سواحل دور و نزدیک درون

بهاره روحی

وکیل ملت: سالها رنج زندگی بر روی این پهنه خاکی آموختمان که همیشه حق با امید بوده است. ما اجداد خویش را از گذشته هایی دور به دوش می کشیم ،و بی آنکه رنج راه را کشیده باشیم بعد از قرنها طی طریق به امروز رسیده ایم. ما چندصدسالگانی در قامتی چند ده ساله ایم

تاریخ انتشار: 24بهمن1397|00:09

سواحل دور و نزدیک درون
| کد خبر: 287955

در خودم زنی را دیده ام بارها که شبیه مادرکهنسالم در سالیانی بس دور بود یا تکه مویی سپید که یاد پدری در دور دستها می انداخت مرا.  ما به وسعت قرنها زندگیِ بی حضور در عمق تاریخ دیرینه ایم و نم نمک گذشته گان را با خود به حال کشیده ایم. این است که هر لبخندی حکایتی است بس دور و دراز و هر کجی داغی است که بر عمق دل چنگ ها انداخته.


پیرزن لبخند محجوبی زد و با شرمی آمیخته به احترام خودش را جمع کرد تا جای بیشتری باز شود و من در کنارش بنشینم. روی گونه های نگاهش سیلی سرخی به قدمت قرنها سیاهی نشسته بود. در انتهای چشمانش هنوز بوی نای بردگی به مشام می خورد هر چند که دیر زمانی است که این حرفها را از ویترین ذهن ها برچیده اند و به جایش برق طلای برابری نشانده اند، اما ایزابل، آن عقب ترها در آن پستوهای تو در توی موذی هنوز بوی تعفن این تظلم را یدک می کشید. پیرزن سیاه پوستی که پارچه دور سرش آدم را یاد کاغذ کاهی های زمان جنگ می انداخت، دلم  می خواست اینقدر لبخند نثارش کنم تا کمی از بار پنهان این شرمِ رنگین بکاهم. درون ما انسانها درست همانجایی که به فراموشی سپرده ایم صخره های عظیمی است که تا عمق اقیانوسی ژرف پیش رفته است . صخره هایی که نمی بینیم اما به تعاملات انسانی ما رنگ می دهد. ایزابل پیرزن مسیحی معتقد سرودهای مقدس کلیسا را که سینه به سینه از مادرانش به ارث برده بود برایمان با صدای بلند می خواند بدون اینکه جرات کند تا به چشم کسی خیره شود. و من می دیدم که هنوز تکه خمیده ای از مادربزرگش در جزایر کارائیب  را حمل می کرد.


ساعت دیواریِ  بی پروا که هر لحظه با زمان تیک می زند، می گوید که صبح شده اما هنوز خورشیدی در کار نیست. سلانه سلانه بلند می شوم، برف سنگینی باریده است. لباس گرمی به تن می کنم و بیرون می زنم. سرما و سیاهی برادرند و غربت رفیق گرمابه و گلستانشان. تنها درمان این مثلث ملعون عطر دلپذیریست به نام دوست. فرقی هم نمی کند از کدام دیار و از کدام نژاد و چند ساله باشد همین که لبخندت را خریدار شود و سکوتت را بفهمد انگار می کنی که بی گمان دلی به دلی راه یافته. در همین گیر و دار اتوبوس هشتاد و چهار می ایستد،هنوز عنقی سر صبح در صورتم پیداست انگار که از زمین به خاطر قایم موشک بازیهای هر روزه اش با جناب خورشید طلب کارم. روی تنها صندلی خالی اتوبوس که می نشینم دستی با مهر روی شانه ام می خزد.به سمتش برمی گردم :
-  ایزابللللللل! چطوری؟چه خبرا؟
-  خوبم شیرین جان
مجله نازکی را پیش رویم می گیرد و مقاله ای را نشانم می دهد و می گوید :
-  از صبح که اینو دیدم فقط به این فکر بودم که تو رو ببینم و بدمش به تو!


مجله را می گیرم و نگاهی به تیتر مقاله می اندازم " چگونه کیفیت رابطه زناشویی را مثل روزهای اول حفظ کنیم" یک لحظه خنده ام می گیرد و با تمام عنقی سر صبح پقِی می زنم زیر خنده. می خندد و می گوید تو زیبایی و مهربان دلم می خواهد که احساس خوشبختی بچسبد روی پیشانی بلندت. ناگهان بغض راه گلویم را می بندد به خودم فشار می آورم تا درون چشمانم چیزی نشت نکند. تشکر می کنم و مجله را از او می گیرم او هم در عوض می خندد و بوسه ای از درون دستانش به سمتم پرتاب می کند. به ایستگاه که می رسم خداحافظی می کنم و پیاده می شوم.


جمیشا دختر جوانی است از دیار ایزابل که حس می کنی همیشه می خواهد با سر برود درون شکمت. از بغل دستی ام درخواست سیگار می کند و بعد از گرفتن سیگار بدون هیچ تشکری دور می شود. بغل دستی ام کفری میشود و زیر لب چند ناسزای ناموسی هم نثارش می کند، من اما خودم را به نشنیدن می زنم. از جمیشا تا ایزابل سالها گذشته است. تمام استخوانهای خرد شده  زیر بار ظلم برده داری را ایزابل به دوش کشیده است و حالا خشم سرکوب شده سالهای این بیداد را بردوش جمیشا گذاشته اند، و جمیشا حقارت این حافظه تلخ را با خشم بر سر ما فریاد می زند.
اقیانوس درون ما سواحل دور و نزدیکی دارد. برخی سواحل پنهاند و برخی آشکار، قایقت را بردار و در آن دخمه های تاریک خیمه بزن و با سر هجوم ببر به عمق تاریکیها آن وقت است که می بینی این غول دهشتناک کِرمِ درمانده ای بیش نیست. اینگونه است که می فهمی چه چیز را از این سابقه دور بر دوش گرفته ای و حمل می کنی.

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top