روزی که مدیر شدی، از خوش‌حالی در پوست خودت نمی‌گنجیدی‌؛ اما آن‌قدر خودت را درگیر کار و شغلت کردی که دیگر برای من و بچه‌مان هیچ‌ وقتی نمی‌گذاشتی.

من همراه برادر یا مادر و پدرم به مسافرت می‌رفتم، درمیهمانی‌های خانوادگی و مجالس شادی و عزا شرکت نمی‌کردی و همیشه مرا تنها می‌گذاشتی‌.

شانزده سال از ازدواجمان گذشت. تو هرروز به کار خودت وابسته‌تر شدی و هرموقع خواستم حرفی بزنم، با پول دهانم را بستی‌. یک زن نیاز به توجه دارد‌، نیاز به تایید و تعریف و تمجید دارد‌، حداقل یک ایراد از من نگرفتی که دلم خوش بشود نظری درمورد من داده‌ای‌. نه به آراستگی‌ام توجه داشتی و نه حرف‌هایم را می‌شنیدی.

بله، آن‌روز من با خودروی پسرخاله‌ام از خانه‌مان رفتیم. تو ماشین را دیدی و داغ کردی؛ اما نمی‌دانستی برادرم ماشین را قرض گرفته تا بچه را دکتر ببریم. گوشی را برداشتی به مادرم زنگ زدی‌، با تهمت‌های ناروا آبرویم را بردی. نمی‌خواهم زن آقای مدیر باشم. دیگر دوستت ندارم. زندگی، پول و ماشین و خانه نیست. آرزوبه‌دل ماندم به من توجه کنی‌، با هم بیرون برویم و قدم بزنیم و من هم جلوی دوست و آشنا سرم را بالا بگیرم که شوهر دارم. فقط اسم تو با من بود و بس...

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top