من گفتم مگر اینجا لیان شامپو است که او با شمشیر آمده؟ نگهبان گفت: ولی می گوید می خواهم فتح الله زاده را ببینم. من گفتم که بگذارید بیاید بالا. او بالا آمد و دیدم که خیلی آشفته است و یک قمه در دست اوست. گفتم آن که در دستت است چیست؟ گفت حاج آقا خیلی ناراحت هستم. به نگهبان گفتم برو بیرون.

همین که نگهبان رفت بیرون دیدم که او پیراهن خود را پاره کرد و یک قمه به سینه خود زد. من شمشیر را ازش گرفتم و یک سیلی به او زدم و گفتم مگر تو عقلت را ازدست دادی که این کار را می کنی؟ گفت حاج آقا درست است که فرهاد مجیدی می خواهد ازاستقلال برود؟ من درجواب گفتم فرهاد حالا برود یا نرود به تو چه ربطی دارد؟ گفت من نمی توانم تحمل کنم. من دیگر دیدم که نمی شود فرهاد را ازدست داد.

حالا نمی دانم خود فرهاد او را فرستاده بود یا نه... . به دلیل اینکه فرهاد سابقه همچین کارهایی را دارد. او با علی موسوی می خواست من را به هوای ماهیگیری در آب بیندازد و از من پول بگیرد و من هم پول ندادم. /55آنلاین

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top