بازنشستگیِ‌ دیوانیِ‌ یک‌ نویسنده

احمد راسخی

وکیل ملت: اول ... من چندي است گم‌گشته‌ام! هبوط كرده‌اي از نظام ديواني در اين سينه خاك! كسي حالم نمي‌پرسد؛ حتي آن پيرمرد سيگارفروش كه هر روز ظهر در يك نوبت از سر حاجت، نظري به دستانم مي‌افكند و خنده‌اي بر لب مي‌نشاند، و يا آن واكس‌زن افغاني كه صبحگاهان از سر كنجكاوي كفش‌هايم را مي‌پاييد و سپس سلامم را عليك مي‌گرفت!

تاریخ انتشار: 23ارديبهشت1397|15:13

بازنشستگیِ‌ دیوانیِ‌ یک‌ نویسنده
| کد خبر: 265716

  چند روزي است طوق تنهايي بر گُرده‌ام افكنده‌اند! كو آن جماعت جوان!؟ كو آن هياهوي كوچه و خيابان!؟ ... اين كيفرِ گذشتِ عمر است، بخوبي مي‌دانم! وقتي جيوه عمر از 60 گذشت از جماعت مي‌زني بيرون! اگر نزني مي‌زنَندت! وقتي پستانت خشكيد و رسواي جماعت شدي كسي خود را منتر تو نمي‌كند؛ مي‌زند به گله تا بدهكار اشكم خود نشود!


   من كجايم!؟ مردي تنها نشسته در كنج اتاق؛ اتاقي در ابعاد 15 متر، موسوم به كتابخانه، با ميزي و چراغ مطالعه‌اي و در پرتوش يك سبد اوراق خواندني‌! در كتابخانه چشمم مدام به دنبال قفسه‌ها و عطف كتاب‌هاست؛ با جلدهايي رنگارنگ و عناويني ريز و درشت، از تاريخ و فلسفه گرفته تا ادبيات و عرفان، جملگي در برابر ديدگانم رژه مي‌روند. وسوسه‌ام مي‌كنند. تا چندي پيش هر روز «آدمي» مي‌ديدم؛ با سلامي و عليكي و گپ و گفتي آميخته به طنز، اما امروز عناويني چون «نفحات‌الانس»، «آثارالباقيه»، «مغازي»، «تاريخ يعقوبي»، «مروج‌الذهب»، «اخبارالطوال»، «الفتوح»، «كشف‌المحجوب»، «زادالمسافر»، «اسرارالتوحيد»، «تاريخ جهانگشاي» و... مي‌بينم. گاه كه نيازم مي‌افتد مي‌خوانمشان و گاه آنانند كه تا سر حد تورق مي‌خوانندم و ساعت‌ها مرا مشغول خود مي‌دارند.


   عجب سكوتي در اين كتابخانه حكمفرماست! ديگر از آن صداي متكلم وحده‌اي كه هر روز در اتاق اداري از پشت ديوار چوبي بر قواي سامعه‌ام آوار مي‌شد خبري نيست! كسي درب اتاقم را براي كار اداري نمي‌كوبد. آبدارچي از سر وظيفه چاي بر ميزم نمي‌نشاند. نظافتچي ادوات ميزم را براي نظافت جابجا نمي‌كند. كسي براي ديدار نمي‌خوانَدَم. از جلسات‌ ديواني و نشست‌هاي دوستانه و زنخ جنباندن‌هاي بيهوده ديگر خبري نيست. نه كاري و نه همكاري كه ساعاتي از روزم را به خود مشغول كند. ديگر حرف و صوتي به هوا برنمي‌خيزد. هيچ كاري از آن سو ارجاع نمي‌شود. ديگر وظيفه‌اي برايم نوشته نيست كه ادايش را از من خواسته باشند.
   اينجا شهر خفتگان را مي‌ماند؛ نه كسي پيدا مي‌شود و نه سايه سنگيني كه خود را پهن ديوار كند! ديگر كسي سد راهم نمي‌شود. امر و نهي‌ام نمي‌كند. اينجا آرامستان را مي‌ماند! من از اين پس محكوم به زيست در اين آرامستانم! در اين آرامستان تا بخواهي نظم امواتي موج مي‌زند!


   گفتم نظم! راستي؛ نمي‌دانم چرا وقتي ياد نظم اداري مي‌افتم خنده‌ام مي‌گيرد: صبحگاهان سر ساعت بنشين پشت ميز اتاقت، كامپيوترت را روشن كن. چشم به مانيتور مسخره‌ات بدوز، ببين رئيس‌ات چه صادر فرموده است! بخوانش. در اطرافش يك ريز فسفر بريز. آنگاه با احتياط دست به ماوس، صفحه يا صفحاتي را سياه كن. شوتش كن به مانيتورِ رئيس! اگر پسند حضرتشان آمد در آن صورت سرآمدي و الا مي‌شوي ته‌آمد! چه معادله‌ مسخره‌اي! و امروز از اين معادله مسخره ديگر خبري نيست. فقط نام و يادش در پستوي ذهنم باقي است. گاه كه به يادش مي‌افتم با يك ريشخند اداي دِين مي‌كنم!‌ تازه همين هم زيادي است براي سي سال كار با اين معادله مسخره!

 🔸دوم

اولين روز بازنشستگي، مثل هميشه صبح زود از خواب برخاستم. حواسم نبود از امروز ديگر سبك‌دوشم. همه چيز آماده بود براي رفتن به...! به كجا!؟ شايد بهتر باشد ديگر نامش را نبرم!

   به ناگزير آنروز ساعاتي از وقتم با مطالعه گذشت. مي‌خواندم اما از شما چه پنهان فقط مي‌خواندم؛ نمي‌فهميدم! هر چه مي‌كوشيدم سطري از آن در خانه فهم نمي‌نشست. بيشتر اين خاطرات گذشته بود كه بي‌اختيار همراه سطرخواني‌ها در ذهنم مرور مي‌شد. خاطراتي از يك عمر اداره‌نشيني و كار ديواني. «كار» و «همكار» اصلي‌ترين درگيري‌هاي ذهنيِ آن روزم بود. توگويي سه دهه خاطرات با سرعتي هرچه تمامتر چون فيلمي در ذهنم به نمايش مي‌رفت. نمايشش احساس سنگيني در ذهنم ايجاد مي‌كرد. تحملش سخت دشوار بود و بي‌تابم مي‌كرد. اگرچه چندان به روي مبارك خود نمي‌آوردم اما گاه كه بي‌تابي از حد مي‌گذشت دست به كمر بي‌هدف طول خانه را با قدم‌هاي آهسته خود طي مي‌كردم؛ به تناوب ساعاتي شايد. در ذهنم غوغايي برپا بود. سرگشتگان را مي‌مانستم. قلم در نوشتن ياري‌ام نمي‌كردم. «واژه» كه هميشه رام دستانم بود بر صحن كاغذ به راحتي احضار نمي‌شد. نمي‌دانم آنروز چرا پايان عمرم را مي‌ديدم. حس مي‌كردم ديگر آخرهاي خطم. خطي كه از مرز حيات گذر مي‌كند. خطي در انتهاي تونل زمان..[ادامه‌در‌زیر]


خيلي سعي كردم بر خود بقبولانم ديگر «بازنشسته‌»ام، «سبكدوش»م، نشد كه نشد! نامش مرا مي‌آزرد و بيشتر، اين احساس بي‌ثمري بود كه چون خوره چنگ بر روانم مي‌انداخت! در اين اوضاع و احوال تماما سعي مي‌كردم بر خود مسلط شوم، به اين اميد كه دير يا زود اين احساس نيز مي‌گذرد و آن وقت است كه با شرايط جديد خو مي‌گيرم.

   از جواني از اين مرحله از عمر بسيار مي‌ترسيدم. هميشه بازنشستگي برايم شبه مرگ مي‌آمد. اما آنروز برايم خودِ مرگ بود. مرگي كه در عين نيستي، هستي‌ام با آن بود. بالوجدان مي‌يافتم كه مرده‌ام و بايد خودم بر اين مرده نماز گزارم و مراسم تدفينش را به جا آورم. تناقض از اين بالاتر؛ هم خودم بودم و هم مرگم! ساعاتي از روز، خودم را فقط يك مرده متحرك مي‌پنداشتم كه تمامي تعلقات به يكباره از او سلب شده است؛ تعلقاتي چون «كار» و «همكار» و «زمان»! اين تعلقات تا سي سال جوهر وجودي‌ام بود و بهترين سال‌هاي عمرم به اين تعلقات بسته بود. رشته همكاري و دوستي با آن كساني كه در طول سه دهه با من پيوند مي‌خورد، با بازنشستگي از هم گسست و مرا به جغرافيايي از خلوت و تنهايي زمينگير كرد. چه اندوه سهمناكي!

   القصه تا بعدازظهر با اين احساس ناخوشايند به گونه‌اي سر كردم. ديگر تاب تحمل نبود. به ناچار عصر از خانه زدم بيرون؛ راهي خيابان شدم، بي‌هدف پرسه مي‌زدم. سه چهار كيلومتري راه پيمودم. تا اينكه پرسه‌زدن‌هاي بي‌هدف به تدريج مرا به فراموشي سپردن اين احساس كمك كرد. رفته رفته از آن احساس اوليه كم شد.

   روز دوم ديگر آن احساس اوليه را نداشتم. آن كوه يخيِ احساسِ تلخ به يكباره آب شد. بي‌خيال گذشته خود را پيدا كردم. در حيرتم چقدر زود آن احساس اوليه رنگ باخت! همه‌اش پوچ بود! مثل حباب!
 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است

پر بازدیدترین اخبار

Top