حکایت نوستالژی محرم

سهند ایرانمهر

وکیل ملت: بچه که بودیم عشق اینو داشتیم که تو ایام محرم عـَلم و کـُتلی برپا کنیم و هیات خودمون رو داشته باشیم. این بود که ده پونزده تا بچه علاف و قزمیت، با کله کچل و شلوارهای راه راه و کـُردی که مد اون روزای جامعه بود، چند تا تیرک چوبی جمع می کردیم و چند تا پارچه کهنه روهم بهم گره زدیم و اینطوری هیاتی برپا می شد.

تاریخ انتشار: 15مهر1395|20:01

حکایت نوستالژی محرم
| کد خبر: 197143

مشکل بعدیمون مداح بود که بخاطر امکانات محدودمون مجبور شدیم به یه تازه طلبه 17 ساله که یکی از بچه ها، تو محله عموش پیدا کرده بود؛ رضایت بدیم. اون بنده خدا هم که واسه منبرهای آینده اش به شدت نیاز داشت تا مث تیراندازا، قلق گیری کنه، چنان جدیتی در حضور به موقع در هیات درپیت ما داشت که نپرس. مشکل دیگه طلبه مداح ما این بود که اولا مثل "ابوهریره" بنا به اقتضا، راه به راه جعل حدیث و ثانيا عینهو "حاج منصور ارضی" مابه ازای عمرو یزید رو تو خود ما 15محب اهل بیت، ردیابی می کرد و روزی صدبار به ما بچه های میانگین سنی 12-13 سال می گفت فکر رد مظالم باشید، با زن و بچه هاتون درست رفتار کنید و مالتون رو قبل مرگ صاف کنید!


 معضل دیگه هم این بود که این ملای خوش نیت نوشکفته که معین البکای ما شده بود، نه تنها نمی تونست شعر رو از رو بخونه که شعری هم بلد نبود که از حفظ بخونه اما اصرار داشت که ماها درست سینه بزنیم و از همه اینا بدتر هم این که دلش می خواست وسط سینه زنی ، عبارت عجیب :"یا علی سینجلی" – که هنوزم نمیدونم یعنی چی؟ - رو تکرارکنه و باعث بهم خوردن ریتم سینه زنی ما بشه . این مشکلات روزای اول قابل تحمل بود اما روزای آخر -که بنا به عادت این قوم- روی مداحمون حسابی باز شده بود ، هروقت این "یا علی سینجلی" رو وسط مداحی می خوند و ریتم ما بهم می خورد، داد می زد :" بفهمیدید! چی می خونم، درست سینه بزنید".


 هیات ما با وجود نیت های صادقانه و کودکانه اش از نظر سازه به شدت ناپایدار بود چون به جای چادربرزنتی ترکیبی چهل بلکه هزارتکه از پارچه و مقوا و جاجیم پاره و ...بود تازه همین تیکه پاره ها هم شب آخر توسط یه شیرپاک خورده لوطی خور شد. متولی اصلی هیاتمون هم رضا بود و البته داداش کوچک ما.


 رضا یه شب ادعا کرد عکس تو هیات بهش لبخند زده و یادمه تا چن مدت هیاتمون با این روش ها ده بیست تا مشتری جدید پیدا کرده بود که تا پاسی از شب تو هیات موندن و هرچی تو چهره غریبه ها دقیق شدن که معجزه ای از حضور قدسی یه ناشناس پیدا کنن موفق نشدن و قدسیت اون هیات به همین مورد متوقف موند چون از بس اون مداح مذکور با اون ریتم جابجاش بد اجرا می کرد که هرچی علاف  اون طرفا بود اصرار داشتن بیان و دم در اون خیمه هزارتکه و عرق ریزی ما حول محور یه ذاکر اهل بیت منحصر به فرد رو تماشا کنن و غش غش بهمون بخندن.


خاطرات اون هیات برای من همیشه شیرینه داداش کوچکم اما با من هم رای نیست چون مشغله های اون هیات باعث شد تاریخ یکی از امتحانات آخر سالش رو یادش بره و وقتی بفهمه اون روز، روز امتحان بوده که مثل یه پیشاهنگ رو طبل بزرگ جلوی هیات ریتم گرفته بود.


از خاطرات بکر اون روزگار برای من ساخت "طبق چراغ "(به فتح طا و با و سکون نون) بود. دو صفحه مدور رو از سه نقطه با استوانه های خراطی شده به هم وصل می کردیم و توش عکس امام حسین و چند تا لامپ اکلیلی و روبان سبز و سرخ آویزون می کردیم و می ذاشتیمش رو لـُـنگ لوله شده ای که رو سرمون بود. انقدر این لنگ اهمیت داشت که وقتی من به جای لنگ، حوله گذاشتم، بعضی مومنین دایم البکا (عینهو بی اعتنایی امروزشون به هزارو یک جور مشکل و معضل اجتماعی و اهمیتشون به برگزاری بازی کره و ایران تو روز عزا) معترض شده بودن که گناه داره به جای لنگ حوله بذاری زیر طبق چراغ امام حسین(!) .

از منظر ذهن های اون شکلی، لنگ با اون مختصات جغرافیاییش تو گرمابه ها یه تنه، بار غیرت و دیانت رو دربرابر حوله، به دوش می کشید.  طبق چراغ که رو سرم جفت و جور می شد و مغرورانه تو کوچه راه می رفتم، مهربانترین و در عین حال ریقوترین بچه کوچه با لحنی حماسی چیزهای عجیب و غریبی می گفت که "بشمر...بشمر" مابقی رو همراه داشت واینطوری  احساس پسر پوزیدون اسطوره یونانی که اطلس جهان رو بر کتف داشت، بهم منتقل می شد. تنها خاطره بد من از طبق چراغ وقتی بود که لنگ رو دزدیدن و ملت به جایی اینکه بگن "لـُـنگِ طبق چراغ فلانی رو لوطی خور کردن" هرجا نشستن، موضوعی با این حد از اهمیت رو گرد کردن و فقط گفتن "لنگ فلانی رو بلند کردن!"


شب تاسوا و عاشورا راه می افتادیم به سمت شازده حسین که مقصد همه هیات های شهرمون بود. هیات ها و دسته ها و علم و کتل ها و زنجیردست ها یک به یک می اومدن. جوونا، علم چراغونی شده سنگین رو با دوال چرمی  جابجا میکردن و ماها هم جلدی تعداد فنرها رو می شمردیم و وقتی می دیدیم عدد و رقمش بالاست به زور بازوی علم کش ماجرا غبطه می خوردیم.


شهرما یه شیر مشهور هم داشت که روز عاشورا سروکله اش پیدا می شد. طفلی رو تو اون گرما روی یه تخت روان پر از کاه انداخته بودن و اونم به سر زنان بال بال می زد با اینکه عقلمون می رسید که این تو یه بنده خدایی رفته و الانم از تشنگی هلاکه با این حال یه بار که دیدم شیره کله شو درآورد و به یکی گفت:"اصغر! جز جگر زده می میری یه آب و سیگار بهم برسونی" دقیقن احساس یه تماشاگر حرفه ای رو داشتم که از طرف جورج لوکاس دعوت شده از پشت صحنه یه پروژه عظیم سینمایی بازدید کنه.


گرفتن غذای نذری هم عالم خاص خودشو داشت. ملت اینقدری باکلاس نشده بودن که الان شدن و با اپلیکیشن "نذری یاب" گرای منطقه رو دقیق میگیرن. اول از هرچیز باید تو خونه ها سرک میکشیدی و بارها شد که با دیدن کفش و دمپایی رفتیم خونه یارو که تو تابستون درش باز بود و خودش تو خونه با عیال طاقباز خوابیده بود. وقتی هم که موضع شناسایی می شد، لنگ و لگد بود که نثار این و اون می شد و تقریبا چیزی به اسم شرم و حیا برای ما بچه ها در راه بدست آوردن غذای نذری وجود نداشت.

به رسم همه عزاداران این مدلی لب و لوچه رو میلیسیدم و به اطرافیانم که با تعجب بهم نیگا می کردن می گفتم:"والله ! غذاش مهم نیست اما آدم چی کنه غذای امام حسینه دیگه ثواب داره!" و اینطوری یه منتی هم سر امام حسین می ذاشتم. افتخار اینکه هم بخورم  و هم بتونم یه غذای نذری همراه خودم ببرم خونه چیزی بود که هیچوقت نصیبم نشد.


 در اون روزها فقط یکی رو حریف و هماورد خودم دیدم اونم پسر همسایه مون بود که یادمه یبار که از همه ی یه سینی بزرگ قیمه نثار نذری یه تیکه گوشت اومد تو دستم، با اون ریز میزه ای عینهو جکی چان، ناخن انگشت شصتشو چنان گذاشت رو تاندون مچ دستم که همه اعصابم واکنش نشون داد و نه تنها صورتم تیک می زد که کف دستم مثل صدف باز شد و اونم عینهو مارمولک داستان قحطی زدگان کارتون پلنگ صورتی گوشتو انداخت تو حلقش و دمشو گذاشت رو کولش و رفت!


ایام محرم برای من پر از خاطرات خوبه، از همه بیشتر هم یاد فضه ننه می افتم که خدابیامرز جونش بسته به اسم حضرت زینب بود و گوشش تشنه خزائن الاشعار و قبلا براتون تعریف کردم که برای نجات بازیگر حضرت زینب تو تعزیه چطور با شمر بن ذوالجوشن دست به یقه شد و ملتمس حضرت که:" سر جدت دیگه به این بی ناموس فحش نده، قلتشن عصبیه و حرامزاده فحشش که میدی وحشی تر میشه تو این صحرای بی آ ب و علف بیشتر می زنه خودتم که می بینی به جز من پیرزن کسی غصه خورت نیست!"


زیاده عرضی نیست منتها بذارید یه پیام اخلاقی هم بدم هرچند کوچکتر از اونی هستم که به شما پیام بدم(!)

اگه یه مناسک آیینی در یه جامعه برون دادش منفی یا مثبت میشه بیش از تاریخ باید ریشه رو در روحیات و اندیشه و جهان بینی مردم داخل در اون مناسک جستجو کرد. شیدایی صرف در مقدس دیدن همه چیز و تندروی صرف در زیر سوال بردن همه چیز هردوش برای جامعه زیان آوره و ما ملت باید بالاخره یه روز تعادل لازم رو بین مسایل مختلف بدست بیاریم .
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 1

فرهاد
|
16مهر ماه 1395
0
0
آفرين،متن بسيار زيبايى بود

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

جدید ترین اخبار

Top