به‌قول‌تاجیکان:

راه‌سفید!

دکتر مسعود میری روزنامه نگار

وکیل ملت: از سفر که حرف می‌زنم یادم می‌آید از مارکوپولو و سفر به سرزمین گوبلای و آن ماجراهای عجیب که از زبان او نوشته شده ، از ابن بطوطه مراکشی یا مغربی، که از مراکش تا عربستان و بحرین و عراق‌عرب و ایران و مناطقی از چین و هند گذشت و نزدیک به سی‌سال به کوه و دشت و دریا زد ، خاطرم پر می‌شود

تاریخ انتشار: 11مرداد1396|09:46

 راه‌سفید!
| کد خبر: 239256

محمد‌بن بطوطه سه برابر مارکوپولو راه رفت ولی هم‌دوره‌اش بود. در قرن چهارده میلادی. و مگر پسر بلخ، آن ‌شهرآشوب قبادیانی که، بیش‌ از سه سده قبل از آن دو دنیادیده، دل از دنیا کند و  از دنبه پروار نوکری طمع برید ، می‌شود خبر نگرفت ؟ آنوقت‌ها قبادیان از مضافات بلخ بود، و پسر قبادیانی و بلخی، از مجلس امارت که خارج می‌شد به مجلس شرب و نوش زانو می‌زد.

در چهل سالگی رویایی او را از مستی به هوشیواری کشید و سفر را پیش پایش نهاد. هشت سال از خراسان بزرگ آن عصر دل از خاک برکشید، به حج رفت ، آذربایجان و ارمنستان و شامات و سودان و مصر را دید ، و با دیده‌ای باز به دیار کهن بازآمد . مسافران قدیم حالا دیگر به کار ما نمی‌آیند ، کار سی‌ساله ابن‌بطوطه و مارکوپولو به چند روزی جمع‌بست می‌شود، و هشت سال رنج حجت‌الحق ناصر قبادیانی ،با دو‌هفته سرانجام می‌گیرد . اما سفر چراغی دارد که پشت درهای بسته چشم منتظر می‌ماند، که تا جهانگرد جهان بین نشود ، و تماشای دنیادیدن در بصیرت دنیا را دریافتن ، علو نیابد، از روشنان سفر خیری نمی‌رسد.

ما مردم این دور و زمانه ،همین که فراغتی حاصل شود ، تعطیلی‌‌ای به چنگ آید ، رهزن راه سفر می‌شویم و به سمتی حرکت می‌کنیم. با این اوصاف پس چرا رضایت خاطری مهیا نمی‌شود از این‌همه به دشت و دریا زدن؟


قدیم‌الایام مسافران که از سفر باز می‌آمدند ، چند روزی غبار راه از جامه می‌تکاندند و شوخ از تن در حمام می‌زدودند.  این ایام ،وقت دلخوشی خاندان بود که ذوق سفر و شوق رسیدن را به کام آنان شیرین می‌کرد.  چرا سفرهای ما این روزها خستگی می‌آورد ؟


چند روزی فراغتی به دست آمده ، آنها که به سفر می‌روند ، به سادگی و سهل گیری در سفر دل بسپرند. یک مشکل سفرهای ما رسیدن به مقصد است. در حالی که سفر مقصدش سفر است . هم جاده و هم جایی که در آنجا منزل می‌کنیم ، یکسان اند . شاعر نغزگوی پارسی بیدل دهلوی درخشان می‌گوید:


        "در طلبگاه دل چو موج و حباب
          منزل و جاده هر دو در سفر است"
از لحظه آغاز تا دم پایان،  سفر با ما مغازله‌ها دارد. صبوری کردن ، جستن اوقات خوش برای خود ،  خواستن خوشی برای دیگرانی که نمی‌شناسیم ،و آنان که آشنایانند، مناعت طبع،  شجاعت در بخشیدن چیزهایی که داریم و دیگران ندارند، ادب و آداب سفر را کشف کردن، آرامش در سخت ترین شرایط، خندیده خندیده به راه زدن ووو. سفر سرمستی و دلگشایی‌ست. به سعدی گوش کن که :


       "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
       صوفی نشود صافی‌تا‌درنکشد جامی".
نتیجه سفر خود سفر است و جستن حاصل از سفر ، دلتنگی می‌آورد.
در پگاه روزی که چندی ایام، فارغ از هیاهوی خیابان، به دشت و بیابان می‌بردمان،  غم فردا را بر زمین بگذاریم و کوله سفر از زمین برداریم ، تا چراغ سفر، دل شادمانه را بینا کند.
پگاه شما مردم خوش باشد و راه سفر نیکو .به قول تاجیکان :راه‌ سفید!

 
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top