در حیرت یک نام

دکتر مسعود میری پژوهشگر دینی

وکیل ملت: تا به کلمه‌ای بر‌می‌خوریم که بار معنایی‌ی درخشانی دارد ، نامی ، رسمی ، آیینی به خاطر متبادر می‌شود . فتوت ، شجاعت، سخاوت ، عدالت بردباری و عطوفت، واژه‌هایی‌ست که در فرهنگ ما در نام "علی" آرام می‌گیرد. مردی که برای عرب بسیار بود و برای آینده‌ی بشریت به بسیاری سخن داشت.

تاریخ انتشار: 28خرداد1396|22:51

در حیرت یک نام
| کد خبر: 233617

مرا نام او در جان به چندان بزرگی‌ای ادا می‌شود که وقتی در همین چند سال پیشتر ، پارچه‌ای از خُطٙبِ او را برای اندیشکده‌ی مدیریت اسوه می‌خواندم و بررسی می‌کردم ، گمانم همان رفت که بر زبان هر خواننده‌ی منصفی رفته است: فوق کلام‌المخلوق و دون کلام‌الخالق.


نمی‌دانم چرا هرگز مرگ او را پایان یک انسان ندیده‌ام، گویی در نام او رمزی‌ست که بشر خود را به فردا می‌رساند. گویی کلمات جان‌ش در نهج‌البلاغه‌اش ، چیزی بیشتر از عصر و عصریت اوست ، کلماتی که قرابت چندانی با روح قبایلی‌ی روزگارش ندارد ، اگر "حکمت" آن باشد که اشتمال به تمنیات و تامّلات ژرف و بی‌زمان آدمی را اشارت دارد ، کلام بازمانده از آن مرد بزرگ که به "ابوتراب" لقب گرفته،جوهرینه‌ترین حکمت‌ها را در لفّ پنهان دارد. شاید دامن گیتی عادت دارد خالقان حکمت ژرف را تاب نیاورد. کلمات شریف یا کلماتی که شرافت جان را پاس می‌گذارند، بر پرده‌ی پندارین‌آلودِ گوش روزگار وزنین و ثقیل می‌اُفتند ، و ناگویایی و ناشنوایی و نابینایی ، از مجاورت صداهای شریف و ژرف به ترس می‌گریزد.

اگر حکمت ، گرمی‌ی "ضرب کلمه " پر پیراهن فهم دقیق و لطیف باشد ، آنگونه که تمهید نازک انجیل یوحنا می‌گوید: " در آغاز کلمه بود" ، و اگر موسی " کلیم‌الله " باشد و عیسی " کلمة‌الله " ، آنوقت حکمت نه رازی‌ست ، یا رمزی ، یا مگویی میان انسان و خداوند، که لفافی‌ست حریرگون از مفاهمه که در منازعات ما رخ می‌پوشاند تا به گاهِ آگاهی چون چراغی بر پیشگاه روح و روان ما بتابد و دیده و دل را تابان کند. از این بابت است که غالب آفرینندگان خِرٙد و حکمت را جاهلان به تیغ جفا کشته‌اند و بر این ن‍ٙمٙط خویش را به زشت‌نامی و بدکرداری نامور کرده‌اند.


علی ، حکمت جان بود در عصر‌های خشم و جهل و فریب. او کلمه‌ی معناهای جوشانی بود که به فردا‌ها نسب می‌برد و از کتب ماضی تا مکاتیب مستقبل ، هر صاحب فضلی را حیرت می‌افزاید، از آنچه به دهان معنا ادا کرده.


نمی‌دانم چه‌سان دست خونریزی تواند بر جسم حکمت‌افزون او زخمی بنشاند، و بدنامی را در فسحت تاریخ و وسعت نام انسان به خود بِپْذیرد؟
یادم می‌آید از بیتی از حسین منصور حلاج، که تو گویی بر رثای ابوتراب گفته‌است:
اقتلونی یا ثقاتی لائما
ان فی قتلی حیاتی دائما
و مولاناست که می‌گوید:

باز رو سوی علی و خونی‌اش
وان کٙرٙم با خونی و افزونی‌اش
گفت دشمن را همی‌بینم به چشم
روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم
زانک مرگم همچو من خوش آمدست
مرگ من در بعث چنگ اندر زدست
مرگ بی مرگی بود ما را حلال
برگ بی برگی بود ما را نوال
ظاهرش مرگ و به باطن زندگی
ظاهرش ابتر نهان پایندگی
در رحم زادن جنین را رفتنست
در جهان او را ز نو بشکفتنست
چون مرا سوی اجل عشق و هواست
نهی لا تلقوا بایدیکم مراست
زانک نهی از دانهٔ شیرین بود
تلخ را خود نهی حاجت کی شود
دانه‌ای کش تلخ باشد مغز و پوست
تلخی و مکروهیش خود نهی اوست
دانهٔ مردن مرا شیرین شدست
بل هم احیاء پی من آمدست
اقتلونی یا ثقاتی لائما
ان فی قتلی حیاتی دائما

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top