"از سوچی تا ورشو"

مجید یونسیان تحلیلگر سیاسی

وکیل ملت: دو اجلاس در دوسوی جهان، یکی در ورشو، پرسروصدا وجنجالی؛ یکی در سوچی آرام و بی هیاهو. اما هردو در یک مسیر؛ تلاش برای یافتن موقعیتی مستحکم در توازنی که هنوز شکل نگرفته است.

تاریخ انتشار: 25بهمن1397|20:34

"از سوچی تا ورشو"
| کد خبر: 288143

 جغرافیای سیاسی خاورمیانه در تلاطمی تاریخی، هنوز رد پای دو نظریه راهبردی را در خود احساس می‌کند. دو نظریه‌ای که در انطباق با هم شاید حداقل تا چند سده دیگر اعتبارش پابرجا باشد.

 ابتدا باید اشاره کرد به نظریه "هارتلند" که سر هارلفورد مکیندر جغرافیدان انگلیسی در سال۱۹۰۴ مطرح و در سال۱۹۱۹ آن را در کتابی تدوین کرد.

 سه رهیافت کلیدی این نظریه عبارت است از اینکه:
الف: جهان متشکل از سه جزیره است؛ اروپا، آسیا و آفریقا.
ب: هر قدرتی که بر اروپای شرقی و اوراسیا حاکم شود، این سه جزیره را کنترل می‌کند.
ج: هرقدرتی که هارتلند یا قلب این منطقه را کنترل کند، بر جزیره جهانی حاکم می‌شود.

 این نظریه بر دو فرض استوار است. اول اینکه اقتصاد و صنعت موتور پیشرفت و توسعه است و قدرت جهانی تابعی از آن است. دوم اینکه انرژی موتور محرکه اقتصاد جهانی است. در نتیجه خاورمیانه و خلیج فارس که ۴۰درصد ذخایر گاز و ۶۰درصد ذخایر نفت جهان را دارد؛ نقطه محوری هارتلند است.

 نظریه دیگر در دهه چهل میلادی توسط نیکلاس اسپایکمن، ژئواستراتژیست آمریکایی، تکمیل شد و در قالب تئوری "ریملند" به چارچوب اصلی راهبرد آمریکا و غرب تبدیل شد.

 جنگ سرد بر اهمیت این نظریه افزود؛ چراکه براساس نظریه اسپایکمن سه رهیافت مهم "ریملند" یا "منطقه حاشیه" نقش مهمی در حفظ توازن  خواهد داشت.

 رهیافت اول: منطقه حاشیه کمربند نازکی است که تسلط بر آن مانع دستیابی شوروی و بلوک‌های رقیب به منطقه "هرتلند" می‌شود.
دوم: ایران نقش کلیدی در این کمربند نازک حاشیه‌ای دارد.
سوم: در منطقه حاشیه، سه تنگه هرمز، باب‌المندب و مالاگا اهمیت راهبردی دارد.

 در تمام دوره جنگ سرد تمرکز اصلی دو ابرقدرت بر این منطقه حاشیه‌ای بود. پایان جنگ سرد تغییرات وسیعی بوجود آورد. تسلط غرب بر اروپای شرقی موجب شد که غرب احساس امنیت و تسلط کند؛ اما ناتوانی در تسلط بر ایران پس از انقلاب خواب آمریکا را کاملا آشفته کرده است.

 در تیرماه ۱۳۸۳، سیصد تن از نظریه‌پردازان و استادان علوم سیاسی آمریکا در واشنگتن گرد آمدند تا درباره موضوع ایران رایزنی کنند.

 این نشست که با نظارت رابرت گیتس و برژینسکی برگزار شد؛ دو خروجی راهبردی داشت:
اول، تغییر حکومت در ایران با جنگ سخت.
دوم، جنگ نرم، همراه با تعامل، درگیری مقطعی، محدود، تماس محتاطانه، گزینشی، سیاست تهدید و تشویق راهبردی.

 گزینش اصلی آمریکا در سال‌های پس از این اجلاس رویکرد دوم بوده است. قالب اصلی و الگوی پیشنهادی این اجلاس، تکرار راهبرد اتخاذشده در شوروی بود.

 این راهبر پنج اصل اساسی داشت:
اول، سازماندهی یک ستون پنجم در سطح مقامات حکومتی و ایجاد چتر حمایتی برای آنها. دوم، دمیدن در تنور اختلافات داخلی. سوم، فشار و تحریم اقتصادی. چهارم، ممانعت از شکل‌گیری تعامل بین‌المللی. پنجم، تحریک اقوام و قومیت‌ها برای تجزیه.

 اجلاس ورشو، استمرار همین راهبرد است. هیاهو و جنجال‌های تبلیغاتی حول و حوش آن، نوعی انحراف است. اجلاس ورشو را نباید صرفا به رویارویی سیاسی، تبلیغاتی دو دولت ایران و آمریکا تعبیر کرد. این ساده کردن یک روند استراتژیک است که به بدفهمی منجر می‌شود.

 اجلاس سوچی روی دیگر نشست ورشوست. اتحاد راهبردی ایران، روسیه و ترکیه، جدال بر سر حاشیه‌ای است که کنترل و نظارت بر تنگه هرمز و باب‌المندب را از دایره سلطه غرب خارج کرده و آمریکا بالاجبار درصدد ایجاد یک خط مقاومت است.

 خطی که سه وجه راهبردی دارد:
اول، ایجاد اتحاد راهبردی میان اعراب و اسرائیل بعنوان چتر امنیتی. دوم: ممانعت از ادغام راهبردی ایران در بلوک رقیب. سوم: درگیر کردن اروپا با این روند.

 اجلاس ورشو در هر سه زمینه هم  موفقیت نسبی داشته است و هم شکست. اما آنچه مسلم و قطعی است این است که نزاع بر سر توازن جدید در خاورمیانه و منطقه حاشیه‌ای هارتلند وارد مرحله حساسی شده که یکی از پیامدهای آن تعریف جایگاه ایران در این نظم و توازن در حال شکل‌گیری است.

 بطور قطع نوع نظام سیاسی ایران گرچه در دورنمای آتی و افق پیش‌رو تاثیرگذار است؛ اما آنچه مهمتر است نقش ایران بعنوان یک بازیگر راهبردی در جغرافیای خاورمیانه است.

 حضور راهبردی ایران در فراسوی مرزهای جغرافیایی خود تضمینی برای بازی موثر است؛ گرچه باید در نظر داشت که موفقیت در اجرای این نقش منوط به توانایی ما در بهره جستن از آن در چارچوب منافع مردم است.


 قدرت هر کشوری در عرصه جهانی و منطقه‌ای دو وجه پیوسته دارد. اول: فهم درست موقعیت منطقه‌ای و جهانی و دوم: توانایی در بهره‌برداری از آن برای منافع ملی.

 شاید در وجه اول تاکنون ما بازیگری قابل قبول بوده‌ایم؛ اما در وجه دوم لنگ می‌زنیم و این لنگی بدلیل محدودبینی و فقدان واقع‌گرایی است.

 همین پاشنه آشیل ماست که باید فکری جدی برای آن کرد. هیچ قدرت منطقه‌ای بدون پشتوانه قوی داخلی قادر به تحقق اهدافش نیست و آمریکا به دنبال فرصتی است که از این لغزش‌ها بهره جوید.

 متاسفانه در دو سال اخیر برخی از چارچوب‌های راهبردی برای تبدیل ضعف‌ها به لغزش عملیاتی شده و حوادثی شکل گرفته که ایران را آسیب‌پذیر ساخته است.

 این آسیب‌پذیری به سیاست‌های داخلی و ناکارآمد بودن مدیریت راهبردی در تدوین و اجرای سیاست‌های توسعه‌ای ایران برمی‌گردد.
 

کلید واژه ها سوچی - ورشو
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top