بازیِ آرمان و ناگزیری،

در شورشِ پسران بر پدران

ناصر عباسپور پژوهشگر

وکیل ملت: به نظر می رسد راهِ زندگیِ آدمی از پلکان افقیِ «آرمان» و «ضرورت» می گذرد. اگر باور کنیم که پدیده های جهان و نیز انسان نماهای ناگویا، زیست شان را با ضرورتِ طبیعی سپری می کردند، گام بعدی را می توان میل به واپس زدنِ غرایز طبیعی و جایگزینیِ آرمان و اخلاق به جای آن دانست. بررسیِ گَشت های جوامع و افراد نیز چنین چیزی را نشان می دهد.

تاریخ انتشار: 2خرداد1397|11:12

 در شورشِ پسران بر پدران
| کد خبر: 266612

 آدم ها برای گذرانِ زیست خود انبان و انباری در جهان ذهن و زبان خود می سازند و مجموعه ای از «بایدها» و «نبایدها» را به عنوان آرمان و اخلاق در آن قرار می دهند و می خواهند گام های آینده را با آن همتراز سازند.

اما شگفت اینجاست که مرحلۀ بعدیِ این سیر و تحول، باز زندگی با همان ضرورت های غریزی و طبیعی خواهد بود؛ یعنی ناگزیریِ زیستن اندک اندک خزانۀ آرمان را غارت می کند و آن را به مکانی متروک که در حال فروریزش است مبدل می سازد و خود همۀ ساحتِ آدمی را فرا می گیرد. از این «نما» می توان زندگی را چنین گزارش نمود: آدمی به انگیزه ای نو دست به کاری می زند؛ مهم نیست آن «کار» چه باشد: از تصمیم یک نوجوان برای خَرقِ آفاقِ زندگی پدری و گشایشِ دنیاهای نو گرفته تا یک تحول اجتماعی، انقلاب سیاسی، پایه گذاریِ یک شریعت و یا پی افکندنِ یک منشور و مُصحَفِ شریف.

در آغاز با دَهها و صدها آرزو و آرمان و «اصلِ» اخلاقی و «ارزش»های فراگیر، دست در کار می کنند، همه مست و گرمِ «ادّعا» و خاکسارنمایی و «ازلونی دیگر بودن» و «کاری کارستان کردن»، همه چیز نخستین کار است و همه کار نخستین بار، سرشار از شور و شعار و درخش های آگاهی که گِردش را هاله های تاریکی فراگرفته، راه ها کور اما جرقه ها تند و تیز، میدان مِه آلود اما گرم از نَفَس های دمادَمِ رهروان و امیدهای نوشکفته در چهرۀ رَه پویان، دیار و سرزمین تازه است و همه چیز زنده و پیامدهای «خدمت» دیدنی، گویی محیط نیز به همان شتابِ آدمها و ذهن و دل آنان به آنان پاسخ می دهد و دگرگونی را پذیرا می شود،

کاستی ها و ستم های گذشته هر دم عیان می گردد و شَعَفِ هدایت و خروج از ظلمت به نور تار و پودِ گفتگوها را می بلعد، زمین و آسمان پر از «اصول» است و فضای میانین را ابرهای شاداب و گَردانِ امید و آرمان آکنده است و خلاصه: «زمین مست و آسمان مست و باغ مست و باغبان مست!». همۀ این «مُحَرِّک»های اندرونی و ذهنی در «کتابِ» گروه گِرد می آید و با نگارشی نو که دیگر از «کَتُبِ» گذشتگان و  «صُحُفِ» دیگران است نگاشته می شود.

گروه تلاش می کند کاروبارِ خود و دیگران را با آن «کتاب» تراز کند: اگر ناساز است سازگار سازد و اگر نیست بیافریند و اگر کارآمد می نماید به گونه ای بپیراید تا کهنگی اش به چشم نیاید و دیرینگی اش پرسشی در برابرِ درخششِ تازگی ها ننهد و دودلی و بدگمانی و درنگ و سستی فرانیاورَد. از خیالی جنگها و صلح ها در می گیرد و از خیالی نام ها و ننگ ها نمودار می گردد، همه جا با جادوی خیال، «تابوتِ» خالیِ «عهد» -  به گمانِ سنگینیِ الواحِ شکستۀ «فرمانها»  درآن - بر دوشِ مومنان این سو و آن سو برده می شود تا همچون «لوحِ محفوظ» از گزندِ رویدادها در امان باشد. اندک اندک گَرد و غبارها در گستره های تازه پخش می گردد و ذرّاتِ پندار فرو می نشیند و رهروانِ نوکیشِ شورشگر، نخستین «سایه-روشن»ها را می بینند،

جرقه های تند و تیز فردی و جمعی بی فروغ و کور می شود، ناگزیریِ نگاه در «وسعت»، امیدِ شتاب را کند می کند و دیدار «نتیجه»ها را به دوردست ها می برَد و رنج های آدمیان و روزگارانِ دیگر را که دراین راه و دشتِ بی انتها شتابان و پُرقدرت رفته اند و اکنون نشانه ها و استخوان هایشان برجای مانده - و به گفتۀ حافظ: آن «بسیاری دیگر» که دراین «بادیه غرقه گشته اند» - را می بینند؛ آن مُحَرِّک های درونی و ذهنی که آرمان بود و اصلِ فرازمینی و سپند، دیگر پاسخ نمی دهد، دیگر همه چیز در آن نیست و نمی تواند رویدادها را سامان دهد.

زانوان سست می شود، فرصتِ «درنگ» پدید می آید، مِهِ پگاهِ امیدِ روزی نو، پریشان می شود، به خویش باز می گردند، نیروی رفتن سستی گرفته و کنون شعلۀ اندیشه است که جان می گیرد؛ به سختی و صلابتِ باورِ خویش می نگرند، به «تابوت»ی که می گفتند «لوحِ محفوظِ» همه کاره درآن است، کتابِ مکتوب که درآغاز نیز شکسته بود، کنون در حال ویران شدن است، باید به سراغش رفت، باید داستان را وارسید؛ اما «تابوت» در هزارتوی معبَدِ سلیمان است، بدان دست نمی توان یافت، خدا آن را دررُبوده و به پیش خود برده است، همچنان «کامل» و «تمام»، لاجَرَم  تو باید زین پس همۀ ناشناخته هایت را از راهی دور بدان حوالت دهی و خود همواره ناشناس بمانی و با دستان خاک آلود بر سرت همی کوبی و بر پستی و نادانی و کم دانیِ خود بگریی

اینجاست که در کنار این منشور و کتاب، کتابی دیگر کرده می شود، نه بر اساس آرمان ها و پیام های فرازمینی، که بر پایۀ ناگزیریِ زندگی و ضرورت های زیستِ آدمی و جهانِ پیرامون او، به دست شکاکان و بدگمانان، آنان که تردید و نونگری را در پنهان ترین لایه های اندرون احساس می کنند ولی همچنان «مومن» می مانند؛ نوشته ای که این بار به سوی نرمش و احترام و فرزانگی و پختگی میل می کند، تهی از طوفان آن پندارها؛ اینجا دیگر ناگزیریِ زیستن است که راهِ بودن را آرام آرام می نماید، «محاسبه»ای ساده با خرد طبیعی در جهانی که درآن دیگران نیز بوده اند و هستند و خواهند بود.

در تَلمود، خدا جمله ای شگفت به الیاس نبی می گوید: یکی از حکیمان از الیاس نبی پرسید که در آن واقعه خداوند چه گفت؟ و الیاس پاسخ داد: «خدا لبخندی زد و فرمود: پسران من بر من غلبه کردند، بلی، پسران من پیروز شدند.». (سیری در تَلمود، آدین اشتاین سالتز، ترجمۀ باقر طالبی دارابی، دانشگاه ادیان، ص 316).

آنگاه که در منش و پویش مومنان دگردیسی رخ می دهد، تَلمود آغاز می شود، به عنوان متنی که دیگر «آسمانی» نیست و رهاوردِ رویاروییِ خردمندان قوم است با ساز و کار زیستن و ضرورت های زندگی در جهان فراخ و رنگارنگ، جهانی که بودنش پذیرفته شده است.

اکنون تَلمود - که سرچشمۀ جوشان زندگی قوم یهود است - می شود «توراتِ پسران خدا»، کتابی سرشار از شور زیستن با منطق درونیِ خودِ زندگی با همۀ رنگ ها و فراز و فرودش. این کتاب به تدریج شکل می گیرد، تدوین می شود، آن را می آموزند، پیرامونش بحث می کنند، از  آن پرسش می کنند، از طلاب مبتدی تا مجتهدان و خردمندان بزرگ در آن اندیشه می کنند و از چالش با آن اندیشه ندارند و هدف غاییِ شان این است که سهمی در پروردن و بارور کردن آن داشته باشند؛

برای همین است که تورات «تمام» است و تَلمود «ناتمام». تورات در طاقچۀ قدس به زینهار نهاده شده و به یادگار می رود، تَلمود است که محور آموزش و اندیشه می گردد، تا به آزادی بتوانند در آن بیاندیشند و دگرگونش سازند؛ کاری که پسران ناگزیرند در جهان پس از پدر انجام دهند؛ پس خدا چون پدری پیر، با تلخندی از شرم، در حالی که می کوشد نشانه های شادابیِ چهره اش را همچنان دیدنی نشان دهد، از صحنه کناره می گیرد! با خویش می گوید: «آری پیروز شدند، از «کتاب»م  درگذشتند، و به یادگارش سپردند، آری، اما پس ازین مرا «یاد» خواهند کرد و من در «یادها» خواهم ماند و مردمان خواهند گفت: «چه شناسندۀ خدای آنگه باشی که ناشناس شوی...که بیراه تر کسی آن بُود که جایی که راهی نبود راه جوید». (قابوس نامه، ص 10).

دیگر هیولای زندۀ تَلمود آغاز شده، هیولایی رام و بی آزار بر سبزه زارِ خرم لمیده است و از پژوهندگان خود در خواست می کند بر او گِرد آیند و با شک و اندیشه و پیشنهاد، آب حیات بر او بپاشند و تخم زندگی در آن بکارند.

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top