بود پولی می گیرد و از راه زمینی به سمت پاکستان می رود. اتفاقا در راه به ابوشریف که بعدها فرمانده سپاه شد برخورد می کند و با هم به پاکستان می روند.

مجتبی مجبور می شود که خارج از کشور بماند می دانست به ایران بیاید او را دستگیر می کنند. همان خارج کشور ازدواج می کند. به تدریج عضو گروه چپ و کمونیستی جداشده از سازمان مجاهدین یعنی پیکار می شود. یک رادیویی در اَمان بود که برنامه فارسی علیه رژیم پهلوی پخش می کرد مجتبی گوینده آن رادیو می شود. آنجا دو خانم همکار مجتبی بودند که یکی شان شوهر داشت یکی هم بعدها غرق شد. شوهر آن خانم مسئول سازمانی همسرش هم بود. آن آقا به خانمش توصیه می کند که به پاریس برود. با عرض معذرت، واقعیت آن است که مقداری آن خانم بی ریخت بود اما شوهرش خوش تیپ بود و سروگوشش می جنبید، نمی خواست خانمش همراهش باشد بنابراین او را به پاریس می فرستد. مجتبی هم آنجا بود، بعد به پاریس می رود این آقا هم بعداً به پاریس برمی گردد. مجتبی می گفت «این خانم صبح تا غروب می آمد و دائم از فراری بودن شوهرش از خانه و جنبیدن سر و گوش او انتقاد و گله می کرد، به همین علت مشت مشت قرص اعصاب می خورد. در نهایت آن خانم خودکشی کرد و این مسئله به تأیید پزشکی قانونی فرانسه هم رسید.»

بالاخره در گروه های سیاسی از این موارد پیدا می شود. انقلاب که شد مجتبی به ایران برگشت، ما دیدیم یک سناریو توسط آقای بشارتی و آقای غرضی دو سیاسی ورشکسته قبل انقلاب طراحی شده است. هر دوی این آقایان زمان شاه وقتی دستگیر شدند با اولین کشیده گفتند «غلط کردیم و تو را به قرآن ما را ببخشید» خلاصه آنها هم آزادشان کرده بودند. بعد از انقلاب حالا اینها سیاسی درجه یک شدند. آقای بشارتی می گفت «مجتبی این خانم را در پاریس کشت». مجتبی می گفت «مگر من آدم کشم برای چی باید این خانم را می کشم». واقعیت آن است که اصلیت این خانم جهرمی و همشهری آقای بشارتی بود. خلاصه یک چنین داستانی درآوردند که البته فکر نمی کنم این ادعا هم حرف خود بشارتی باشد بلکه از یک جایی تحریک شد که این حرف را بزند. براساس ادعای بشارتی آن داستان دستگیری مجتبی پیش آمد. آقا اردیبهشت 58 مجتبی را به سفارت فلسطین برای انجام کاری می فرستد، او را در خیابان می گیرند. بعد آقای غرضی ابله بدون آوردن دلیل و مدرک مصاحبه می کند که مجتبی تا حالا 17 نفر را کشته است.

آقا می گفت «من می دانم مزخرف می گویند بذار مراجعه کنیم»، آقای هادوی آن زمان دادستان کل بود به او گفتیم «هر پرونده ای از مجتبی وجود دارد و مدرک یا شهادتی است بگویید» آقای هادوی هم یک هفته بررسی کرد و گفت «هیچ چیزی نیست». یعنی براساس یک حرف نسنجیده خلاصه یک جوی درست کردند. نهایتش بعد از فوت آقا اینها دوباره اقدام به دستگیری مجتبی می کنند چون تا آقا زنده بود دیگر جرأت این کار را نداشتند. من در جایی مهمان بودم زنگ خانه را زدند و گفتند «این ماشین شما است»، گفتم «بله» گفتند «تشریف بیاورید» تا از خانه خارج شدم من را گرفتند و به یک ساختمانی در محله نارمک بردند، گفتند «اینجا سپاه است»، گفتم «خوب باشد برای چی من را به اینجا آوردید؟»، گفتند «مجتبی کجاست؟» گفتم «من را به اینجا آوردی همین را بپرسی؟ دیر جنبیدید مجتبی به خارج از کشور رفت» حالا هنوز مجتبی نرفته بود، من خانه ای داشتم و مجتبی آنجا بود. بعد از کمی دعوا بالاخره من را آزاد کردند. بیرون که آمدم به مجتبی گفتم «برو اینها ولت نمی کنند یک چیزی هم به تو می چسبانند و می کشنت». مجتبی رفت اما از زمانی که رفت اعلام کرد من جزء هیچ گروه و دسته ای نیستم با هیچ کس هم کار نمی کنم و اینجا به زندگی ام چسبیدم. منتها اینها ول کن قضیه نیستند. یعنی تقی به توقی می شود محمد غرضی را به تلویزیون می آورند مجری نظرش را درباره مجتبی طالقانی می پرسد. اگر واقعیت را می خواهند خوب من را هم دعوت کنند همانجا جواب غرضی را بدهم.

به جز اعظم خانم که زندانی هم شدند، بقیه خواهرها سیاسی بودند یا خیر؟

طاهره طالقانی: من به تبع سیاسی بودم چون بسته نگار همسرم فعال سیاسی و هم بند پدرم در زندان بود. خواهرم طیبه اما سیاسی نبود.

یعنی آقای بسته نگار از زمان زندان با پدر شما آشنا بودند و زمینه ازدواج شما همان جا فراهم شد؟

طاهره طالقانی: بله، زندان با هم بودند. ما سال 50 ازدواج کردیم اتفاقا همان موقع من ملاقات می رفتم پدر در زابل تبعید بود. به من می گفتند «حالا ازدواج سیاسی می کنید، جنازه بسته نگار را به زابل برای پدرت می فرستیم». یک سال و خورده ای بسته نگار زندان بود بعد آزاد شد بعد مدتی هم پدر از زابل آمد. سال 54 دوباره پدر و اعظم را گرفتند. اعظم دو سال زندان بود و مرداد سال 56 از زندان آزاد شد.

یعنی رابطه مرحوم طالقانی با آقای بسته نگار نسبت به دیگر دامادها بهتر بود.

طاهره طالقانی: بله چون هم زندانی بودند.

آقای طالقانی الان رابطه شما با آقای بسته نگار چه طور است؟ آقای بسته نگار فعال ملی-مذهبی و شما اصولگرا هستید.

مهدی طالقانی: من خیلی اصولگرا هستم!. (خنده) سید حسن آقای خمینی یک حرفی درباره من می زند، او داشت من را به آقای بجنوردی معرفی می کرد و گفت «ایشان مهدی طالقانی است، اصولگراست ولی خاتمی باید برود ته صفش بیاستد.» حالا این حرف را ترجمه کنید ببینید معنی اش چه می شود (خنده).

حس تان به ازدواج سیاسی تان چه طور بود؟

طاهره طالقانی: عوامل رژیم شاه فکر می کردند ازدواج ما سیاسی است در صورتی که این طور نبود.

یعنی ازدواج سنتی بود؟

طاهره طالقانی: آقا با بسته نگار، دکتر شیبانی و دوستان دیگر در زندان بود. خواهرم طیبه عقد کرده بود و با همسرش اسفند سال 49 مصادف با محرم تصمیم گرفتند سرزندگی شان بروند، پدر هم اجاز داد و آنها بدون برگزاری هیچ مراسمی سر زندگی شان رفتند. رفقا گفتند دختر آقای طالقانی در ماه محرم ازدواج کرد. دکتر شیبانی این حرف را به پدر می گوید و پدر هم توضیح می دهد «مسئله ای نبود چون آنها بدون هیچ مراسمی سر خانه و زندگی شان رفتند» همانجا به بسته نگار می گوید «می خواهی ازدواج کنی یک دختر دیگر هم  طالقانی دارد».

مهدی طالقانی: موجود است.(خنده)

طاهره طالقانی: دکتر شیبانی این مسئله را پیگیری می کند. البته خودم روی سن آقای بسته نگار ایراد داشتم چون 10 سال اختلاف سن داریم. آقای بسته نگار متولد سال 20 است و من متولد سال 30 هستم. بعد خانم دکتر شیبانی و دیگر دوستان می گفتند «حالا صحبت کنید اگر فقط همین مسئله باشد زیاد به آن اهمیت ندهید» من چند جلسه با آقای بسته نگار صحبت کردم دیدم مشکل خاصی نیست که دیگر سعی کردم مسئله سن را هم ندید بگیرم.

آقای بسته نگار در تفکر سیاسی شما خیلی تأثیر داشتند یا مرحوم پدر؟

طاهره طالقانی: پدر بیشتر زندان بود ما کمتر با ایشان هم صحبت بودیم. اگر هم زندان نبود می آمد و می رفت جای ثابتی نداشت. گرچه در سنین نوجوانی و جوانی پدر بودند اما بعد دیگر در مسائل سیاسی بیشتر من در کنار بسته نگار بودم و آقای بسته نگار در کنار من بود و همین طور ادامه دادیم.

برخورد و رفتار آیت الله طالقانی با موضوع درس خواندن دختران شان چه طور بود؟

طاهره طالقانی: من و خواهرم طیبه مدرسه اسلامی فخریه در قیطریه درس می خواندیم. سال 47-48 طرح پیشاهنگی برای خانم ها گذاشتند و می گفتند بعد از دیپلم خانم ها را هم مثل آقایان سربازی می برند. رئیس مدرسه یک روحانی بود و اعتقاد داشت «حضور دختران در دوره پیشاهنگی اشکال دارد بنابراین اگر سال آخر دبیرستان را بگذاریم و دختران دیپلم بگیرند و مجبور شوند به دوره پیشاهنگی بروند گناهش به گردن من می افتد» بنابراین مدرسه فخریه تا کلاس یازده بیشتر نداشت. من خوشحال شدم که دیگر درس نمی خوانم آمدم خانه و به پدر گفتم که مدرسه فخریه سال پایانی دبیرستان ندارند پس دیگر درس نمی خوانیم. آقا گفت «این طور نیست هر جا شد باید بروید و درس تان را ادامه دهید».

مهدی طالقانی: گفت «بی جا می کنید درس نمی خوانید»(خنده)

بی جا می کنید را گفتند؟

مهدی طالقانی: حتما گفتند.

طاهره طالقانی: بعد پدر سرویس برای ما گرفت و ما سال آخر دبیرستان را به مدرسه دوشیزگان خیابان منیریه آمدیم. وقتی دیپلم گرفتیم، گفتیم «پس دوره پیشاهنگی را چه کار کنیم؟». پدر گفت «خوب بروید» بنابراین رفتیم ثبت نام کردیم. آن سال 5 هزار نفر برای دوره پیشاهنگی ثبت نام کردند اما ظرفیت دوره 1500 نفر بود. در نتیجه رفتیم جواب بگیریم یک عده گریه می کردند چون باید این دوره را می گذراندند، یک عده هم گریه می کردند چون معاف شدند. من و خواهرم هم معاف شدیم. اتفاقا کارت قشنگی هم به عنوان معافی دوره پیشاهنگی به ما دادند که متأسفانه آن کارت را من گم کردم.

مهدی طالقانی: نمی دانم چه شانسی بچه های آقا داشتند. همه معاف می شدند، من هم الکی از سربازی معاف شدم. (خنده)

لابد آثار آقازادگی بوده است.(خنده)

طاهره طالقانی: بعد دانش سرا را ادامه دادیم و لیسانس را گرفتیم.

خانم طالقانی از فرزندان شما کسی هم سیاسی است؟

طاهره طالقانی: تقریبا همه سیاسی هستند.

مهدی طالقانی: پسرش مهدی از همه بیشتر سیاسی است و با امت حزب الله کل کل می کند.

 یعنی با دایی اش کل کل می کند؟

مهدی طالقانی: نه با من کل کل نمی کند مشکلی با من ندارد.

طاهره طالقانی: بقیه فرزندانم نیز سیاسی هستند خیلی از ما توضیح می خواهند. سئوال زیاد می کنند می خواهند ببینند پدر چه کار کرد؟ چرا انقلاب شد. بعد ما توضیحاتی را به آنها می دهیم. در واقعه همه شان علاقمند هستند.

 آیت الله طالقانی چند نوه دارد؟

مهدی طالقانی: نمی دانم. الان باید چرتکه بندازیم. من 5 تا بچه دارم.

طاهره طالقانی: منم 5 تا بچه دارم. اعظم 4 فرزند، طیبه 2 فرزند، ابوالحسن 2 فرزند، محمدرضا 3 فرزند، وحیده 3 فرزند، بدری (مریم) 2 فرزند، حسین 2 فرزند، مجتبی یک فرزند و در مجموع 29 نوه هستند.

یعنیتا به حال نوه های مرحوم طالقانی را نشمرده بودید؟

مهدی طالقانی: نه واقعا! نشمرده بودیم.

طاهره طالقانی: چون برای دو خانواده هستند.(خنده) نتیجه های آقا هم زیاد هستند.

مهدی طالقانی: بعضی از نوه ها را من ببینم نمی شناسم.

طاهره طالقانی: من بچه های آقا مهدی را هم نمی شناسم.

یعنی رابطه تون با همدیگر اینقدر کم است؟

طاهره طالقانی: چون هیچ کدامشان اینجا نیستند.

مهدی طالقانی: فقط آزاده یکی از دخترهام اینجا است.

طاهره طالقانی: آزاده و شهاب را می شناسم.

بعد از فوت آیت الله طالقانی 10 خواهر و برادر چند مرتبه کنار هم جمع شدید؟

مهدی طالقانی: اوایلش 2 سه دفعه.

 بعدش؟

مهدی طالقانی: هیچی.(خنده)

چرا؟

مهدی طالقانی: متقاضی موجود و ناموجود. مانع نامفقود

طاهره طالقانی: چند دفعه ای هم قبل از فوت پدر جمع شدیم.

رابطه بین همسران حاج آقا خوب بود؟

مهدی طالقانی: نه.

دلیل اینکه کنار هم جمع نمی شدید هم همین بود؟

مهدی طالقانی: خیر، دلیلش این نبود. البته مادر من کمی مشکل داشتند، مادر طاهره خانم خوب بود.

طاهره طالقانی: بردارها با هم خوب بودند.

مهدی طالقانی: بله ما با هم خوب بودیم. آقا که زنده بود توصیه کرد که هفتگی یا دو هفته یک بار حتما دور هم جمع شویم چند مرتبه این کار شد چقدر خوب بود ولی بعد دیگر قضیه شل شد.

طاهره طالقانی: بله آقا اصرار به دور هم جمع شدن داشت.

این دوری فرزندان بعد از فوت پدر ریشه سیاسی داشت؟ یعنی وقتی جمع می شدید بحث سیاسی با هم می کردید که باعث اختلاف شد؟

مهدی طالقانی: نه. بحث سیاسی نداشتیم

طاهره طالقانی: نه.

مهدی طالقانی: کلا بحث سیاسی با هم نداریم اکثرا همه در یک خط هستند جز من که خطم متفاوت است. یعنی من از همه خواهران و برادرانم تندروتر هستم. من خودم شخصا فکر می کنم باید به همه مجامع بروم.

حتی اگر دیدار آقای احمدی نژاد باشد؟

مهدی طالقانی:بله، دیدن احمدی نژاد هم می روم، منتها وقتی دیدن احمدی نژاد می روم، عکس هایم است دارم تو دهنی به احمدی نژاد می زنم.

اما عکس ها صمیمت شما را نشان می دهد؟

مهدی طالقانی: نه، عکس های دیگر را پس ندیدید اما امسال به من عیدی هم داد.

طاهره طالقانی: پس به خاطر عیدی اش رفتی؟ هر کس در خط پدر نباشد ...

مهدی طالقانی: اتفاقا احمدی نژاد خیلی می گوید من در خط پدرم. الان هم اصرار دارد مراسم سالگرد آقا را بیاید و سخنرانی کند که در خواست امسال آقای احمدی نژاد را قبول نکردیم چون می خواهد مورد توجه قرار گیرد.

طاهره طالقانی: همین یک کار مانده است. معتقدم این کار نباید انجام شود چون آقای احمدی نژاد سوءاستفاده می کند.

مهدی طالقانی: آقای هاشمی، آقای خاتمی، آقای احمدی نژاد و بعد آقای روحانی منصب ریاست جمهوری را در اختیار داشتند. در دولت سازندگی که ما آقای هاشمی را ابدا ندیدیم. آقای خاتمی را در دوره ریاست جمهوری یکی دو مرتبه زیارت کردیم. آقای احمدی نژاد را هر وقت کار داشتم و تماس می گرفتم می گفت «فردا بیا». قربان صدقه اش نمی رفتم انتقاد هم به شدت از او می کردم. یک دفعه به او گفتم «این همه می گویی لیستی در جیبم است در می آورم، بالاخره آن را از جیبت بیرون بیاور ببینیم». آقای روحانی تاکنون اصلا ندیدیم حتی من به آقای شهیدی رئیس بنیاد شهید گله کردم و گفتم «شما و آقای روحانی دیدار خانواده شهدا می روید چه طور فکر نکردید که دیدن خانواده طالقانی هم باید بیایید.» گفت «ما فقط به دیدن خانواده های سه شهید می رویم»، گفتم «خیر استثنا هم داشته جاهای دیگر هم رفتید»، گفت «راست می گویی باید بیاییم». البته برخی اعضای کابینه آقای روحانی مثل آقای نهاوندیان از دوستان هستند و ما به آنها ارادت داریم. آقای خاتمی را بعد از دوره ریاست جمهوری اش چند باری دیدم خیلی هم به او علاقه دارم آدم بسیار خوبی است. در ضمن من در جلسات گروه های مذهبی دیگر هم می روم اما نمی نشینم هرچی آنها بگویند گوش کنم، بلکه بحث می کنم. در کل من را به عنوان یک اصولگرا می شناسند اشکالی هم ندارد.

شما چه طور خانم طالقانی، اصولگرایید یا اصلاح طلب؟

طاهره طالقانی: من و همسرم ملی مذهبی هستیم.

مهدی طالقانی: سید حسن آقای خمینی به من می گوید سوسولگرا.(خنده)

رابطه شما با بیت امام چه طور است؟

مهدی طالقانی: با سید حسن آقا رابطمون خوب است.

علما و روحانیون عالیقدر وقتی از دنیا می روند از بیت آنها یک نفر سخنگو می شود مثلا امروز سیدحسن آقای خمینی از بیت امام، سیدمحمود کاشانی از بیت آیت الله کاشانی، علی مطهری از بیت شهید مطهری این نقش را ایفا می کنند چرا در بیت آیت الله طالقانی این طور نیست؟

مهدی طالقانی: یک اشکالی که من با اعظم خانم دارم همین است اعظم بعضی مواقع اطلاعیه هایی که می دهد به عنوان سخنگوی خانواده طالقانی این کار را می کند، من به این کار او اعتراض دارم. همین دهمین دوره انتخابات مجلس شورای سلامی که شد اطلاعیه داد که بیت آیت الله طالقانی به لیست امید رأی می دهند. من هم اطلاعیه دادم گفتم «من هم جزء بیت آیت الله طالقانی هستم و لیستی رأی نمی دهم.» من برای چه باید به ری شهری، دری نجف آبادی و دختر آقای صفدر حسینی رأی بدهم، واقعا هم روز انتخابات رفتم و از بین لیست ها اسامی را انتخاب کردم و رأی دادم.

چرا سخنگو ندارید؟

مهدی طالقانی: نمی شود.

حداقل جمعی تصمیم بگیرید.

مهدی طالقانی: نمی شود.

از فرزندان هر همسر یک نفر انتخاب شود آن دو نفر با هماهنگی هم اتخاذ مواضع کنند.

مهدی طالقانی: واقعیت این است که هر کدام ما یک ساز می زنیم.

نمی شود ارکستر سمفونیک باشد؟

مهدی طالقانی: ارکستری هم که شود بالاخره خارج می زنند. ما با هم هماهنگ نمی شویم.(خنده)

اعظم خانم اخیرا به خاطر زانو بیمارستان بود شما به عیادت او رفتید؟

مهدی طالقانی: نه، چون من هم که به خاطر قلبم بیمارستان بودم اعظم نیامد.

طاهره طالقانی: خوب ما خبردار نشدیم که عمل قلب کردی.

مهدی طالقانی: من هم مطلع نشدم چند روز پیش تازه حسین به من گفت.

اما وحیده خانم می دانست.

مهدی طالقانی: وحیده اطلاعاتش خوبه فضولی زیاد می کند.

طاهره طالقانی: نه بابا(خنده)، زنگ می زند جویای حال بسته نگار است.

اگر مرحوم طالقانی زنده بود جزء کدام جناح و گروه سیاسی محسوب می شد؟

طاهره طالقانی: مسلما اصولگرا نمی شد چون قبل از انقلاب عضو نهضت آزادی بود.

مهدی طالقانی: آقای طالقانی اول انقلاب از نهضت آزادی خارج شد و اعلام کرد «اگر قرار باشد در چارچوب یک حزب به صحنه بیایم مردم با من راحت نیستند ضمن آنکه آنچه حزب به من دیکته می کند را باید عمل کنم.» البته این کار را به توصیه مرحوم بازرگان انجام داد. بعد آقای ابراهیم یزدی افاضاتی داشت که «آقای طالقانی با نهضت آزادی گُنده شد اما بعد از پیروزی انقلاب، از نهضت آزادی خارج شد» من هم جوابش را دادم چون آدم باید یک ذره عقل داشته باشد. وقتی مرحوم طالقانی فعالیت سیاسی داشت نهضت آزادی کجا بود؟ نهضت آزادی سال 1340 تأسیس شد، طالقانی از سال 1318 فعالیت سیاسی داشت. بعد به توصیه آقای جعفری و مرحوم مهندس بازرگان از نهضت آزادی خارج  شد چون آنها می گفتند «طالقانی باید در خانه اش به روی همه باز باشد نمی تواند خود را در چارچوب حزب نگه دارد».

طاهره طالقانی: بله، همین طور است به خصوص بعد از انقلاب که فضای جامعه این طور انتظار داشت.

مهدی طالقانی: بعد از انقلاب تاکنون نشنیدم کسی از میان مردم به طالقانی فحش بدهد. یعنی حتی جوان هایی که مرحوم طالقانی را ندیدند از پدر و مادر خود درباره طالقانی شنیدند که استثنا بود و فرق می کرد. امروز می بینیم جمله هایی از آقا را در فضای مجازی می گذارند. مثل این جمله که گفت «کسی که وعده نان و آب می دهد به حرف هایش نباید اعتماد کرد».

طاهره طالقانی: نروید بغلش کنید. (خنده)

 آیا شبیه مرحوم طالقانی در امروز سیاست ایران سراغ دارید؟

مهدی طالقانی: من ندیدم.

طاهره طالقانی: مرحوم آقای بازرگانی و مرحوم مهندس سحابی بودند.

مهدی طالقانی: البته آن زمانی که آقا زنده بود به آقا می گفتند «مهندس طالقانی» و به آقای بازرگان می گفتند «آیت الله بازرگان» یعنی اعتقاد داشتند مرحوم بازرگان مذهبی تر است. هفته اول شهریور امسال خدمت آیت الله خامنه ای بودم، ایشان یک تعریف هایی از آقای طالقانی می کرد که من نشنیده بودم. می گفتند «وقتی از شهرستان به تهران می آمدم و به خانه مرحوم طالقانی می رفتم اینقدر ایشان جاذب و خوب صحبت می کرد که 2 ساعت پای صحبت های آقای طالقانی می نشستیم ... یک بار دادگاه آقای طالقانی رفتم او اعتنایی به هیأت رئیسه دادگاه نداشت و آنها را با بی اعتنایی خوار می کرد. آقای طالقانی که با هیأت رئیسه دادگاه آن طور برخورد می کرد وقتی من را به او معرفی کردند که سیاسی و زندانی بودم و حالا به دیدن ایشان آمدم آنچنان من را بغل کرد و بوسید که حاضران تعجب کرده بودند». بله، هیأت رئیسه دادگاه نظامی از ژنرال های ارتشی بودند وقتی وارد می شدند همه باید به احترام آنها بلند می شدند، مرحوم طالقانی عصایش را زیر بغلش می گذاشت مثل اینکه دارد چرت می زند بلند نمی شد یا وقتی هیأت رئیسه دادگاه از او می پرسید اسمت چیست یا جواب نمی داد یا می گفت «تو اسم من را می دانی». در مجموع ندیدم کسی درباره مرحوم طالقانی بد بگوید. مگر برخی سیاسیون اول انقلاب که به آیت الله طالقانی حسادت کردند که در زمان حیات ایشان جرأت نداشتند حرفی بزنند یا اینکه مشکلاتی با مرحوم طالقانی داشتند.

به نظر شما اگر آیت الله طالقانی در قید حیات بود وقتی در ابتدای دهه شصت بحث قائم مقامی رهبری پیش آمد امکان داشت ایشان انتخاب شوند.

مهدی طالقانی: اگر آقا زنده بد دیگر آقای منتظری قائم مقام نمی شد. اول انقلاب که سپاه بیانیه می داد و راجع به آقای طالقانی بود می نوشت رهبران انقلاب (منظور آیت الله طالقانی و آیت الله خمینی بود) بنابراین طالقانی قطعا نفر دوم انقلاب بود. خوب بعد از فوت آقا، آقای منتظری قائم مقام رهبری شد.

رابطه آقای طالقانی با امام چه طور بود؟

مهدی طالقانی: خوب بود. اتفاقا مرحوم طالقانی تنها کسی بود که خیلی صریح و واضح حرفش را به امام می زد و امام هم می پذیرفت. چندین مرتبه هیأت دولت موقت خواستند استعفا بدهند اما آقای طالقانی آنها را به قم برد و با امام صحبت کردند و مشکلات شان را گفتند. وقتی آقای طالقانی فوت کرد دولت موقت استعفا داد و امام هم پذیرفت.

نقش آقای هاشمی در استعفا دادن دولت موقت را چقدر می دانید؟

مهدی طالقانی: خیلی و بسیار بسیار موذیانه.

خانم طالقانی نظر شما درباره این موضوع قائم مقامی چیست؟

مهدی طالقانی: البته آقا خیلی به این مناصب اعتقادی نداشت.

طاهره طالقانی: خود آقا جایگاه قائم مقامی را قبول نمی کرد. همان طور که قبول نمی کرد نامزد انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی شود اما بچه ها رفتند ثبت نام کردند و با دو میلیون رأی منتخب نخست تهران شد. حتی برای ریاست جمهوری هم زمزمه کاندیداتوری آیت الله طالقانی مطرح شد اما گفت «نه به هیچ وجه قبول نمی کنم».

مهدی طالقانی:الان نوار آن موجود است. آقای احمد جلالی دوست آقای مطهری بود بعد معاون تلویزیون شد و برنامه قرآن در صحنه را او با آقا اجرا می کرد. آقای جلالی از آقا سئوال می کند «مدتی زمزمه است که می خواهند شما را برای ریاست جمهوری نامزد کنند، صحت دارد؟» آقا یک مکثی می کند بعد می گوید «سه روز است این قضیه را شنیدم از ذوقم خوابم نبرد.» یعنی این حرف را به مسخره می گیرد، بعد می گوید «من معتقدم ما روحانیون بهتر است کارهای اجرایی نکنیم خیلی هنر کنیم برویم در مسجد بنشینیم 4 نفر آدم تربیت کنیم بعد آن وقت اگر عُرضه آن کار را نداشتیم اشکال ندارد برویم رئیس جمهور شویم». (خنده)

طاهره طالقانی: (خنده)

یک عکسی است که مرحوم طالقانی در مجلس خبرگان قانون اساسی روی زمین نشست، نظر شما فرزندان درباره تصمیم آن روز پدر چیست؟

مهدی طالقانی: اولا با این کار خواست بگوید اینجا جای ما نیست. اینجا جای سناتورها بود.

طاهره طالقانی: می گفت روی این صندلی ها و مبل ها نباید بنشینیم.

مهدی طالقانی: البته گاهی وقت ها روی صندلی ها می نشست ولی خیلی وقت ها می آمد و روی زمین می نشست. آقای بهشتی هم می گفت «آقا جریمه می شوید».

طاهره طالقانی: بعد برخی دوستان هم آمدند کنار آقا نشستند، عکسش هم وجود دارد.

مهدی طالقانی: آقا می گفت هر کس با من کار دارد بیاید روی زمین بنشیند و حرف هایش را بزند. آقایان هم همین کار را می کردند. روزی هم که برای انتخاب ریاست مجلس خبرگان ثبت نام داشت می شد آقا نماند. جلوی در آقای هاشمی، آقای بهشتی و آقای طاهری اصفهان آمدند و خواستند که آقای طالقانی برای ریاست مجلس خبرگان قانون اساسی ثبت نام کند اما او گفت «من حاضر نیستم برای ریاست مجلس ثبت نام کنم» که بعد وقتی خارج شد آقای منتظری برای ریاست مجلس خبرگان انتخاب می شود.

طاهره طالقانی: آقا دنبال منصب و مقام نبود. یادم است وقتی زمزمه ریاست جمهوری شان مطرح شد سر سفره بودیم، یکی از بردارانم گفت «آقا خب نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری را قبول کنید، کاری ندارد چون نخست وزیر عمده کارهای اجرایی برعهده اش قرار دارد» یک دفعه از سر سفره بلند شد و تند تند به سمت اتاق رفت و گفت «که چه شود؟ شما بگوید منم پسر رئیس جمهور یا منم دختر رئیس جمهور. می خواهید این را بشنوید».

شما خودتان دوست داشتید پدرتان رئیس جمهور شود؟

طاهره طالقانی: من علاقه ای نداشتم.

مهدی طالقانی: من همین طور. اولا آن زمان ما فکر نمی کردیم پدر از دنیا برود، تا آقا بود ما کمتر از رئیس جمهور عمل نمی کردیم. احمدآقای خمینی اگر چیزی می خواست از ما می خواست. ما هم یک تشکیلاتی به نام بازرسی دفتر آیت الله طالقانی داشتیم که آقا می گفت بررسی کنید ببینید جایی کار خلافی انجام نشود، ما هم از این حرف کاملا سوءاستفاده می کردیم. اگر در کمیته یا در سپاه کسی خلاف می کرد با او برخورد شدید می کردیم. یعنی اگر مرحوم پدر زنده بود و کسی رئیس جمهور می شد فکر کنم یقه آن رئیس جمهور را هم ما می گرفتیم. من بسیاری از کمیته های محله شمیرانات را خلع سلاح کردم، مسئولیت کمیته های منطقه شمیرانات با آقای ملکی بود چون زورش به ما نمی رسید به رئیس کل کمیته ها یعنی آقای مهدوی کنی زنگ می زد. ما وقتی یقین پیدا می کردیم در یک کمیته ای کار خلافی انجام می شود بدون هماهنگی با جایی درش را می بستیم. یکی دوبار در جلسات شورای انقلاب آقا من را صدا زد گفت «آقای مهدوی کنی از شما گله دارد ببین چه می گوید»، آقای مهدوی کنی گفت «به من زنگ می زنند شما همه کمیته ها را به هم ریختی هر جا دلت می خواهد می روی، تخلیه می کنی و درش را می بندی» گفتم «بله خلاف می کنند ما هم در آن کمیته را می بندیم برایش هم مثال آوردم». یعنی 7 هشت ماهی که بعد از انقلاب مرحوم طالقانی زنده بود بله ما از پسر رئیس جمهور هم بالاتر بودیم.(خنده)

خانم طالقانی دختران مرحوم طالقانی با دختران شخصیت های انقلابی رفت و آمدی داشتید؟

طاهره طالقانی: خیر چون ما معلم بودیم زیاد ارتباط نداشتیم.

مهدی طالقانی: خانواده امام گاهی به خانه ما می آمدند و با مادرم و خواهرانم می رفتند کاخ ها را می گشتند. یک روز نهار خانه ما آمدند و آقا هم سر سفره نشسته بود. بعد صحبت می کردند و می گفتند و می خندیدند. خانواده امام گفته بودند «آقای طالقانی چقدر راحت است می آید می نشیند و صحبت می کند و می خندد، ما با امام این رابطه ها را نداریم؛ حاج احمد آقا می آید نهار را می برد و آنها در اتاقی دیگر با هم نهار می خورند.» در کل مادرم و خواهرام با خانواده امام و خانواده آقای هاشمی رفت و آمد داشتند.

با فرزندان شهید مطهری و شهید بهشتی چه طور؟ آیا ارتباط شما با آنها خوب است؟

مهدی طالقانی: من در یک جلساتی بعضا آنها را می بینم. ارتباط خیلی نزدیک نداریم.

در سال های اخیر خیلی شخصیت های انقلابی مثل آقای ناطق و آقای هاشمی مورد تخریب قرار می گیرند، به نظرتان اگر آقای طالقانی زنده بود چه می شد؟

مهدی طالقانی: بی جهت افراد که تخریب نمی شوند. آقای هاشمی رفقای خودش را زندان فرستاد، مثلا آقای سحابی را زندان کرد و گفت «می خواهم روی او کم شود». اینقدر قدرت عزیز است. ثانیا آقای هاشمی بعد از انقلاب بسیار بسیار روحیه ارباب منشی اش را حفظ کرده است. فرق می کند با مرحوم طالقانی که بعد از انقلاب خانه اش را در اختیار همه مردم گذاشت و یک آپارتمان 80 متری به او دادند و رفت آنجا زندگی کرد. این همه به او گفتند کلی کاخ و خانه های مجلل مسئولان رژیم گذشته آماده است اما قبول نکرد و گفت «ابدا ما نیامدیم که کاخ نشین شویم». آقا ماشین نداشت و هرجایی می خواست برود از ماشین ما استفاده می کرد. هنوز به سفارت حمله نشده بود آمریکایی ها ماشین های شان را حراج می کردند یکی از رفقای ما رفت و از این آمریکایی ها یک ماشین کادیلاک مدل قدیمی خرید، تر و تمیزش کرد و در خانه آورد تا آقا هر جا می خواهد برود از این ماشین استفاده کند. آقا از من سئوال کرد «ماشین داری؟» گفتم «علی آمده ماشین دارد» از خانه خارج شد و دید یک کادیلاک ضد گلوله جلوی در خانه است، علی گفت «بفرمایید سوار شوید» آقا گفت «غلط کردی این ماشین را اینجا آوردی، هنوز ما چهار روز نیست که سرکار آمدیم بعد نمی گویند آخوند سوار ماشین کادیلاک مدل فلان شده است، ما نباید خجالت از مردم بکشیم؛ برو نه خودت و نه ماشینت دیگر این طرف ها پیدات نشود». در دستگیری های اول انقلاب یکی از وزرای زمان شاه را گرفتند و به خانه ما آوردند حسین ما در راه پله یک کشیده در گوش او زد، آقا این صحنه را دید، جلوی همان وزیر «فحش را به حسین کشید، چه کاره ای که زدی در گوش او، کجا محکوم شده بود که تو باید کتکش بزنی، حالا باید قصاص شوی، چرا زدی؟» یعنی معتقد بود دادگاه باید تکلیف این وزیر را روشن کند با بی قانونی به شدت مخالفت می کرد. خیلی با دیگر دوستان تفاوت داشت که طرف را می گرفتند می بردند دفترشان می زدند آش و لاشش می کردند.

طاهره طالقانی: من یک خاطره ای از آقای منتظری دارم که بعد از 17 شهریور 57 یک ملاقاتی با پدر در بهداری زندان قصر داشتیم. آنجا پدر بستری بودند و رفتیم به آقا توضیح دادیم که روز 17 شهریور میدان ژاله چه اتفاقی افتاد و وضعیت انقلاب دارد چه طور پیش می رود، پدر خیلی متأسف شد. بعد از بهداری به زندان منتقل شد؛ آقای منتظری برای ما تعریف کرد «ساعت 11 یا 12 شب دیدم آقای طالقانی نخوابیده و گوشه اتاق نشسته و سیگار پشت سیگار است که می کشد به طوریکه اطرافش را دود پر کرده بود. گفتم با خودت چه می کنی؟ سرش را ناراحت تکان داد و گفت الان دارد انقلاب می شود، مسلما شاه رفتنی است و مردم به ما روحانیت اعتماد می کنند. وای به حال روزی که مردم اعتماد کنند ما به سر کار بیاییم و ندانیم چه کار کنیم، در آن صورت وضعیت طوری می شود که عدم اعتماد برای مردم به وجود می آید و آن زمان مردم دین شان را هم از دست می دهند». آقای منتظری می گفت «آقای طالقانی این جملات را می گفت و گریه می کرد».

نگاه مرحوم پدرتان به حوادث اول انقلاب و دستگیری سران رژیم پهلوی چه بود

مهدی طالقانی: یک روز آقا و من برای دیدار با امام به قم رفتیم، قبل از دیدار منزل حاج احمد آقا رفتیم که رو به روی منزل امام بود، آقای خلخالی هم حضور داشت. یادم است آقا بسیار عصبانی با آقای خلخالی صحبت کرد و گفت «آشیخ همه قرآن رحمان و رحیم است تو این قاصم الجبارینت را از کجا آوردی که بی جهت مردم را اعدام می کنی؟» ولی متأسفانه آقای خلخالی حمایت می شد.

یک سئوال از خانم طالقانی بپرسم، بفرمایید چه طور شد که آقای طالقانی همسر دوم اختیار کردند؟

طاهره طالقانی: سئوال سختی است. یادم است چندبار علت این کار را از پدر سئوال کردیم، آقا جواب داد «این مسئله ای بین من و مادرتان است».

مهدی طالقانی: احمد جلالی نقل می کند و البته من از آقای حجتی هم پرسیدم. آقای جلالی می گفت با آقای طالقانی به خانه آقای حجتی کرمانی رفتیم ناهار آنجا مهمان بودیم. آقای حجتی کرمانی همسرش را به اسم پسرش صدا می کرد مثلا می گفت مادر علی، همسر آقای حجتی می خواسته به بهانه چایی آوردن وارد اتاق شود اما آقای حجتی مانع می شد. اصرار می کند، آقا می گوید «آقای حجتی اجازه بده» همسر آقای حجتی بالاخره می آید داخل اتاق و می گوید «آقای طالقانی ما شما را دوست داریم شما با رژیم شاه مبارزه کردید اما کار شما یک اشکال دارد؟» آقا می گوید «اشکال کار من چیست؟» همسر آقای حجتی می گوید «داستان اینکه شما دو همسر اختیار کردید چیست؟» آقا می گوید «عیبی ندارد شما این دو تا را بردار برو یک زن حسابی برای من بگیر».(خنده)

خانم طالقانی از دو همسر داشتن آیت الله طالقانی تا حالا بازخورد منقی در سطح جامعه دیدید؟

طاهره طالقانی: البته بعد انقلاب جو عوض شد، الان مسئله تک همسری آقایان اهمیت پیدا کرده است و شرط و شروط برایش گذاشتند. قبل از انقلاب قبحی نداشت که هر آقایی دو یا سه زن داشته باشد.

اما آنقدر قبح داشته که خانم آقای حجتی کرمانی به آیت الله طالقانی انتقاد کرد

طاهره طالقانی: معمولا در بین علما مرسوم بود و در جامعه هم قبحی نداشت. مثل همین سیگار، الان خیلی نگاه منفی درباره اش است قبلا پدر سیگار می کشید. حتی دکتر شریعتی هم با آن سیگارش معروف است.

 اینکه روزنامه شرق سیگار آیت الله طالقانی را سانسور کرد، نظر شما چه بود؟

مهدی طالقانی: من اعتراض کردم، نامه نوشتم و گفتم حالا پس فردا عمامه را سانسور کنید.

طاهره طالقانی:من معتقدم نباید سانسور می کردند یا عکس را عوض می کردند. یادم است اوایل انقلاب پدر یک بازدیدی از زندان اوین داشت شب پدر خانه بود، داشتیم اخبار ساعت 8 و نیم را نگاه می کردیم و تلویزیون گزارشی از همین بازدید پدر را داشت پخش می کرد، مشخص بود که پدر حین بازدید دارد سیگار می کشد. همانجا آقا گفت «یکی به من نگفت که دارند فیلم برداری می کنند که من سیگار نکشم».

آقای طالقانی چند بسته در روز سیگار می کشید؟

مهدی طالقانی: اول که سیگار را نصفه می کشید.

طاهره طالقانی: اوج محبت پدر و مادرم به همدیگر این بود که برای هم سیگار روشن می کردند.(خنده)

طاهره طالقانی: وقتی روزنامه شرق از من درباره سانسور سیگار در عکس آقا پرسید گفتم «نباید این کار را انجام می دادید یا اگر فکر می کردید عکس خوبی نیست، عکس را عوض می کردید.»

مهدی طالقانی: روزنامه شرق بهانه آورد که ممکن بود ما مشکل مطبوعاتی پیدا کنیم حال آنکه این عکس را نشریه نسیم آزادی روی جلد کار کرده بود حالا شرق می خواهد چاپ کند به مشکل می خورد.

طاهره طالقانی: من گفتم «افراد را یکجانبه نباید دید همانطور که هستند باید به جامعه معرفی کرد چون مقدس نیستند اینها همیشه مثبت و عالی بودند بالاخره فراز و نشیب هایی در رفتارهای آنها وجود داشته است، اگر مردم می خواهند از شخصیت ها الگو بگیرند خودشان می دانند که باید مثبت ها را مورد توجه قرار دهند».

مهدی طالقانی: متأسفانه ما در بت سازی استاد هستیم.

پدر یک شب در میان به خانه می آمد؟

طاهره طالقانی: بله، زمانی هم که تبعید بود همسران پیش آقا می رفتند.

چند وقت یک بار سر مزار آقای طالقانی می روید؟

مهدی طالقانی: من هفته پیش رفتم.

طاهره طالقانی: همین طوری رفتی؟

مهدی طالقانی: من معمولا کارشناس ارشد بهشت زهرا شدم. هر کس مرده ای دارد معرفی می کند و من هم با شهردار بهشت زهرا رفیقم باید بروم برای شان پارتی بازی کنم.(خنده) یادم هست. آقای توسلی می خواست برای آیت الله طالقانی گنبد و بارگاه بسازد بچه های طالقانی نامه دادند گفتند مرحوم طالقانی با این کار مخالف بود.

طاهره طالقانی: متأسفانه اسم را هم اشتباه نوشتند «حسینی طالقانی»

مهدی طالقانی: البته آقا یک زمانی با نام حسینی امضا می کرد.

طاهره طالقانی: خوب اسم مستعارش حسینی بود، بعد کجا روی سنگ قبر می نویسند فوت به علت سکته قلبی.

 حالا واقعا علت فوت سکته قلبی بود؟

مهدی طالقانی: خیر به نظر من که این طور نبود. همان شب آقا با سفیر شوروی دیدار داشت. ایشان دو جا اسکان داشت. یکی خیابان بهار و دیگری خیابان ایران، در یکی از این دو محل قرار بود شب بخوابد. در آن شب تلفن هر دو خانه همزمان قطع می شود، دو روز قبلش در خانه خیابان بهار دزد می آید، نمی دانم در خانه ای که همه می دانند منزل طالقانی است دزد می آید چه غلطی بکند. دزد می آید مقداری اثاث را به هم می ریزد و چیزی هم نمی برد. در ضمن یک مقداری هم برای آوردن پزشک برای آقا کم کاری می شود. سه بیمارستان اطراف خانه پدر بود، آقای چهپور پدر زن محمدرضا از خیابان ایران پای پیاده می رود میدان عشرت آباد که دکتر شیبانی را بالا سر آقا ببرد دکتر شیبانی که یک بار در زندگی کار پزشکی نکرده است. به او می گویم «مرد مومن تو به هر کسی می گفتی آقای طالقانی اینجا مریض است بلافاصه ماشین خودش را در اختیار قرار می داد تا آقا را به یک درمانگاهی برسانید. تو پای پیاده کجا رفتی؟» حالا این همه راه می رود که دکتر شیبانی را بیاورد که او هم در منزلش نبود.

طاهره طالقانی: مثل اینکه به بیمارستان ها هم رفته و گویا دکتر، کادر پزشکی کشیک، کپسول اکسیژن و آمبولانس نداشتند.

مهدی طالقانی:ما یک گروه امداد پزشکی داشتیم. من ظرف سه ساعت 60 پزشک با بیش از 90 پرستار به کردستان فرستادم. خوب کافی بود آقای چهپور با تیم پزشکی ما تماس می گرفت.

 آن شب چه کسانی پیش آیت الله طالقانی بودند؟

مهدی طالقانی: آقای چهپو و خانمش. کمترین اتهامی که می شود به آقای چهپو زد این است که کم کاری کرد. می گوید «تلفن نبود» اما 200 بیسیم های تاکی واکی اونجا بود کافی بود یکی را بر می داشت و به کمیته محل خبر می داد که آقا حالش بد است اما این کار را هم نکرد.

طاهره طالقانی: اصلا درج این مسئله روی سنگ قبر بیشتر علت فوت را زیر سئوال می برد. شما که کارشناس بهشت زهرا شدید حتما پیگیری کنید هم نام آقا و هم سنگ روی قبر را اصلاح کنند.(خنده)

مهدی طالقانی: همین الان زنگ بزنم.(خنده)

طاهره طالقانی:همین الان زنگ بزنی خیلی عالی است.

همسر دوم آیت الله طالقانی 28 روز بعد از پیروزی انقلاب فوت می کنند، این اتفاق چه اثری روی پدر داشت؟

مهدی طالقانی: البته ایشان مریض بودند.

طاهره طالقانی: مادرم ناراحتی قلبی داشت. ساعت 10 صبح روز 19 اسفند 57 پدر و مادرم منزل ما آمدند، بعد ماشینی که اینها رساند رفت که بنزین بزند، مادرم کم کم حالش سنگین شد پدر متوجه شد مادرم حالش خوب نیست، او را خواباند من هم به هر کس زنگ می زدم هیچ کدام از بچه ها را نمی توانستم پیدا کنم که پزشک بیاورند. یک ساعت بعد تازه رسیدند که مادرم فوت کرده بود. پدر در اتاق قدم می زد و می گفت عجیب است من با این زن از در آمدم داخل خانه، حالا بدون او از در بیرون بروم. تقریبا بعد از یک ساعت و نیم که به منزل ما آمدند مادرم سکته سوم قلبی را زد و فوت کرد. مادرم وصیت داشت در قم به خاک سپرده شود اما پدرم گفت در بهشت زهرا کنار شهدای انقلاب خاکسپاری شود و نظر پدر انجام شد. پدر روز خاکسپاری یک سخنرانی انجام داد که نوار آن سخنرانی هیچ وقت به دست ما نرسید.

  منبع: خبرآنلاین

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top