تاریخ انتشار: 5مهر1395|23:09

| کد خبر: 195139

زنم حکم جلب مرا گرفت و بلافاصله با مرد دیگری ازدواج کرد

وکیل ملت: پس از آن که همسرم را طلاق دادم، اوضاع زندگی ام به هم ریخت. در این میان، پسرم که وارد هشتمین سال زندگی اش شده بود می گفت این چه زندگی است که ما داریم؟ چرا مادرم را طلاق دادی و مرا بدبخت کردی؟ مدام نق می زد و شبیه این جملات را تکرار می کرد. دیگر خسته شده بودم و نمی توانستم حرف های او را تحمل کنم. تا این که ...

مرد 31ساله در حالی که دستان خود را بر چهره اشک آلودش گرفته بود و عنوان می کرد جزای کاری را که انجام داده ام، جز «مرگ» نیست، اما نمی خواهم اعدام شوم، به تشریح ماجرای زندگی اش پرداخت و گفت: کلاس دوم راهنمایی بودم که ترک تحصیل کردم چراکه هیچ علاقه ای به درس و مدرسه نداشتم و تحصیل برایم هیچ گونه جذابیتی نداشت، به همین خاطر مدرسه را رها کردم و در یک نانوایی مشغول کار شدم. در یک خانواده کم جمعیت زندگی می کردم و آزادی عمل بیشتری داشتم. برای اولین بار در 15سالگی هوس کردم تا کشیدن سیگار را تجربه کنم، این بود که سیگاری خریدم و به طور پنهانی آن را کشیدم. از آن روز به بعد، به سیگار عادت کردم و هم اکنون نیز سیگار می کشم. روزهای زندگی من به همین ترتیب سپری می شد تا این که در سال 85 خدمت سربازی ام به پایان رسید و دوباره در یک نانوایی به عنوان «چونه گیر» مشغول کار شدم. یک سال بعد، تصمیم گرفتم با دختر یکی از دوستان مادرم ازدواج کنم. پدر و مادرم با خانواده آن دختر سال ها روابط نزدیکی داشتند. در این میان، من هم همبازی دختر آن ها بودم تا این که از او خواستگاری کردم و خیلی زود زندگی زیر یک سقف را آغاز کردیم. اما گویی هیچ گاه حرف یکدیگر را نمی فهمیدیم و دو چیز متضاد مانند آب و آتش بودیم. از نظر اخلاقی با یکدیگر تفاهمی نداشتیم و بر ضد گفته های یکدیگر عمل می کردیم. به طوری که حتی به خاطر دیر شسته شدن لباس ها با یکدیگر مشاجره می کردیم. اختلافات خانوادگی ما هر روز شدت می گرفت و دامنه های آن به لج و لجبازی می کشید، تا این که حدود سه سال قبل همسرم مهریه اش را به اجرا گذاشت و به خاطر ترک انفاق نیز از من شکایت کرد. از آن روز به بعد، من از ترس دستگیری به شهرهای دیگر فرار می کردم. وقتی شنیدم او حکم جلب مرا گرفته است، به مدت 6 ماه و به طور مخفیانه در تهران زندگی کردم اما وقتی فکر کردم آب ها از آسیاب افتاده است، به مشهد بازگشتم که توسط مأموران انتظامی دستگیر و روانه زندان شدم.حدود یک سال به جرم ترک انفاق و نپرداختن مهریه در زندان بودم تا این که با مساعدت ستاد دیه از زندان آزاد شدم، این در حالی بود که همسرم نیز طلاق گرفت و با فرد دیگری ازدواج کرد، اما پسرم نزد من ماند و گاهی به دیدار مادرش می رفت. او از این جدایی ناراحت بود و از این موضوع رنج می برد و مدام حرف هایی را تکرار می کرد که بیشتر از سن خودش بود. امسال او را در کلاس دوم ابتدایی ثبت نام کرده بودم و با خرید لوازم مدرسه شوق عجیبی برای بازگشایی مدارس داشت اما من که دیگر تحمل حرف های او درباره طلاق مادرش را نداشتم، با یک تصمیم شیطانی او را از بلندای میدان کابلی مشهد پایین انداختم و...

منبع خبر رکنا
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top