درد هشیاری/وقتی مادربزرگ برگشته به عروسک بازی اش

سهند ایرانمهر

وکیل ملت: مانو سوانیدزه؛ mano svanidze عکاس است. دوربین را برداشته و از مادربزرگش که دچار آلزایمر شده عکس انداخته.اول چیزی که با دیدن این تصویر به ذهنم رسید این شعر(سبک هندی منسوب به قاسم مشهدی) بود: اشک و آهم گر غبارآلود آید دور نیست یاد طفلی در دل من خاکبازی می کند

تاریخ انتشار: 18آبان1395|11:00

درد هشیاری/وقتی مادربزرگ برگشته به عروسک بازی اش
| کد خبر: 202597

 مادربزرگ، یکسر؛ برگشته به دوران کودکی اش. عروسک بازی می کند. بعد از آن همه گسل و گردنه و جاده هموار و ناهموار که منحنی "زندگی" اش را از کودکی وصل کرده به نوجوانی و از آنجا به جوانی و میانسالی و بعد ازآن همه قیل و قال که از سرکشی ها و عاشقانه ها و پختگی ها و حسرت های مرحله به مرحله زندگی بلند می شود و در گوش  کائنات می پیچد حالا انیس و مونس مادربزرگ این عروسک پلاستیکی است.


آدمیزاده بودن مثل این می ماند که در یک نمایش قرن شانزدهمی بازی ات داده باشند. تکلیفت با خودت معلوم نیست اما یقین داری که انتهای ماجرا درهر وضعیتی که باشی، ته مایه ای مضحک را در رفتارها و عاقبت ات یدک میکشی.


شوپنهاور با آنکه فیلسوف بدبینی اسست اما معتقد است" انسان در پیری شادی کسی را دارد که از زنجیری که دیری در بند آن بوده است، رهایی یافته و اکنون به آزادی حرکت می‌کند"... او اما درنهایت معتقد است:" زندگی به نمایشی کمدی می‌ماند که نخست انسان‌ها در آن ایفای نقش می‌کنند و سپس آدمک‌ها در جامه‌‌ی آنان بازی را به پایان می‌رسانند".»(در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، نشر نیلوفر(
آدمک ها!...این تعبیر درست است.

اما آدمی نه فقط در واپسین عمر خود که در هر مرحله آن چه آن هنگام که می پندارد میل ناتمام او به سرک کشیدن در اشیاء و پیرامونش جزیی لاینقطع از وجود اوست و چه آن زمان که حرارت درونش جز عشق و دیگری را برنمی تابد و چه آن زمان که فکر می کند، هرچه تا حال دیده بازیچه بوده و نگاه پخته ی پیری، رازگشای نادیدنی های پیش ازاین است. آدمی در همه این مراحل، باز؛ چیزی کم دارد از درک این کلاف سردرگم که زندگی اش می خوانند. بارها اندیشه کرده ام که چقدر هولناک است که در زنجیره این همه از جمادات که مقهور جبرند و نباتات که در زندگی نباتی خویش غوطه ور و حیوانات که در غریزه مستغرق و دقیقا همانی اند که باید باشند، موجودی خودآگاه، پا به زمین بگذارد که آنقدر بفهمد و بداند که عاقبت تبدیل شود به تنها موجودی که :"آنچه باید باشد، نیست!".


 آدمی را به خاطره و به یاد داشتنش، شاید؛ آدمی نامیده اند.در این میان اما این فراموش نکردن است که زجر آور است. فراموش کردن از جنس آن غفلتی است که به قول مولانا:" اُستن این عالم است":
اُستن این عالم اى جان غفلت است          
هوشیارى این جهان را آفت است‏


مادربزرگ ماجرای این عکس برخلاف این تحسر و غمبادی که دامن ما را می گیرد شاید دارد لذت رهایی از هشیاری را تجربه میکند، دارد بر لجبازی آدمیزاده در برابر فلکی که بارها گوشمالش داده و بازهم مثل یک مادر خسته از طفل ناسازگار به هن هن افتاده، مهر تایید می زند:
دست فلک کبود شد از گوشمال و ما
مشغول خاکبازی طفلانهٔ خودیم


مادربزرگ این عکس مادربزرگ عکاس نیست ، خود ماییم با همه عشق ها و نفرت و زرنگ بازی هامان . ماجرای تک تک ما در کوچه پس کوچه کائنات و شتابی که دست زمان به پاهامان می دهد به سمت دکان قصاب . بی توجه به قال و مقال مان بی اعتنا به بلوف های  مخیرمآبانه مان!، هل مان می دهد گاهی  هم به تسمه می نوازدمان به سمت زمان. به سمت فرجام آدمی. به سمت آن سوی دیگر زیستن که میان بودن و نبودن مردد است. به سمت ذره ای شدن از هستی. به سمت بازیچه بادها یا خاطره ای شدن در بعدی از زمان که هیچ کس نشانی اش را به یاد نخواهد سپرد:

گاو اگر واقف ز قصابان بدى
کى پى ایشان بدان دکان شدى‏
 یا بخوردى از کف ایشان سپوس   
  یا بدادى شیرشان از چاپلوس
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top