صبح در دامان خیابان

دکتر مسعود میری روزنامه نگار

وکیل ملت: هر روز صبح‌ قبل از د‌ر ورودی متروی اکباتان دکه‌ای روزنامه را به من می‌رساند،باید از او ممنون باشم

تاریخ انتشار: 9مرداد1396|12:39

صبح در دامان خیابان
| کد خبر: 239037

 بعضی روزها در سالن متروی فردوسی مادر شریف یک خانواده، بسته‌های صبحانه ساده‌ای را می‌فروشد که بوی صفا و لطف از نان و پنیر و خرمایش دماغ جان را می‌پرورد ، سپاسگذارش هستم. گاه بسته‌ای خرما از دستفروش کنار ورودی مترو می‌خرم ، با زبانی خوش در باره انواع این میوه توضیح می‌دهد ، حتی اگر یک وقتی هم از او چیزی نخرم ، هر صبح که مرا می‌بیند با لبخندی دل‌خوشم می‌کند، قدر این محبت را می‌دانم . در هنگام ورود به اداره ، نرمخند آرام بچه ‌های جوان ، در محل کارم ، جوان‌هایی که گلویم را گرم می‌کنند تا عصر به بسیاری سخن بگویم. 

این ها همه رنگ خوش زندگی‌اند در چشم‌هایم . این‌ها نور زندگی‌اند .این آدم‌ها چراغ صبح‌اند . قدم‌های کاهل رهرو را جلد و نیرومند می‌سازند . گذشتن از خیابان‌های شلوغ بی وجود اینان سخت و دشوار می‌شود . این صداها سینمای صامت روزمره‌گی را رنگی می‌کنند. تازه ، یاد باد نسیم حضور  آن جوانی که گیتارش را مثل عروس نغمه‌های روزگار در بغل گرفته و آوازش در پنجه و انگشت می‌رقصد ، او که ساز زنی حرفه‌ای‌ست و برای گوش‌های آماتور ما خیابان را شکوفه‌باران می‌کند ودر این صبح پر از بی‌حوصلگی، طربناکی را به ارمغان می‌آورد . ما هر روز بخت خوب دیدن و شنیدن بغل بغل آرزوهای برآورده شده را داریم و از یاد می‌رود.


بگذارید نکته جالبی را بگویم. دیشب دوستان جانم در خانه مهمانم بودند. چشمم به گل‌های زیبایی افتاد که میداندار تماشا بودند. گفتم هر وقت که وعده تجدید گلها می‌شود،اگر از خاطرم گریخته‌باشد، به خانه که می‌رسم احساس می‌کنم ، تحمل این شصت‌متر جا برایم ناممکن است،  فکر می‌کنم خانه پر از چیزهای اضافی‌ست. فردا که می‌شود،  غروب که از متروی اکباتان خارج می‌شوم ، مرد میانسال گل‌فروش می‌داند گره کار من کجاست. او به آپارتمان از نفس افتاده‌ام هوا و اکسیژن می‌رساند.نسیم از بن یک دسته گل دماغ پرور تا ربع‌مسکون جهان کوچک من رقصان می‌شود. به این روزها که به سادگی رنگین می‌شوند محتاجیم تا بتوانیم  زندگی را خوشایند سازیم.


ما آدم‌ها تنهاییم اگر صحنه‌هایی کوچک اما مهم را ندیده بگذاریم و بگذریم . ما آدم‌ها با همیم ، اگر این تنها روزنه‌های آدم بودن را در‌یابیم .
نیت شما به گنج حضور سعدی واخورده‌است ، و ذکر جمیل سعدی،  غزل را به احوالی دیگر تعالی می‌بخشد:

" دبگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم  "

دسته بندی یادداشت , اخبار داغ , اخبار ,
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top