اعتراض حق نیست ، ضرورت است

مسعود میری

وکیل ملت: اگر در این جا و این لحظه‌ی تحلیل ما، فرضِ جنسی از سیاست را به منزله‌ی صورت‌بندیِ بنیاد‌ستیزی ( که قاعدتاً در عصر حاضر امری خلافِ توسعه‌ی انسانی‌ست) از مدار بحث خارج کنیم ، و آن را خلاف‌آمدِ عادت، شریکِ این یادداشت ندانیم ، شاید بتوانیم چند نکته را مرور کرده برای مساله‌های مان بنیادِ فکریِ کوچکی مهیا سازیم.

تاریخ انتشار: 24دي1396|23:41

اعتراض حق نیست ، ضرورت است
| کد خبر: 254368

مساله‌ی اول ، حقِ اعتراض ، تخطی ، و سرپیچی‌ست . به گمانِ من از چند جهت نباید در قرنِ جدید از " حق " که نوعی مطالبه نیز در کُنهِ ادایِ لفظ نهفته است ، سخن گفت ، بلکه باید بدانیم که این مطالبه در نهادِ یونیورسال جریان دارد و بیشتر می‌بایست ضرورتِ اجرا و اِعمالِ آن را در جوامعِ انسانی تاکید کرد . این   " ضرورت " دیگر نیاز به تولیدِ فرهنگ ، آموزشِ شهروندان و یا هر زمینه‌ی تربیتیِ دیگری ندارد . ضرورتِ مظاهره یا نمایشِ سرپیچی ، هم با بدن‌هایِ مجزایِ بشری مرتبط است و هم با ایده‌هایی که الیاف و نسوجِ اندیشه‌ی مشترکِ بشری آن را بازگویی می‌کند. نمایشِ سرپیچی بخشی از زندگیِ روزمره‌ی جوامعِ قرنِ جدید است . شاید بتوانیم اینطور هم توضیح بدهیم که صحنه‌ی اجتماعی شدنِ ما فارغ از صحنه‌ی شدنِ فردیِ ما نیست.

در صحنه‌ی فرد شدنِ ما ، و گسستِ ما از کورا یا زهدانِ فرهنگِ مادر ، سیطره‌ی پدر و مولفه‌ی پدر_مادر ،  دستیابی به نقشِ خود در بازیِ تئاترِ زندگی در جریان است. هرچند باید متوجه بود که در اینجا سخن از اجابت و اعراضِ توامان است . هر فرد در حینِ اجرایِ نمایشِ در لحظه و نیندیشیده‌اش ، بخشی از تعلقات‌ش را انکار می‌کند ، تا بخش دیگری از تعلقات‌ش را در جوفِ نوگرفته‌هایش احیاء کند. در وضعِ طبیعی انکار و تخطی با هم ، به به‌سامان کردن و تعادل در شکل‌گیریِ شخصیتِ فرد منجر می‌شود .

فرد می‌آموزد و همچنین می‌یابد( تاکید می‌کنم بر یافتِ وجدانی شده‌ی فرد) که تخطی و اجابت موبیوس‌وار همدیگر را فضا‌آفرینی می‌کنند. جامعه نیز اعتباراً به تخطی از این منظر وارد می‌شود . نمایشِ در لحظه ، آن به آن ، و نیندیشیده‌ی زندگیِ اجتماعی نیز به این وضع محتاج است تا به شخصیتی مدنی نائل آید. شکل‌گیریِ  " شخصیتِ مدنیِ " هر جامعه‌یِ به سامانی ملازمِ همکنشیِ پایداری است که نهادهایِ قدرتِ رسمی و قدرتِ پنهانِ اجتماعی در انجامِ درست و اجرایِ همدلانه‌ی ضرورتِ تخطی و اجابتِ قانون، با همدستی بکار می‌بندند. ضرورتِ تخطیِ آسان در رخداد‌هایِ اجتماعی، ضرورتِ قانون را نیز صورتبندی می‌کند. اعاده‌ی این "مساله" از آن حیث اهمیت دارد که شخصیتِ مدنیِ جامعه ، در پسِ منازعاتِ انکار‌آمیزِ میانِ دو قطبِ قدرتِ عریان و قدرتِ پنهان ، یا دولت و توده ، از دسترس خارج می‌شود.  خودِ موضوعِ منازعه نیز به تروماهایِ دردناکی تبدیل خواهد شد که از امکانِ طرحِ بدیل‌هایِ زندگی‌محور در آینده محروم می‌شویم.


مساله‌ی دیگر سخت‌کیشی‌هایی‌ست که روانِ فرد و جامعه را مسموم می‌کند. در اینجا به خطرناک‌ترین نتایجِ آن اشاره می‌کنیم. چنانکه ژولیاکریستوآ یاد‌آوری کرده‌است ، نفیِ تخطی و سرپیچی ، مسدود شدنِ حسِ رهایی و حفظِ زندگی‌ست. مخاطره‌ی افسردگیِ ملی ، به نقضِ کوناتوس یا شوقِ بنیادینِ بودن می‌انجامد. شجاعتِ بودن نیز دیگر یک فضیلت نیست ، بلکه ما با همین شجاعتِ بودن توانسته‌ایم از زمره‌ی آدمیان شویم. 

اگر به لسانِ پاره‌ای از الهیات‌پژوهان به هبوطِ آدمی بنگریم ، حتی خطایِ منجر به گناه هم در زمره‌ی آزمونگریِ بشر برایِ خلقِ آدمی بر زمین است. این البته در تخصص من نیست ، اما فرضِ گیتیانگیِ بشر بوده‌است لابد که خدایِ عزّ و جلّ او را از بعثتِ انبیایِ جدید بی‌نیاز کرده و به عقلِ ابتلاجوی‌اش وانهاده . شجاعت ِ بودن ،اعراض‌ها و نقض‌ها را هم نمایندگی می‌کند . یعنی بی این ، فضیلت‌ها بدل به مرسومات می‌شوند اشکال ِ نادیده و وجوهِ مستورِ وجودِ ما مغفول می‌مانند.‌ افسردگیِ ملی تحصیلِ ناخرسندی و نابردباریِ بیمارگون در فرد و اجتماع می‌شود .

این ناخرسندی بیش از آنکه در عالمِ سیاست بررسیده شود باید در کردار‌شناسیِ انسانی و روانکاویِ روحِ جمعی دیده و پژوهیده شود. نقضِ کوناتوس، در برآیندِ کردارشناسیِ فردی و جمعی،  نقضِ دولت ( این شرِّ ضروری به گفته‌ی اندیشمندان قرن نوزده)  و آرزویِ انهدامِ سیطره‌ی آن ، خودزنی ، نیستی باوری و زندگی‌ستیزی را در پی دارد . افسردگیِ ملی فاجعه‌محور و بی‌مرز شدن در انهدامِ نارسیسیزم یا خویشتن‌دوستیِ مثبت است.
مساله‌ی دیگری که می‌خواهم با شما در میان بگذارم ، ناممکن شدنِ حذف است.  توده در هر کشوری ، خوب یا بد ، به بیرون از خودش پرتاب شده‌است .


به همین دلیل در عین حال که با نهادهایِ معارض "می‌سازد"، به نسبتِ اتصالِ پرتاب شدن اش به بیرون از خودش با ایده و صورتِ ذهنیِ " آینده " و ظهورِ آرمان‌هایِ کوتاه‌مدت که از برآمدنِ ایده‌ی فردا نشات می‌گیرند ، وضعِ تازه را هم بطور بطئی و بطنی "می‌سازد". اما اگر اتصال رخ ندهد ، یعنی اتصالِ به ایده‌ی آینده و فردا ، ملتِ بی‌دولت ، و بد مصرفیِ هویت رخ خواهد داد. ما به سوریه ، افغانستان ، لیبی و سومالی توجه خاص داریم. امیدِ به آینده و خَلقِ ایده‌ی شادکامیِ ملی ، از ایده‌ی امید به زندگی سر می‌زند. ملت‌هایِ غنی در تولیدِ این شاخص‌ها منتظرِ دولت‌ها نمی‌مانند ، خود در آفرینشِ این شاخص‌ها به ابداعِ بدیل‌هایِ ساده و کارآمد که منتهی به شادکامی می‌شود پای پیش می‌نهند. از این بابت است که معتقدم هیچ نیرویی توانِ حذفِ اعتراض را ندارد. از قضا در کردارِ فردی و اجتماعی، اعتراضِ برخاسته از روحِ جمعی، نوعی سرخوشی می‌آورد و تامین کننده‌ی بخشی از انرژیِ کوناتوسِ نحیف و فروکاهیده‌است.


بهر روی ، از جنبه‌ای غیر سیاسی به ماجرا نگاه کردم . شاید در یک وقتِ دیگر به جنبه‌ی سیاسی‌اش هم بپردازم. اما سخن بر سر این است که گشودنِ آغوشِ بازِ هر قدرتی به توده ، به سلامتِ فردی و اجتماعی کمکِ کلانی خواهد کرد . امروز توجه به این جنبه ضرورتی فوری و اورژانسی پیدا کرده . بروز هر عملی که به تخفیف و تحقیر بینجامد ، تخطی را با افسردگیِ ملی جابجا خواهد کرد و به مخاطراتی سهمگین گرفتارمان خواهد کرد . من خودکشی‌هایِ اخیر در زندان‌ها فقط منبابِ نمونه‌ای تمثیلی اشاره می‌کنم . باید پژوهشی ژرف بر این رویداده‌ها عملی شود.
 

دسته بندی یادداشت , اخبار داغ , اخبار ,
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top