"بزرگترین آرزویم این بود که با همسرم برویم پارک!!!".  او که در خانه ی ویلایی شمال شهر تهران زندگی می کند، بنز آخرین مدل سوار می شود، اروپا رفتن برایش مثل رفتن به یکی از شهرهای اطراف تهران است. حتماً طلا و جواهرات و لباس های فاخر هم می پوشد. هیچ کدام از این ها حسرت پارک رفتن با شوهرش را از بین نبرده است.
        او دوست دارد مثل مردم عادی با همسرش شانه به شانه در پارک قدم بزند. بستنی قیفی دست بگیرد، روی صندلی یخ یا داغ پارک بنشیند!!!
               یادم می آید روزی همسر یکی از دوستانم که او نیز از رجال است،می گفت: "دوست دارم شانه به شانه شوهرم در خیابان راه بروم، خرید کنم و مثل بقیه زنان از بودن با همسرم لذت ببرم، اما افسوس او آنقدر گرفتار کار و کار و کار است که من و فرزندانم را فراموش کرده است."

    دوستان! دراین دنیای پیچیده همه به نوعی گرفتارند، استرسشان بالاست، ولی آرامش در منزل چیز دیگری ست.
 چرا به خانه می گویند "محل سکونت" ؟ برای این که خانواده در آن "ساکن" هستند. سکوت و آرامش خانه لذت بخش است. ما به خانه می رویم تا به آرامش برسیم و به اهل و عیال خانه آرامش ببخشیم. این که صبح با بانگ خروس برویم و غروب با بوق سگ برگردیم که نشد زندگی!!!

    کسی را می شناسم که در همین شمال شهر تهران، خانه چند هزار متری دارد. صاحب چندین شرکت در ایران و امارات است، در دبی هم خانه دارد. یک بار به او گفتم: ماشینت تویوتای کمری ست؟ در جوابم گفت: تویوتای کمری که مال شهرستانی هاست! من B.M.W آخرین مدل سوار می شوم! همین آدم که صاحب فرزندی رشید نیز هست و بسیار به او علاقه مندم، همیشه پر استرس است و وسواس عجیبی دارد. هتل برج العرب دبی برای او مثل هتل های سه ستاره شمس العماره برای من است ولی . . .

     پدران عزیز این جمله ام برای همیشه به یادت بماند:" برای پدران در محل کار کیفیت مهم است و در خانه کمیت حضور". تو در خانه باش تا بوی تنت را زن و فرزندانت استشمام کنند و حضورت را ببینند، بنشین روزنامه بخوان! یا تلویزیون ببین! در قدم اول مهم این است که حضورت حاضر خانه باشد.

همسر این مرد میلیارد دلاری در جای دیگری می گوید: "ما اغلب اوقات مکاتبه ای با هم ارتباط داشتیم مثلاً وقتی من کاری با او داشتم برایش یادداشت می گذاشتم. او هم جوابم را می نوشت و می گذاشت روی میز. همه ی این سال ها با او زندگی می کردم اما از او دور بودم. " این گفته ی آخرش برایم خیلی تکان دهنده بود، بخوانید: یک بار من و همسرم در ماشین بنز مدل۲۰۱۶ نشسته بودیم. من این طرف را نگاه می کردم و او آن طرف را، دعوا هم کرده بودیم و اعصابم خرد بود. بعد دیدم که یک پیکان مدل۵۶ کنار ما ایستاد. چند نفر داخلش بودند. یک زن و یک مرد و بچه هایشان، همه شاد بودند. بچه ها داشتند بازی می کردند و می خندیدند. نمی دانید در آن موقع چه حسرتی کشیدم. شاید هیچ کس باور نکند، اما به نظر من خوشبختی یعنی کنار هم بودن.

      و من، زندگی آن مرد شاد پیکان سوار را از زندگی این مرد گرفتار بنز سوار بیشتر دوست دارم.

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top