صبح روز بعد‌، از بس گشنه بودم، حالم بد شد. حالت تهوع و سرگیجه داشتم. مردم با پلیس تماس گرفتند. ماموران کلانتری آمدند و مرا به بیمارستان انتقال دادند. فکر می‌کردند چیزی خورده‌ام و مسموم شده‌ام. با تزریق یک سرم و آمپول حالم بهتر شد. آدرس مادرم را هم می‌ترسیدم بدهم.

 

نمی‌خواستم زندگی او خراب شود؛ اما انگار چاره‌ای نبود. شماره‌تلفن خانه‌اش را دادم. مادرم‌ و شوهرش آمدند. مادرم گریه می‌کرد. ناپدری‌ام هم شانه‌هایم را ماساژ می‌داد. آن‌ها مرا به خانه‌شان بردند. برای اولین‌بار با برادر کوچولویم روبه‌رو شدم. خیلی خوشگل و بامزه است و واقعا دوستش دارم. یک سال از آن موقع می‌گذرد. ناپدری‌ام مرد مهربان و فهمیده‌ای است. او مرا مثل دو بچه خودش و حتی فکر می‌کنم بیشتر از آن‌ها دوست دارد‌. وقتی یاد تهمت‌های زشت وحرف‌های نامربوط پدرم درمورد مادرم و ناپدری‌ام می‌افتادم، سردرد می‌شدم.

 

دیگر هیچ ارتباطی با پدرم نداشتم؛ اما او سر‌وکله‌اش دوباره پیدا شد. به مادرم می‌گفت حضانت بچه با من است و باید او را پس بدهی. می‌خواهد خرده‌فروشی موادمخدر کنم. به او گفتم نمی‌خواهم با تو بیایم. با شیلنگ ضربه‌ای به سرم زد که بینایی‌ام دچار مشکل شده است. آمده‌ام کلانتری١۶‌ تا از پدرم شکایت کنم. خدارا‌شکر می‌کنم مادرم و شوهرش هستند و من تنها نیستم.

منبع خبر خراسان
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 1

نرگس
|
20شهريور ماه 1395
0
0
آفرین به این مرد خوب ، واقعا رحمت به پدر و مادری که همچین فرزندی پرورش دادن ... خوشحالم که هنوز رگه هایی از انسانیت در جامعه میبینم . خدایا شکرت

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top