تقریبا هیچ سراغی! رها کرد و رفت. شاید عاشق شده بود. هر طور بود او را دیدم و با او صحبت کردم. عاشق نشده بود. وقتی به او گفتم سری تکان داد و گفت " استاد! دلتون خوشه". صدایش غمگین بود. حرفهای ساده ای می زد:" استاد که چی بشه! واقعا که چی بشه؟ دوستام چند ساله دفاع کردن و بیکارن، همه دپرسن، من سربازی هم رفتم. آخه فکر کنید الان چند سالمه؟ با کدوم امید بیام دفاع کنم، کار پیدا میشه برای من؟ اینقدر به این چیزا فکر کردم دیگه بریدم. می بینید موهام ریخته استاد.

از الان خواهر زاده هام مسخره ام می کنن! میگن این آخر درس خوندن! یه داداش دارم که اونم مثه منه، بیکاره...آخه یه سال؛ دو سال؛ سه سال؟ چند سال دیگه برام کار پیدا میشه؟ واقعا نمی دونم" می گفت: " به خاطر فشار مالی یه ساله دنبال کار رفتم ولی کو کار" و در نهایت گفت:" یکی از دوستام گفته بیا تو معدن کار کن، فک کنید استاد؟ تو معدن، هیچ ربطی به درسی که خوندم نداره، ولی چکار کنم، مجبورم، ای کاش از اول می رفتم سراغ یه کار دیگه". هر آنچه که در این پیام های تلگرامی و به نقل از حسین پناهی، پورفسور سمیعی، ویرجینیا ولف و چارلی چاپلین حفظ کرده بودم با تحلیل های معلمیِ فی البداهه خودم مخلوط کردم و به او گفتم!!

تا راضی اش کنم بیاید و پایان نامه اش را تمام کند و برای دفاع آماده شود! دانشجویان دیگرم هم شرایط بهتری ندارند. بعضی از آنها دکترا قبول شده اند و وقتی از آنها می پرسم انگیزه تان برای ادامه تحصیل چیست پاسخ می دهند: " از بیکاری که بهتره". دو ساله تو خونه نشستم، اینطوری حداقل با دکترا سرگرم میشم!

تازه خونواده هم سرکوفت نمی زنه". دانشجوی دیگرم که او نیز بسیار با انگیزه بود با مدرک کارشناسی ارشدش نخست در یک مغازه فتوکپی مشغول به کار شد. فعالیتی که شاید یک سیکل هم می توانست انجام دهد. چند بار افسرده شد. به تاریکی علاقه مند بود و نشستن پشت در بسته! گاهی اوقات زنگ می زد و با ناراحتی می گفت: " یادتونه استاد تو پایان نامه ام چقدر سخت گیری کردین، الان دارم تو یه مغازه جزوه منگنه می کنم!".

می گفت تمام کتابهایش را آتش زده است. از طریق همان مغازه با کسب و کار نگارش مقاله و پایان نامه برای دانشجویان دیگر آشنا شد و هم اکنون از این طریق زندگی اش می گذرد ولی می دانم فقط زمان می گذراند بی هیچ انگیزه ای

! یکی دیگر از دانشجویان سابق ام که در مقطع دکتری مشغول به تحصیل است هم همین کسب و کار را  انجام می دهد! پول می گیرد و پایان نامه و مقاله می نویسد! می گوید مجبور است.
هر چند گاهی اوقات مسئولین بیان می دارند که وظیفه دانشگاه نه ایجاد شغل؛ بلکه تربیت نیروی متخصص است، ولی مگر امکان دارد وضعیت این فارغ التحصیلان بیکار بر انگیزه های ما معلمان تأثیری نداشته باشد؟ آیا نیروی متخصص باید جزوه منگنه کند؟ یا در بخش ساختمان، دوشادوش کارگران ساختمانی آجر پرتاب کند؟

روشن است که وقتی استاد ببیند دانشجویانی که تربیت کرده است به جای آنکه تمام وقت در اتاق تاریک، کوچه و پارک وقت بگذرانند، در جامعه به سهم خود اثر گذار باشند؛ با شور و شوق بیشتری به کلاس خواهد رفت. او با دیدن اثربخشی دانشجویانش قطعا انگیزه بیشتری خواهد یافت. استادِ دکتر ظریف وزیر امور خارجه را دیدید که چطور با اشتیاق درباره دانشجوی سابق اش با رسانه ها مصاحبه می کرد؟ قطعا او حس خوبی داشت.


این روزها دانشجویانم به جای پرسش های علمی، دو سوال را بیشتر می پرسند:" استاد اینایی که به ما میگین؛ خب که چی بشه؟"، و " استاد چه جوری میشه رفت؟"هر دو سوال برایم ناراحت کننده است. سال گذشته در جای دیگری نوشتم « جوانی می رود، جوانان می روند». دو جمله ای که دقیقا معطوف به همین دو سوال آنان بود. گویی جوانیِ آنان که مانده اند در اتاق تاریک و پشت درهای بسته در حال تلف شدن است و عده ای دیگر هم زمینه های رفتن از کشور را آماده می کنند.


بگذارید صادقانه بگویم. سوالاتی که این روزها دانشجویانم مدام از من می پرسند من نیز مدام از خودم می پرسم. ولی چه کنم که معلمی است و تردیدها و نگرانی های خود را نباید به دانشجو منتقل کرد. آنها امید می خواهند. اساس زندگی نیز بر امید است. ولی مسئولین عزیز. ما همچنان اخبار گوش می کنیم. هر روز اخبار گوش می کنیم!. به دنبال کلماتی هستیم که به ما امید بدهد. امیدوارم روزی نرسد که دانشجویان با شنیدن امید دادن های ما معلمان، در دلشان بگویند که "چطور ممکنه استاد یه مملکت اینقدر ساده لوح باشه!
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top