به خاطر کودکانِ افغانستانی که مدرسه‌ی شان را بستتد

من هم یک مهاجر هستم

دکتر مسعود میری روزنامه نگار

وکیل ملت: من سیستانی‌هستم.اگر جی‌پی‌تیت در نشانه‌گذاریِ سرحداتِ شرق ایران کمی پا سست می‌کرد ،بسیاری از افغانستانی‌های خوشاوند من به شناسنامه‌ای مشترک با من زندگی می‌کردند.

تاریخ انتشار: 8مهر1396|23:56

من هم یک مهاجر هستم
| کد خبر: 245290

این واقعه ها که از سر گذرانده‌ایم ما را ایرانی کرده و آنان را افغانستانی. سالها در میان مردمی زیسته‌ام که تعیین و اجبارِ پدید‌آییِ‌ آنسوی و اینسویِ سرحد از بروزِ یک فاجعه‌ی انسانی خبر داده‌است. فاجعه خبری‌ست که دیر و دور خبرتان می‌کند، اما یا جاهلِ به‌آنیم یا تجاهل‌العارف می‌کنیم. آن وقت که میانِ مردمان مرزهایِ خاکی آغاز می‌شود ،پیشتر مرزهایِ دروغینِ قوم قوم شدن‌ها و تکه تکه شدن‌های غیر انسانی در ما پرورده‌ شده،و این خبری از بیماریِ دردناکی می‌دهد که آدمان به جان از خود فاصله گرفته‌اند.


من افغانی ،ترک ،کرد ،ترکمن،تاجیک هستم. من تو هستم که تصادفا سیستانی متولد شده‌ام و می‌توانستم افغان یا بلوچ یا غیر آن بدنیا بیایم. تو هر که هستی باید به خاطر بیاوری که زندگی ناگهان از مرزها کوچ می‌کند و ممکن است روزی دیگر من تو باشم،مهاجری که وقتی در کوچه‌ها راه می‌روم ،هر گاه پشت چراغِ قرمزِ یک بزرگراه،هر صبح سرِ کویِ خیابانِ نوزدهمِ شرقیِ ورزیِ جنوبی،من تو می‌شوی که گل‌می‌فروشی، زباله‌ها را تفکیک می‌کنی ،

و یا در کارهایِ سختِ ساختمانی‌از بالای داربست به زمین‌می‌غلطی‌و‌ نمی‌دانم‌‌پدر،مادر،خواهر، و یا فرزندانت چگونه به یادت می‌آرند یا از خاطر فراموشت می‌کنند ، من تو بشوم. نمی‌دانم آنوقت شما هم در ماهِ محرم که ما مدعیِ حمایت از مظلوم می‌شویم ،خاک بر سر می‌پاشیم و گِل بر رخ می‌مالیم که خاندانِ مردی ظلم‌دیده بر خاک تفته‌ی کربلا مظلومانه به خون و بند کشیده‌ شده‌اند ،در آن موقف و موعد با ما همان خواهید کرد که ما با شما می‌کنیم؟


مردم استان یزد را از اقصایِ تاریخ مهربان و صاحب درد دیده‌بودم.ملاهایِ اهلِ ذوق و باشندگانِ اهلِ مِهر. زاهدان شهری خشک و بی‌حاصل بود که یزدی‌ها در آبادانِ آن بی‌نقش نبودند. دیده‌بودم که آنان چه به خویش‌و بیگانه با صفا و دلرحم بودند و اکنون همان خاطره را از بُنِ جان دوست می‌دارم.


اکنون وقتی می‌شنوم جمعی در برابر درس‌آموزیِ از‌ خانه رمیدگان و مظلومانِ افغانستانی منع می‌سازند ،غم دلم را می‌پریشد. چرا چنین نا‌مهربانی‌ای را برای همنوعِ خود روا می‌شناسیم؟ به خاطر بسپاریم که چه‌بسا بلا به هر خانه‌ای برسد،و در آن وقت ما هم از همنوعِ خود انتظارِ همدلی داریم.


از سویِ دیگر دولت و نهادهای غیر رسمی چه کرده‌اند که نتوانسته‌اند مردم را مجاب کنند؟  مردم چه بسا اگر مطلع باشند که تفاوت فرهنگ‌ها ،بازماندگیِ جامعه‌ی اقلیت‌ها از روندِ آموزش و جامعه‌پذیری ،تحمیلِ استضعافِ به‌آنان تنها تحمیل از جانب دیگری نیست،بلکه همه‌ی ما نیز در این ستمکاری نقش داریم ،آنوقت به جای منع در آموزش به فرزندانِ آنان ،دستیارِ رفع ستم از ایشان خواهیم بود. جوامع و ملل آگاه و پیشاهنگِ آزادی‌خواهی و عدالت‌خواه از مرزهایِ خاک بر‌می‌گذرند ،مرزهایِ تبعیض را دور از مردمی می‌دانند ،و نه از سَرِ ترحم بل از بابتِ جانِ شکوفیده‌ی در برکت انسان بودنِ خویش،همدلانه به پناه‌آورندگانِ خود مهر می‌ورزند.


این دردِ جانسوزی‌ست که خویشاوندانم را در مرتبه‌ی رنجزایِ بی‌حاصلی می‌نگرم. من هنوز هم در لحنِ سرزمین‌هایِ شرقی شریکم.هنوز هم در زبان و جان در خونِ خسته‌ی ایشان غلطانم و همین ، یادآورِ اندوهی می‌شود که از نا دوستی و نارفیقیِ عزیزانم در یزد آتش بر قبایِ وجودم می‌افتد. با این همه پرسش همچنان برجاست که نهاد‌های رسمی چه بر سرِ ما آورده‌اند که ساکنان یک شهر به جای حضور در جشنِ گشایش یک مدرسه ،قفل بر مدرسه‌ای می‌زنند و کسی هم به یاریِ دانایی برنمی‌خیزد. صدای هل من ناصر ینصرنیِ حسین بن علی را کسی ‌می‌شنود ،که غربت و هجر و بی‌خانمانی را درک کرده‌باشد .

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top