تاریخ انتشار: 26مهر1396|02:46

| کد خبر: 246915

گریه های خواهر پایان راز خانه مجردی دوستم بود!

وکیل ملت: خسته و کلافه شده بودم. دوست داشتم سر به بیابان بگذارم. یک روز تصمیم خودم را گرفتم با برداشتن مدارک شناسایی از خانه بیرون زدم. جایی نداشتم بروم. به خانۀ مجردی دوستم پناه بردم. او تنها زندگی می‌کرد. کاری هم دست و پا کردم. قرار شد نصف اجارۀ آپارتمان نقلی را من بدهم.

دوستم می‌گفت این‌طوری هم از تنهایی در می‌آید هم بار سنگین کرایه‌خانه برایش سبک‌تر می‌شود. چند ماه گذشت و برادرم ردم را پیدا کرد اما حاضر نشدم به خانه برگردم. پدرم که خیلی از دستم عصبانی بود مرا عاق کرد. تا قبل از این زندگی جدید، از بوی دود سیگار بدم می‌آمد اما قلیان‌کشی حرفه‌ای شدم.

بعد هم یواش‌یواش معتاد Addicted شدم. چند روز قبل، به بهانه‌ای، خانۀ خواهرم رفتم. از دیدنم خوش‌حال شده بود. چند تکه طلای او و بچه‌اش را دزدیدم. با اعلام شکایت دامادمان، دستگیر شدم. چه می‌توانم بگویم؟! مشکل من و خانواده‌ام شاید به‌ظاهر ساده به نظر برسد اما برای من ناراحت‌کننده و عذاب‌آور بود. پدرم بازنشسته است و هر حرف و کلامی که به زبان می‌آورد حس ناامیدی‌، شکست‌، بدبختی و تحقیر دارد. با اینکه فرزند او بودم، همیشه سعی می‌کردم خودم را خوب نشان بدهم اما فایده‌ای نداشت. یک لحظه آرام و قرار نداشت و مدام می‌گفت ما بدبخت هستیم و باید بمیرم. شنیدن این حرف‌ها واقعاً اذیتم می‌کرد. مادرم هم مثل من ناراحت بود و همیشه از او می‌خواست این‌قدر نفوس بد نزند. برای همین، کلافه شدم و از خانه فرار Escape کردم. ای کاش، به جای رفتن به خانۀ دوستم، راه منطقی دیگری انتخاب می‌کردم. دامادمان می‌گوید قصد دارد مرا از منجلاب خانۀ دوستم نجات بدهد. ‌او با شکایت مرا به اینجا کشانده است تا چند کلمه حرف حساب بزنیم. می‌فهمم چه می‌گوید. معنی گریه‌های خواهرم را هم درک می‌کنم.

منبع خبر رکنا
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top