شعرهایی برایِ‌میدانِ اسبدوانی

مسعود میری

وکیل ملت: یادم نمی‌آید که کجا خوانده‌ام، همانطور که اسب اهلی به کارِ میدانِ اسبدوانی می‌خورد شعر و داستانِ حرفه‌ای هم به کارِ سالن‌ها می‌آید.

تاریخ انتشار: 9شهريور1396|22:21

 شعرهایی برایِ‌میدانِ اسبدوانی
| کد خبر: 242459

 قصه گاوی‌ست که خیش‌نمی‌زند ، تا سرش را نبُری ماغ می‌کشد. شعر ، بر خلاف نظر آدورنو که می‌گفت شعر گفتن پس از آشویتس بربریت است ، بعد از آشویتس نعره می‌زند. حرفه در هنر ، همچون سیاست در ایمان است . ایمان، شعرِ سیاست است ، و وقتی سیاست در شعرِ خود غرق شد ، بربریتِ آشویتس واجدِ زیبایی‌شناسی گشت. یعنی هنرِ سیاست در مغاک! احساس زدایی از هنر به سودِ احساساتی‌شدنِ سیاست!
با این نظر هانا‌آرنت شاید بتوان همنوا شد که:


 " به نظرم در سال‌های ۱۹۴۵/۴۶  شعر بهتر از نثر می‌توانست آنچه را در درون می‌گذشت شرح دهد...پس از آشویتس هیچ شعری نمی‌توان سرود جز در باره‌ی آشویتس ."
تنها وقتی شعر و ادبیات از "ذکر" و یادآوری در می‌روند ، و دیوانه‌وار و سرگشته به دشتِ‌کلمات می‌زنند ، می‌توانند در مغاکِ بربریتِ عصرِ خود ، در حین و عینِ کثافاتِ واژه‌های رنجور و لهیده‌ی کالبدِ خود، جنایت را پس بزنند .


شعر‌های تراشیده ، برق‌انداخته و تربیت‌شده در روحِ آشویتس‌ها حل می‌شوند و از وحشی بودن عار دارند.
                           ♦️♦️♦️
🔍عکسِ‌ روبرو ، عینک‌های بازمانده از یک اردوگاه آدم‌سوزی در آلمانِ نازی

کلید واژه ها شعر - میدانِ اسبدوانی
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top