گل سرخ آتشین مرگ

بهاره روحی

وکیل ملت: روزگاری مرگ پادشاه کشور همسایه بود و زندگی ملکه اقلیم ما. از این رو سالیان سال می پنداشتیم که مرگ سهم همسایه است و بس. فهم ما درست از جایی شکفت که دریافتیم این شهریار دل در گروی ملکه ی گریزپای ما دارد بعد از آن بود که هر چه دورتر دویدیم نزدیک تر شدیم ، یک روز هم این فاصله به سر رسید و دربی از دربهای اقلیم ما را کوفتند، اینچنین بود که در باورمان نشست که مرگ نه تنها فقط مال همسایه نیست بلکه در کنار گیوه های خاک گرفته مان حق آب و گل دارد.

تاریخ انتشار: 4اسفند1397|20:14

گل سرخ آتشین مرگ
| کد خبر: 288837

گر کسی وصف او ز من پرسد                بیدل از بی نشان چه گوید باز؟
عاشقان کشتگان معشوقند                       برنیاید ز کشتگان آواز

غروب دلگیرجمعه بود، مادربزرگ را دراز به دراز رو به قبله خوابانده بودند.هنوز نفس می کشید اما چشمهایش دیگر آن چشمهایی نبود که می شناختم. هر از چندگاهی دستی به هوا می برد، چیزهایی از آن می چید و به دهان می گذاشت، بعد هم با لبخندی مبهوت می گفت: عجب انگورهای شیرینی! چه آسمان دل انگیزی! در این گیر و دار هر کسی تعبیری می کرد،  یکی می گفت: مومن دم مرگ آخرتش را می بیند، دیگری غبطه به حالش می خورد که چه عاقبت زیبایی....


من اما مبهوت به بستر گلدار بی جانش خیره مانده بودم . پنج شنبه ها عصر همیشه وقت خانه مادربزرگ بود می رفتم که برایم از قصه ها جامه هایی رنگین ببافد تا بپوشم و دلم گرم شود. آخرین بارهمین هفته پیش بود که با هم کنار این سماور زنده دل که همیشه درونش برایمان جوش می زد نشسته بودیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم. مادربزرگ قصه گوی من شهرزادی کهنسال بود که مرگ را برای فرزندانش به تعویق می انداخت . اصلا مادر خوب باید قصه گو باشد و تلخیهای راه را برای فرزندش درون قصه ای شیرین لقمه کند، در دهانش بگذارد تا بتواند هضمشان کند. استکان اول را که پر کرد دهانش را به گوشم چسباند و گفت باور نکن که مرگ علیه زندگی ست، هیچ دلداده ای به اندازه مرگ بر عشق خود اصرار نکرده و هیچ عشوه گری به قدر زندگی برای مرگ چشم و ابرو نیامده همین مشهدی رمضان، رفته گر سحرخیز محله صبح زود، سر پیچ همین کوچه چناری سرش گیج رفت ، مرگ هم پنداشت که برایش عشوه می آید این بود که در جا عقدش کرد و ما ظهر همان روز حلوای وصلشان را خوردیم .

استکان دوم را که پر کرد گفت هیچ رفاقتی به اندازه رفاقت مرگ و زندگی مسبوق به سابقه نبوده است. تویادت نمی آید رعنا! دختر رعنای همسایه که دم در خانه بخت به مرگ پا داده بود لامروت قرصهای ناصر خسرو که باید دست مرگ را از زندگیش دور میکردند تو زرد از آب درآمدند و حریف این رفاقت نشدند و خانه بختش را چند کیلومتری آنورتر جابه جا کردند.استکان سوم گفت اما مرگ عجیب نور به چهره ها می تاباند، همین یحیی پیرمرد بیچاره که مطرود اولادش بود بعد از مرگ هر شب سر زبانشان به صرف شیرینی و شربت مهمان بود. استکان چهارم سرهایمان سنگین شد ، گونه هایمان گل انداخت و دیگر هفت خطمان تکمیل بود، خندید و با دست اشاره کرد که شانه هایش را مشت و مالی بدهم.


در میان هیاهوی جمع، نگاهم به گیسوان بافته و جامه ی نویی که بر تن داشت خیره ماند یقین کردم که به انتظارشهریاری دلباخته نشسته است. آن روز هم می خواست بفهماند که این آخرین استکان های دو نفره ماست، شهرزادی کار هر کسی نیست باید خریدار زندگی باشی تا بدانی کجا از چه سخن بگویی که قصه زود به انتهایش نرسد و شهریارقلندر به قدر کفایت بیاساید. می گفت :
" یادت باشه مادر کفن سفیدم تو همین صندوقچه ست! ظرف و ظروفم همه چی تکمیل دارم مبادا برید در خونه همسایه!"
"مبادا غصه به دل راه بدی ،من همیشه دلم می خواست همینجور که می گم و می خندم بمیرم"
 بعد هم با آهی عمیق ادامه داد:
 " فقط کاش میشد روی سنگ قبرم یه پنجره بذارن".


آخر مادربزرگ مثل درخت سیب تنومند حیاط خانه اش که هر روز خورشید را در آغوش می کشید عاشق نور بود. و حالا من مانده بودم و سماوری تنها در میان همهمه و پچ پچ جمعیت، که به ناگاه دیدم مرگی رشید از مرکبش پیاده شد، کنار پاهای خسته این زندگی زانو زد، کلاهش را به احترام از سر برداشت و گل سرخی آتشین ازانتهای آستین راستش بیرون کشید و چون عاشقی پاسوخته در میان دستهای پرچروک پیرزن گذاشت تا من یک بار دیگر به قصه های شیرینش ایمان بیاورم.


مرگ ها امتداد زندگیند ، ابدیتی از ما که بدون حضور جان در آغوش زندگی می دوند. مثل مادربزرگ که هنوز زنده است و بدون تن نفس می کشد.

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top