تاریخ انتشار: 28آبان1394|21:27

| کد خبر: 53980

جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی

وکیل ملت: قدیمی ها گفته اند و چه خوب گفته اند حرف راست را باید از بچه شنید. حالا نیز برای شنیدن حرف راست و رسیدن به واقعیت سراغ کودک ۶۲ ساله ای رفتیم که هنوز خود را همان نوجوانی می داند که روزگاری را با بزرگ ترین اسطوره ورزشی-اجتماعی تاریخ معاصر ایران سپری کرده است. بچه ته تغاری خانواده توکلی که خود را سرجهازی خواهرش در خانه جهان پهلوان می داند؛ دردانه آقا تختی و همسرش. رضا توکلی بعد از۴۷ سال از مرگ تختی از خاطرات مشترک خود با شوهر خواهرش گفت.

توکلی می گوید حالا که شهلا خواهرم مرده است باید واقعیت را گفت. باید مردم بدانند که شهلا توکلی چگونه به وصیت تختی عمل کرد. چگونه با سختی ها کنار آمد و چقدرمهربان بود. درادامه ماحصل گپ و گفت با مرد خوش برخوردی را می خوانید که عاشقانه خواهر و شوهر خواهر پهلوانش را دوست داشت و در این سال ها به احترام خواهر که سکوت کرده بود، او نیز حرفی نمی زد.

جزییات زندگی خصوصی وماجرای شب قتل تختی

* شهلا توکلی از شما مقداری بزرگ تر بودند.

بله ۷ سال بزرگتر بود.

*با توجه به همین تفاوت سنی می خواهیم بدانیم شهلا توکلی خواهر بودن خود را به معنای واقعی برای شما ترجمه کرد؟

صد درصد، خیلی زیاد. اینکه مفهوم این خواهر و جایگاهش چه تفاوتی با خواهرهای دیگر داشت خیلی زیاد بود. اولین تصاویری که از او در ذهن دارم مربوط به پنج سالگی ام است. یک دختر بشاش و شاداب. زمانی که ایشان هفده-هجده ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث درآنها زیاد بود، من شاهد هیچ جر و بحث آنچنانی در خانواده نبودم. نه از سوی پدر و نه کل خانواده. شهلا بی ریا در خانه به مادرم کمک می کرد. زمانی که به کلاس هفتم رفتم و وارد دبیرستان شدم شهلا با من همراه بود و می رفتیم با هم کتاب می خریدیم. دفترهایم را برایم جلد می کرد و مهربان بود. تا آخر. علاقه خیلی خاصی به من داشت و همیشه حاضر بود.

*خودشان در چه رشته ای تحصیل کردند؟

عجیب اهل مطالعه بود. خیلی هم پرشور بود و بسیار کتاب می خواند. یاد دارم ۱۵ ساله بود که برای مسافرت به شمال رفته بودیم و کتاب بینوایان را با خود آورده بود و می خواند. خوب یادم است که وقتی به کلاس ششم رفت، شب و روز برای کنکور کتاب در دستش می گرفت و راه می رفت و می خواند. بعد هم در دانشگاه تهران علوم آزمایشگاهی قبول شد. جزو رتبه های برتر هم شد حتی می توانست پزشکی هم بزند اما علاقه نداشت.

جزییات زندگی خصوصی وماجرای شب قتل تختی

*شغل پدر شما چه بود؟

پدرمن عملا کارمند دولت بود، از مدیران راه آهن. خانواده پدرمن از خانواده های فئودال در شهرستان ساری بودند. پدربزرگ من جز تحصیل کرده های قشر کارمندان زمان رضاشاه بود. پدربزرگ مادری ام از فرهنگی های بسیار بزرگ در ساری بود و اولین دبستان در ساری را آقای بهروزی، پدربزرگ مادری من ساخته بودند. مادر من در خانواده ای مذهبی رشد کرد، برای همین تفکر دموکراسی و حسن انتخاب در خانواده ما شکل گرفته بود. در شرایط خوبی زندگی کردیم. پدرم زیاد اعتقاد نداشت که باید زیاد باغ و زمین خرید اما در هر صورت خوب زندگی می کردیم؛ بیشتر به کیفیت زندگی توجه داشت.

*پدرتان در ساری مدیر راه آهن بود یا تهران؟

تا آنجایی که من یادم است ایشان در اهواز مدیرکل راه آهن بودند که من آن زمان ۵ سالم بود. بعد از آن به تهران آمدیم و بعد یک سالی رفتیم ساری که آنجا هم مدیرکل راه آهن بودند. دوره ای بود که من سوم دبستان بودم و یک سال ساری مدرسه می رفتم. در تهران پدرم معاون مدیرکل راه آهن بودند.

*اما شایع شده بود که پدر شما تاجر است و صاحب اتومبیل فروشی معروف «اتوتوکل».

نه، چنین چیزی نبود. توکلی ها در تمام استان ها هستند و صاحب اتومبیل فروشی «اتو توکل» تبریزی بود، در حالی که ما ساروی بودیم.

*جالب اینکه خیلی ها می گفتند و الان هم گفته می شود خانواده توکلی با دربار ارتباط داشتند!

این هم ازآن حرفهایی است که مردم می زنند. خانواده ما یک خانواده متوسط ولی خوب زندگی کن بود. یعنی زندگی می کردیم.

*مادرتان هم مذهبی بودند؟

خانواده مادری من که خیلی مذهبی بودند. همین الان هم هستند. خانواده پدری من آن زمان به شیوه کارمندی زندگی می کردند. البته نماز می خواندند؛ اما خب خانواده مادری من خیلی زیاد مذهبی بودند. آن وقت ها یک قشری به عنوان قشر کارمند تلقی می شدند که قشر وسط بودند، که ما در این گروه جای می گرفتیم؛ اما خب ظاهر و نوع رفتار و نحوه زندگی ما طوری بود که همه فکر می کردند ما از یک خوانده بسیار پولدار هستیم. اهمیت به درس خواندن نه الزام، یکی از مشخصه های زندگی ما بود که پدرم به آن تاکید می کرد. برای همین هم برادرم مهرداد، سه تا دکتری در آمریکا گرفته است.

*یادم نیست این را کجا خوانده ام یا شنیده ام که مادرتان با تختی اختلاف داشت، البته نمی دانم این تا چه اندازه درست است.

این درست نیست. تختی به مادرم احترام زیادی می گذاشت و مادرم هم او را خیلی دوست داشت.

*شما ۶ تا بچه بودید. ۴ تا پسر و دو تا دختر. فرزند بزرگ خانم بخشنده بودند. یک مقداری در مورد فرزندان صحبت کنید.

خواهر بزرگ من که بخشنده است، بعد مهرداد است، بعد اکبر است، بعد شهلا، بعد محمد و بعد من. اکبر که قبل از انقلاب مرحوم شدند.

*به چه دلیل؟

یک آن سکته کرد. اصلا عجیب هم بود، بیماری قلبی هم نداشت. آدم خیلی حساسی بود.

* شما گفته اید که علی اکبر شور انقلابی داشت و اگر می ماند شاید شهید می شد و یک ارتباطی هم گویا با جهان پهلوان تختی داشت.

در ادامه می گویم برای تان. یاس و ناامیدی در خانواده ما نبود. خواهر من همان زمانی که دبیرستان بود زن زیبایی بود، خواهر من هیچ گاه آرایش نمی کرد و اصلا طلا هم نداشت. امکان ندارد زن طلا نداشته باشد اما او نداشت. می خواهم بگویم که ارزش های درونی یک زن را داشت. این تنها یکی از ویژگی های خوب شهلا بود. خانم بخشنده زمانی که دیپلم گرفت در همان اهواز، برای او هم خیلی خواستگار می آمد و در نهایت با یک مرد شایسته ای ازدواج کرد و وقتی که ازدواج کرد دیگر نتوانست ادامه تحصیل دهد. قبل از انقلاب هم به آمریکا رفتند. الان هم درایالت بستون هستند. بعد از او مهرداد است. او از نوابغ درس خوانی است. خیلی هوش بالایی داشت. زمانی که او فیلم های کابویی را می دید و زبان اصلی را دقیقا می توانست ترجمه کند. زمانی که پزشکی را گرفت رفت سربازی همان سالی که مرحوم تختی فوت می کنند.

(یکی از حضار مصاحبه: مهرداد توکلی یک کتاب هم چاپ کرده است، البته اسم ایشان در آمریکا مارک است و همه به اسم مارک توکلی ایشان را می شناسند.)

*این کتاب در مورد چیست؟

زندگینامه اش است؛ که در آن به تختی و شهلا هم اشاره شده و عکسی از خود و تختی هم در آن منتشر کرده است. ایشان سال ۱۳۴۸ می رود آمریکا، یک زنی اینجا می گیرد و از آن وقت تا حالا در آمریکاست. با بورسیه هم رفته بود. یک تخصصی هم می گیرد و همین جور کار می کرد و درس می خواند. او یک تخصص برای خود در بیهوشی جراحی قلب دارد که برای آمریکایی ها خیلی مهم است. ولی خب عملا الان به نوعی بازنشسته است، اما چون یک سهامی هم در بیمارستان آلاباما دارد به نوعی سر کار هم می رود. من آخرین باری که مهرداد را دیدم سال ۱۳۵۶ بود. یک ماهی که ایران بود و او را دیدم. دیگه آمریکایی شده است. ویژگی بعضی از آدم ها و نوع بار آمدن خانواده هاست که یک کسی می تواند مستقل تصمیم بگیرد. علی اکبر اما سمبل فرهنگ خانواده ما بود. لیدر فرهنگی خانواده توکلی، اکبر بود. او یک آدم شاعر مسلک بود. اینها را شما باید در دهه چهل ببینید. کسی که با همه خبرنگاران، شاعران و … ارتباط داشت. ما هنوز تعریف روشنفکر نداریم اما با توجه به آن برهه زمانی، علی اکبر روشنفکر بود. ایشان شعر می گفت.

*با کسرایی در ارتباط بود؟

بسیار با سیاوش کسرایی رفیق بود. فروغ را هم خیلی دوست داشت.

*گویا در زمان فوت فروغ فرخزاد به همراه شهلا به ظهیرالدوله رفته در مراسم خاکسپاری فروغ هم حضور یافته بودند.

بله. فروغ را خیلی دوست داشت. من با شهلا صحبت کردم، خودش سخن بهنود را تکذیب کرد که در این مقاله اخیرش هم اشاره کرده بود «ما روز رفتیم مراسم خاکسپاری فروغ و بعد لباس مان را عوض کردیم و شب رفتیم عروسی تختی. تختی به قدری ناراحت بود که می گفت کاش من بودم. شهلا می گفت اصلا این طور نیست و ما یک تاریخ دیگری عروسی کردیم.»

*خب عملا این نمی تواند درست باشد، چرا که در گزارشات آمده عروس خانم درگیر جشن بودند و قبل از مراسم عروسی هم به آرایشگاه اوبری رفته بودند. ضمن اینکه چطور می توانست روز عروسی باشد در حالی که شهلا و اکبر با هم به مراسم خاکسپاری رفته بودند!

مرگ فروغ در تاریخ دیگری بود. خوب یادم هست که در روز مرگ فروغ ما در خانه بودیم و هیچ مراسمی نداشتیم. اکبر بسیار ناراحت بود که من پرسیدم چرا بغض کردی که گفت فروغ مرده است.

*البته بهنود در نوشته خود آورده که از مراسم ختم به مراسم عروسی رفتیم نه از مراسم خاکسپاری! وقتی هم به تاریخ عروسی و مرگ تختی و فروغ توجه می کنیم، متوجه می شویم که مراسم شب هفت فروغ با جشن عروسی تختی یکی باید باشد.

فکر می کنم این درست باشد و اگر هم شهلا به سامان گفته است بهنود اشتباه می کند، منظورش یکی بودن زمان عروسی و مرگ باشد که خب درست هم گفته است، چون همانطور که گفتم مرگ فروغ با روز عروسی یکی نبود و اینها در دو تاریخ جدا از هم اتفاق افتاد.

*پدر و مادرتان چه زمان از دنیا رفتند؟

پدرم رحیم توکلی سال ۱۳۷۱ و ملوک بهروزی مادرم سال ۱۳۸۱

*می رسیم به خود شما، شما تختی را چه جور آدمی می دیدید؟

چه زمانی؟ قبل یا بعد از ازدواج؟

*قبل از ازدواج با شهلا.

تختی را همه جوان ها می شناختند.

*شما چه جور می شناختید؟

قضیه زلزله بویین زهرا که پیش آمده بود، یادم است که من در قزوین بودم، منزل دخترخاله ام که زلزله آمده بود. صحبت های تختی یک ماه بعد در خاندان مطرح می شود. اینکه یک قهرمان خوشنامی است. دراین حد می دانستم. خواهر من شهلا خواستگار زیاد داشت؛ اما ازدواج نمی کرد و می خواست درسش را بخواند. یک روزی عروسی دخترمحمودی(رییس شرکت راه آهن) بود که شهلا و اکبر با هم به آنجا می روند. در آنجا مرحوم تختی حضور داشت. اکبر، تختی را خیلی خوب می شناخت، شاید تختی هم اکبر را می شناخت، برای همین با هم سلام و احوال پرسی می کنند. شهلا دختر بسیار خوبی بود و همیشه شان و سنگینی یک دختر را در مراسم ها حفظ می کرد. تختی در کل آدم چشم پاکی بود؛ اما وقتی اکبر (برادر شهلا) با تختی صحبت می کرده تختی متوجه حضور شهلا می شود، و بعد یک خانمی به عنوان واسطه پیدا می شود و معرفی ها صورت می گیرد. حتی از اکبر تلفن می گیرند و…

*تختی درباره آن مراسم می گوید من به آن مهمانی دعوت بوم اما احساس می کردم که جای من آنجا نیست و تنها کسی هم که آنجا احساس می کردم این حس من را دارد دختری بود با زیبایی ساده، آنجا ایستاده بود و به دخترهای دیگر نگاه می کرد و…

واقعا همین طور بود. من هیچ وقت رقصیدن شهلا را ندیده بودم. خیلی با وقار بود. بعدها آقای محمودی به پدرم زنگ می زند و در مورد شهلا می پرسد که پدرم می گوید که ایشان عروسی نمی کند و می خواهد برود دانشگاه. آن موقع دختر اگر دانشجو بود که هیچ اما اگر نبود باید صحبت می کردند که آیا شوهر اجازه می دهد درس بخواند یا نه که بیشتر هم اجازه نمی دادند و شهلا هم این ها را می دانست و او در کلاس نهم قسم خورده بود که باید برود دانشگاه. یعنی اصلا ازدواج نمی کرد اما بعدا مساله تختی مطرح می شود. اکبر خیلی خوشحال می شود. آقای محمودی متوجه این موضع اکبر می شود و مساله با دوستی اکبر و تختی شروع می شود. شهلا به تنها چیزی که فکر نمی کرد، به طور قوی می گویم که حضور یک مرد در زندگی اش بود. او فقط به درس و دانشگاه رفتن فکر می کردند. اکبر وارد قضیه می شود. به شهلا می گوید که من می دانم این یک مرد بزرگی است و می توانی به او تکیه کنی. همیشه اکبر به شوخی می گفت که من اگر هشت تا خواهر داشتم همه اش را به تختی می دادم! تختی آدم لبخند به لبی بود.(تختی آن زمان خیلی معروف تر از این حرف ها بود. اما نه درخانواده شهلا!)

*به هر حال تفاوت فرهنگی وجود داشت.

بله، تفاوت فرهنگی زمین تا آسمان بود. یک شکاف بزرگ فرهنگی.

*اصلا ما دنبال آن شکاف هستیم.

این ویژه نامه شما می تواند چهل سال مطبوعات را زیر و رو کند. راستش شکاف طبقاتی بسیار زیاد. غلامرضا تختی را اکبر برای خواهرش پرزنت می کند.

*چرا؟ چون از دو دنیای متفاوت می آیند؟

به معنای دقیق کلمه.

* لوریس چکناواریان آهنگساز و رهبر ارکستر ایرانی که اقدام به ساخت سوییت سمفونی «جهان پهلوان تختی» کرده می گوید: به همراه همسر آقای جهانگیر هدایت به دیدار خانم شهلا توکلی همسر تختی رفتم. ایشان در بستر بیماری بود و در همان دیدار جالب، ایشان را خانمی روشنفکر و دانا دیدم. وقتی می‌خواستم خانه‌اش را ترک کنم، خطاب به من گفت:«اگر دوباره ۲۰ ساله می‌شدم و زمان به عقب برمی‌گشت، باز هم با تختی ازدواج می‌کردم.» به خانه برگشتم. آن‌قدر متأثر شده بودم که سوگ شهلا را هم نوشتم و به سوییت‌سمفونی تختی افزودم. پیش از این، همیشه نگران بودم که اگر سمفونی تختی اجرا شود، شهلا درباره‌اش چه می‌گوید. اما سرنوشت او به گونه دیگری رقم خورده بود. مدتی پیش خانم توکلی هم از دنیا رفت. ناخودآگاه و به دست سرنوشت بود که سوگ شهلا و تشییع جنازه تختی با مرگ همسر تختی، با هم پیوند خوردند.

شهلا واقعا نمی دانست. ما اصلا کشتی نمی شناختیم. جنبه سیاسی اکبر ابتدا بر تختی بود نه جنبه ورزشی تختی. بعد گفت وگو باز می شود. تختی گفت وگو می کند و اینکه نمی دانیم هنوز دموکراسی چیست. این سیاسی بودن تختی را حل می کند. تختی بیشتر از اینکه سیاسی باشد یک انسان آزادیخواه بوده، طرفدار حق و حقیقت؛ انسانی که مهم نیست کجا و در چه زمانی باشد، مهم برای او آزادی و آزادی خواهی است.خیلی، بدون هیچ غرضی نسبت به حکومت. خیلی هم به درس علاقه داشت.تختی شعور خیلی بالایی داشت. اصلا تختی تافته جدابافته ای بوده که قابل مقایسه با هیچ کس نبود، حتی برادرانش.

*بی تردید به درس و دانشگاه علاقه داشت که وقتی دلش می گرفت می رفت و دور دانشگاه تهران می گشت. این موضوع که تختی یک روز یک جعبه شیرینی می گیرد و می رود دانشگاه تهران و می خواهد چشم تو چشم از شهلا خواستگاری کند درست است؟

این قضیه مفصلی دارد. نه خواستگاری اما…به دیدن شهلا رفته بود. البته تا حالا نشده بود که با هم گپ بزنند. رضایت خانواده ما هم داده شده بود به شرط اینکه شهلا بخواهد. اکبر به شهلا می گفت که تختی می گوید که حاضر است تا حتی ماشین و زمین اش را هم بفروشد که تو بروی و درس بخوانی. تختی عروسی را در باشگاه دانشگاه گرفت. بعد از عروسی با هم به دانشگاه رفتیم. همه به او سلام می کردند. نمی دانستم برای چه به دانشگاه رفتیم تا اینکه متوجه شدم دارد پول عروسی را قسطی پرداخت می کند. دلم خیلی برای تختی سوخت.

*یعنی جهان پهلوان آنقدر پول نداشت که عروسی خود را برگزار کند و قسط عروسی می داد؟

یکی از حضار درمصاحبه: اصلا تختی را بایکوت کرده بودند.

جزییات زندگی خصوصی وماجرای شب قتل تختی

*می گویند تختی به عنوان فردی که از دل توده مردم و سنت به اوج رسیده بود و به نوعی در راس این گروه حضور داشت و به عنوان رهبر شناخته می شد، خود شیفته مدرنیته بود و به همین دلیل بوده که به سمت یک زن مدرن می رود…

تختی آرزویش بود که به دانشگاه برود و عشق می کرد که شهلا درس می خواند. تختی از بچه (بابک) مراقبت می کرد تا شهلا درسش را بخواند و با او همکاری می کرد.

*می دانیم که از عروسی تختی فیلم هم هست و گم شده ، کجاست؟

فیلم داریم گم نشده، یک دوستی داشتیم که الان کاناداست فیلم دست اوست. عکس های زیادی داریم، چرا که آن زمان فیلم خیلی سخت گرفته می شد. یک عکاسی در تهران بود که خیلی معروف بود. در میدان ولیعصر فعلی. آن وقت ها خانم ها که عکس های خاص می گرفتند می آمدند در این عکاسی که خیلی هم معروف بود. این مدیرش خیلی هم تختی را دوست داشت و برای عروسی خود ایشان به تختی پیشنهاد می دهد و تا آنجا که من هم می دانم از او پول نمی گیرد. ویگن و کار و برای عقد خانه آمده بودند که آنها هم خودشان آمده بودند. درهمان شب درعقد خانه، من اولین باری بود که با بهنود آشنا شدم. خود بهنود از قبل با تختی آشنا بود و اکبر هم بهنود را می شناخت. اصلا به نظر من مهم ترین بخش زندگی شهلا بعد از فوت مرحوم تختی است. در کل اینها آشنا می شوند و در منزل ما در توحید عقد می گیرند.

*کجای توحید؟

نمازی، کوثر یکم امروز. آسفالتش هم ابتکار پدرمن بود. وقتی به وزیر نامه می زد با یک نامه آنجا آسفالت می شد. بعد عقد کارو نشست در آن مراسم با اکبر شعر خواند و… تختی خیلی علاقه داشت که کتاب بخواند.

*تختی قبل از آن هم کتاب می خوانده اما با آمدن شهلا نوع کتاب ها تغییر کرد.

خیلی زیاد. بهنود این را هم بی ربط نمی گوید. اکبر بود که برای تختی کتاب می برد. علایقی که تختی داشت اکبر برایش تامین می کرد و با هم بحث می کردند. می توانم بگویم که اکبر تمام رمان های کلاسیک را خوانده بود. حتی هگل و … را هم می خواند. بعد از اینکه شهلا و تختی ازدواج می کنند برخلاف حرف و حدیث ها خیلی سال های شادی بود و ابدا من شاهد درگیری و تنش نبودم.

یکی از حضار: تختی آخرین اسطوره اجتماعی ایران است. آن خزعبلات که روزنامه نوشته و می نویسند درست نیست. اینها همه اراجیف است.

*جشن عروسی چند وقت بعد از مراسم عقدکنان برگزار شد؟

خیلی زود. یک ماه هم نمی شد. مراسم عقد در خانه ما برگزار شد و عروسی در باشگاه دانشگاه.

*فاصله بین آشنایی تختی با شهلا و جشن عروسی چه مقدار بود؟

دقیقا نمی دانم. ولی فکر نمی کنم یک ماه بیشتر طول کشیده باشد. چون مراسم عقد کمی بعد از آشنایی این دو برگزار شد. عروسی در باشگاه دانشگاه بود. جمعیت هم زیاد بود و خیلی ها هم بی دعوت آمده بودند. رامش، خیلی چهره های معروف و…

*خانوم شهلا، تختی را در خانه چه صدا می کرد؟

آقا تختی.

*و تختی شهلا را چه صدا می کرد؟

شهلا خانوم.

*در گفت و گویی که با شاه حسینی داشتیم، ایشان به این موضوع اشاره کرد که تختی همچون داش مشتی ها حرف می زد. آیا در خانه هم اینطور صحبت می کرد؟

جملاتش با طنز بود. طنز کلامی داشت؛ اما اینکه لاتی باشد نه؛ ولی یک سری اصطلاحات داش مشتی شیرین داشت که مختص خودش بود. نمی توانست آنطور که در کوچه و خیابان با مردم عادی آن زمان دیالوگ می گفت در خانه هم دیالوگ بگوید.

*بله تختی به خاطر مسائل و افراد پیرامونش مجبور بود در آن دوره در کوچه و خیابان یک جور صحبت کند و در خانه یک جور دیگر، به هر حال او از یک محیط و ورزش سنتی وارد یک خانواده مدرن شد و خب سنت و مدرنیته همواره در مقابل هم بوده اند.

اصلا کلام تختی هیچ وقت عوض نشد. همیشه کلامش کلام خودش بود. هیچ گاه لاتی صحبت نمی کرد. گفتار ایشان یک گفتار دوستانه در شوخی و بذله گویی بود.

*به هرحال شاه حسینی که با تختی دوست بوده نیز به این موضوع و نوع حرف زدن جهان پهلوان اشاره کرده.

حالا من این سبک را نمی دانم یعنی چی؛ ولی یک سبک توام با بذله گویی بود. بسیار شایسته. من با دوستان مجرد او زیاد بودم. آنها که با هم می رفتند من هم بودم. یک لفظ های خاصی داشت اما آدم بسیار آرام و باوقاری بود.توجه کنید، شما یک زن در دانشگاه تهران داری، مسلما نمی توانی آن ادبیات را در خانه به کار ببری.دارم می گویم که ادبیات غیرعادی ای اصلا وجود نداشت و ادبیات ایشان خیلی هم درست بود و با همه با احترام صحبت می کرد.

*منظور ما هم بی احترامی نیست. اصلا الان زنگ صدای تختی در گوش شما هست؟

خیلی کم.

*به عنوان مثال اگر بخواهید یک جمله ای را که تختی می گفت همچون او بازگو کنید، چگونه حرف می زدید و چه می گفتید؟

من اینجوری که نمی توانم بگویم. فقط می توانم بگویم آرام و شمرده. او کاملا عادی بود و لمپنی یا لحن اش را نداشت. او یک بذله گویی شایسته خودش را داشت.تختی یک سبک گفت و گوی خاص خودش را داشت. این خاص بودنش خیلی طنزگونه نه از باب شوخی بلکه از باب بذله گویی بود. ولی با احترام با آدم ها حرف می زد. اصلا با خواهرهایش و با همه اینطور بود؛ با خانم ها با مادر و… با احترام همه را صدا می زد. من خیلی شیطان بودم. من می آمدم برای کبوترها تله می گذاشتم. او این کار را دوست نداشت و تختی اینها را وا می کرد و آزاد می کرد و می گفت که پر زده اند و رفته اند! من می گفتم چطور رفته اند مگر امکان دارد. او می گفت حالا که پر زده و رفته اند. یادم هست با هم به سینما می رفتیم. او خیلی سینما را دوست داشت.

*کدام سینما می رفت؟

تخت جمشید یک سینما داشت. خیابان طالقانی فعلی.(روبروی همان هتلی که بعدها جسد جهان پهلوان کشف شد)

* به نظر سکوت طولانی شهلا هم درهمه نبودن هایش این بود که بگوید تختی آنچه که گفته و نشان داده می شود، نبود و با این کار به نوعی اعتراض خود را نشان می داد.

این زندگی کاملا یک زندگی عادی زناشویی بی سر و صدا بود. بچه ها خوب می فهمند و اگر مشکلی بود حتما من متوجه می شدم. یک بار رفتیم ساری. شهلا به تختی گفت که برویم پیش فامیل های مان. از تهران به ساری یک ماشین سواری دربست گرفته بودیم. شهلا و تختی عقب بودند و من جلو. یک خبرنگاری آمد مصاحبه کرد. فامیل را دیدیم و همه با تختی رفیق شدند. واقعا انسانی بود که هرجا که می نشست هیچ مشکلی نداشت چون هیچ قضاوتی از مردم نداشت. من به عنوان یک کسی که شوهر خواهرم مرا خیلی لوس کرده بود خیلی خاطرات خوبی از او و از آن موقع دارم. مثلا به من می گفت که آقا رضا قدتو بنازم، بدو برو بازی کن و… من بچه آخر خانواده بودم؛ ته تغاری برای همین حکم سرجهازی را برای شهلا و تختی داشتم و اکثر وقت ها پیش آنها بودم.

*لحن صدای بابک (پسر تختی)با تختی یکی است؟ منظورم جنس صدای شان است؟

شاید.

*استایل شان که خیلی شبیه است.

بابک در اوج داستان فوت مادرش داشت با لبخند همه چیز را مدیریت می کرد و این خیلی شبیه تختی بود. لبخند و طنز کلامی بابک من را یاد تختی می اندازد.

*بله در مراسم ختم به خوبی مشخص بود که در برخورد با افرادی که به ختم آمده بودند بعضا از این طنز کلامی استفاده می کرد و حرف خود را می زد. در اصطلاح تیکه اش را می انداخت. راستی شهلا را در نظر داشتید کجا دفن کنید؟ چون بابک به شاه حسینی زنگ زده و گفته بود که می خواهم مادرم را کنار پدرم دفن کنم.

بحث زیاد داشتیم. مرگ یک دفعه پیش آمد. هیچ تدبیری نکرده بودیم. دفعه اول که بابک آمد شرایط مادر خوب نبود؛ اما نمی توانست انتظار مرگ بکشید، پس به آمریکا برگشت و گفت به زودی برمی گردم. وقتی بابک آمد غلامرضا(نوه تختی) را هم بنا به دلایل قانونی نمی توانست بیاورد.

*چرا؟

برای اینکه سربازی اذیت می کند. بحث گرین کارت مطرح بود. در واقع باید سیتی‌زن باشد تا بتواند پسرش را بیاورد. خیلی بچه بی نظیری است غلامرضا. او پشت تلفن داد و بیداد می کرد و می گفت من باید بروم پیش مادربزرگم و مهم نیست که دیگر اجازه بازگشت به آمریکا را به من ندهند. داشتم می گفتم فکر تدارک را نکرده بودیم. یک آن پیش آمد. همانطور که من در سر کار بودم به من زنگ زدند که شهلا فوت کرده. همان جا داشتیم با بابک مشورت می کردیم. رفتیم خانه و یک لیستی نوشتم که مراسم این چیزها را می خواهد و… فکر کردیم خیلی خوب است که در ابن بابویه دفنش کنیم؛ اما خب آنجا پر بود. خلاصه در قطعه ۱۴ بهشت زهرا دفن اش کردیم. در این بین یک نفری آمد گفت که یک قبری درابن بابویه بیرون شبستان شمشیری هاست که ۶۰ میلیون تومان می فروشم. انگار می خواهیم آپارتمان بخریم؟! بچه ها گفتند تخفیف بده ولی من گفتم که ابدا، چرا که خود شهلا هم این چیزها را دوست نداشت. که آمدیم و درنهایت درهمان قطعه ۱۴ دفنش کردیم. البته در مورد دفن شهلا در قطعه نام آوران بحث بود. از فدراسیون هم آنجا بودند و … یکی از این آقایون زنگ زد و گفت که یک روز دیگر نگه دارید تا ما کارهای قطعه نام آوران را هماهنگ کنیم، گفتیم که نمی شود جسد را که نگه داشت کار درستی نیست. اما واقعه خانه کاملا عادی بود. من زمان هایی یادم است که عقب ماشین تختی خواب بودم و زن و شوهر خصوصی صحبت می کردند. هیچ گاه ندیدم که شهلا را دعوا کند و خیلی هم آرام بودند. شهلا خیلی احترام ویژه برای تختی قایل بود. این دو تا را اگر بیرون می دیدی از رابطه شان متوجه این نمی شدی که اینها زن و شوهرند. خیلی احترام ویژه ای به هم می گذاشتند. ابدا این مسایل نبود. من شاهد هیچ چیز خاصی نبودم. خیلی تختی به مادرش هم احترام می گذاشت.

*پس شهلا را در کنار برادرش علی اکبر، یارقدیمی اش دفن کردید؟

بله خیلی هم خوب شد. این دو تا مثل دو کبوترعاشق بودند و حالا هم کنار هم هستند.

* ما الان می خواهیم در مرحله ای باشیم که اینها با هم ازدواج کرده اند. می خواهیم بپردازیم به آن چند روز آخر که آن اتفاق برای تختی افتاد.

مادرتختی یک بار تعریف می کند که یک روز زنگ زده بودند و سه چهار تا ماشین آورده بودند و تختی را می خواستند. پرسیده بودند که تختی هست و گفته بود که تختی خانه نیست. بعدها متوجه شده بود که اینها ممکن است از ساواک باشند. این را مادر تختی بعد از انقلاب مطرح کرده بود.

*اصلا هیچ اختلافی بین شهلا و تختی وجود نداشت؟

هیچ اختلافی من ندیدم.

*من با نوه برادرتختی صحبت کردم. به اختلاف اشاره کردم و ایشان گفت که در هر خانواده ای اختلافی هست. یعنی شما می گویید هیچ اختلاف فرهنگی ای هم نبود؟ تختی به عنوان فردی که تحصیلات نداشت؛ اما خیلی چیزهای دیگری داشت و شهلا به عنوان کسی که تحصیلات داشت حداقل می توانستند در بحث های خود دچار اختلاف شوند. به هرحال می توانست یک بحثی اتفاق بیفتد که تختی به خوبی درکش نکند و همین موضوع باعث به وجود آمدن اختلاف شود.

من به عنوان یک پسر پانزده - شانزده ساله با اینها بودم و هیچ کدام از این آقایونی که این بحث ها را می کنند ازمن نزدیک تر به اینها نبودند. من دردانه شهلا و تختی بودم و مثل بچه اینها بودم. هیچکدام از این نوه ها درآن زمان وجود نداشتند. بزرگترین شان که آن زمان بودند از من خیلی کوچک تر بودند. پس بهترین کسی که می تواند در این مورد صحبت کند من هستم که من هم هیچ چیزی ندیدم. یکی از بچه های درویش، سال دوم انقلاب، درسالگرد تختی که ما رفتیم که مراسم را جبهه ملی برگزار می کرد یک پسرافراطی انقلابی بود و رفت صحبت کند و شروع کرد حرف زدن درباره این که خانواده تختی را ما از جبهه ملی نمی دانیم و خیلی حرف های دیگر! بعد برق ها را قطع کرد و اصلا مراسم را به هم ریخت. من نمی خواهم به آنها بپردازم.

*این موضوع را برای این مطرح می کنیم چون خیلی ها می گویند اختلاف بین شهلا و تختی باعث مرگ تختی شد.

خیلی ها نیست. این را باید تعریف کنم. این دیدگاه صرفا نظر شخصی من است. اولا شنونده باید عاقل باشد و روزنامه هایی که آن تیترها را زدند چقدرغافل بودند. زندگی من بعد از فوت تختی شده بود تختی. خیلی جالب است. تختی خیلی درهم و شکل خیلی غریب گونه ای می آید منزل. به شهلا می گوید که من یک سفری باید بروم شهسوار. یک سرهنگی بود در شهسوار که یک باغی دارد و قراراست شریک شویم و نگران نباش. این ماشینی هم که گفته بودم که مادرتختی به آن اشاره داشت، ده روز قبلش آمده بود… مدیر آتلانتیک ابتدا می گوید که تختی شب اول ۱۲ شب آمد و می گوید که من از شکار آمده ام و یک مقداری دیر شده و نمی توانم خانه بروم و اسلحه شکاری اش همراه اش بوده. گفته که اسلحه را نمی توانی بالا ببری. اسلحه را امانت گرفته و تختی رفته شب خوابیده. یعنی تختی آمده آنجا خودش را بکشد چون اسلحه را از او گرفتند نتوانست. می گوید دوباره فرداشب می آید و… بعد که می رود بخوابد ساعت ۱۰ صبح ماشینش پنچرمی شود که بعد صدا می کنند ولی می بینند که با جسد روبرو می شوند.

چقدراین حرف ها خنده دار است! اصلا چرا تختی باید درهتل خودکشی کند؟ باغ داشت و می توانست در آنجا خودکشی کند؟ چرا اصلا آن شب خانه نرفت؟ یعنی تختی ساعت ۱۲ شب نمی توانست خانه خودش برود؟! حرف های خنده داری مدیر آتلانتیک زده، جالب اینکه بعد از انقلاب هم محو شد و هرچقدر گشتند پیدایش نکردند. خیلی مسخره است. شب اول با اسلحه، دوباره شب دوم آمد و بعد خودکشی آن هم درهتل! اصلا برای چه؟ چه چیزی رخ داده بود؟ افسرده بود؟! برای همین مردم نپذیرفتند. چه کسی مرگ تختی را پذیرفت؟ هیچ کس نپذیرفت.

*پس خودکشی تختی بخاطر اختلاف با خواهد خودتان را رد می کنید؟

خودکشی به خاطر زن؟! خنده داراست، تازه بچه اش آمده. چرا باید خودش را بکشد؟ ابدا امکان نداشت. تختی هم به شهلا گفته بود، خیلی عادی که می روم شهسوار و می آیم. تختی دو سه بار احضار شده بود برای گفت و گو. این را شهلا می دانست و به هیچ کس هم نگفته بود. این را اکبرهم می دانست و من از او شنیده بودم. خود مادر تختی عنوان کرده بود که ماشین آمده بود. شهلا هر وقت احساس غریبی می کرد زنگ می زد به خانه اما آن موقع شرایط عادی بود. تختی یک جا احضار شده بود که احساس خطر می کرد. می دانید که قبل از مرگ مصدق، تختی همیشه می رفت به او سر می زد. هیچ کس نمی رفت حتی کسانی که امروز ادعا دارند، مثل همین آقایون جبهه ملی. فقط تختی جرات می کرد ماهی یکبار برود هیچکس جرات نمی کرد، مثل الان که خیلی ها حرف می زنند و ادعا می کنند؛ اما سراغی از بعضی افراد نمی گیرند. اینها هم بیشتر لج می کردند. مصدق یعنی رقیب شاه دربازداشت بود.

*بعد از انقلاب پرونده و تحقیقاتی دراین باره نشد؟

بعد از انقلاب که ساواکی ها را می بردند و می آوردند به مرحوم پدرم زنگ می زنند از دادگاه که فردی اینجاست به اتهام شرکت در مرگ تختی. من با پدر رفتیم. البته بگویم که خیلی طولانی شد، چرا که این مجاهد را می آوردند یک چیز می گفت و بعد دیگری را و همین طور ادامه داشت. بگذریم. یک کیفر خواستی که خواندند شرکت در قتل تختی بود که طرف گفت که کدام شرکت در قتل؟ آدم معروفی بود اسمش را بگویم شما می شناسیدش. ایشان گفتند: کی گفت تختی را کشتند، نکشتند. ایشان می گوید من در طبقه دوم بودم که دیدم سروصدا می آید گفتم چه شده؟ گفتند تختی دارد مست می کند. آن شب بالا بودیم. مرحوم فیلابی هنوز زنده است، مرحوم پدرم و فیلابی می روند آنجا. می روند برای گرفتن جسد. پدر، تختی را می بوسد؛ تختی را خیلی دوست داشت. بعد متوجه می شود که پشت سر تختی سوراخ شده. به فیلابی نشان می دهد و به دکتر گفت یعنی شما نفهمیدید؟ نمی گویم که بردند او را بکشند اما اتفاقی پیش آمده. و همین راز هست. پرونده ای نیست. درهمان ساختمانی که از ساواک باقی ماند، پرونده ای در مورد قتل تختی ندیدند. درست که میکروفیلم هایی بود؛ اما هیچ کدام نشان نمی دهد که تختی را کشتند.

*پس شما می گویید تختی خودکشی نکرده، رفتند آنجا صحبت کنند درگیری پیش آمده و زدند و تختی را کشتند.

این برداشت خودم است.

*شاه حسینی در مصاحبه ای گفته تختی می رود مصدق را ببیند بعد یک سرهنگی به او می گوید چرا تو این کار را می کنی؟ شاه که تو را دوست دارد. برو راحت زندگی کن و امتیاز بگیر و…

بله شاه او را دوست داشت. من این را می دانم. واقعیت است.

*اما این احتمال قتل را باز کمتر می کند.

نه. من اعتقاد ندارم سیستم شاه تختی را کشته باشد. شاه واقعا تختی را دوست داشت. اسطوره را دوست داشت؛ ولی نه شاهپور غلامرضا. این را که شما می گویید که به او گفته بودند برای قبل تر بود. به تختی اخطار داده بودند که حق نداری مصدق را ببینی. یکسری اعلامیه جبهه ملی می زند، چه بود نمی دانم. ولی اینطور نبود که اتاق هسته تشکیل دهند و ساواک آن روز به آنجا حمله می کند. و آنجا تختی را می بینند. برای همین در بازجویی ها نیز از تختی بازجویی کردند.

*ازشاه حسینی پرسیدیم که تختی در جلسات جبهه ملی شرکت می کرد. گفت نه بطور مدام اما در بعضی جلسات حضور داشت و از او نیز نظر می خواستیم. اینطوربه نظر می رسد که جبهه ملی بیشتر قصد داشت از برند تختی استفاده کند و می کرد. شاید اصلا تختی تمایلی نداشت اما چون از وی می خواستند و تختی از کسانی بود که نه گفتن را خوب بلد نبود از روی تعارفات می رفت.

بله از این تعارفات زیاد داشت. از روی دوست داشتن تختی می رفت.

*تختی آزادی و آزادی خواهی را دوست داشت. مصدق را هم به همین دلیل دوست داشت.

شما می دانید که مصدق با هرکسی صحبت کرد، جذبش کرد. هر فرد مخالفی که با مصدق نزدیک می شد شیفته اش می شد. در دادگاه لاهه نیز اینگونه برنده شد. هیچ چیزی جز کلامش او را برنده نکرد. شاه ازهمین می ترسید. تختی می رفت از او درس می گرفت، همین اما عشق طالقانی داشت تختی.

*تختی چقدر مذهبی بود؟

از نظر من معمولی بود. مثل خانواده اش نبود. اعتقاد دارم که چه تختی را کشته باشند و چه خودکشی باشد تفاوتی ندارد. برخی از اختلاف زناشویی می گویند. اختلاف کجا بود؟ روزی که خبر فوت آمد شهلا خانه بود و بعد از خبرش همه اقوام به خانه او رفتند. یک دختر همسایه ای بود که خیلی احساس عجیبی به وی داشت، هم سن شهلا بود و از طرفی همسایه تختی بود. در مصاحبه با خبرنگار جمله ای در مورد اختلاف می گوید که برای ساواک پردازش می شود. بعد داستان اختلاف درست می شود. تختی تا روزی که بود مردانه زیست با شهلا نیز اختلاف نداشت.

*جامعه ورزش، بخصوص جامعه کشتی که بیشتر نگاه سنتی دارند هضم شهلا برای شان سخت بود. شهلایی که مدرن بود…

ولی اینها دستی دراین کار نداشتند.

*چه کسانی؟

همین جامعه کشتی.

*خیلی حرف ها را زدند.

بعدش زدند. گیج خوردند. سوژه را دادند و اینها هم از همه چیز و همه جا بی خبر سوژه را گرفتند و جلو بردند.

* جامعه ورزش که یک جامعه سنتی بود، نمی توانست شهلای مدرن را که نگاه و پوشش مدرن داشت درکنار تختی قبول کند، شهلایی که بعدها حتی گفتند با مردها پوکر بازی می کرد و این حرف ها برای نگاه های سنتی قابل هضم نبود.

اصلا داستان پوکر و این حرف ها چرت محض است.

*ما هم نمی گوییم این موضوع بوده یا نه؛ اما خب این حرف ها گفته شده و هنوزهم گفته می شود.

نه بابا خیلی حرف ها گفته می شد. خود شهلا به هرچه گفتد اهمیت نداد. ما هم اهمیت ندهیم. شهلا تفریحش در آن زمان سینما بود و دیدار با دوستانش در خانه. سرش هم پایین بود از تختی یاد گرفته بود. حال هرچه بگویند مهم نیست. یک سوژه ای دست خبرنگار آمد و اینها سوار بر این سوژه شدند. چهلم تختی گذشت. شهلا خیلی زجر کشید؛ اما با هیچ خبرنگاری حرف نزد. این را هم که بهنود نوشته بعد از خبر مرگ تختی یکی آمد با چاقو شهلا را بزند درست است. برادرتختی طرف را گرفت وگرنه آنقدر بی سروصدا آمده بود که راحت می توانست شهلا را بزند.

یکی از نوشته های شهلا را خواندم بغض کردم. نوشته بود «وقتی رفتم جسد تختی را دیدم بابک بغلم بود. گفتم که یعنی بهار امسال را تختی نمی بیند؟ مگر می شود بهار بیاد و تختی نبیند؟ من چگونه می توانم مشکلات را تحمل کنم.» بعد می نویسد «مشکلاتی که پس از آن به وجود آمد باعث شد همه آن چیزها را فراموش کردم.» تو می خواهی عشق را ببینی نوشته های شهلا توکلی را بخوان. بعد از این همه سال رگه های آن عشق را می بینید. بعد می توانید با همه حرف هایی که نوشته شده قیاس کنید. مثلا خانه شان اگر چیزی برای تختی بود این تختی را با یک احساس خاصی می گفت.

* به یقین رسیده ایم که اینگونه است و این دوعاشق هم بودند؛ اما پس چرا هیچ عکسی از تختی دراتاقش نداشت؟

یک قضیه وجود دارد و آن اینکه بابک کیست؟ و چه شخصیتی باید داشته باشد؟ باید مستقل باشد یا خود را فرزند پهلوانی بداند که دیگر در میان ما نیست و به او وابسته باشد. توجه کنید ما با زنی مواجه هستیم که مورد اتهام است و گفته می شود پدر فرزندش خودکشی کرده، پس فرزندش نیز خودکشی خواهد کرد؟! یا آدم درستی می شود؟ این نقش شهلا بود. پدرم بابک را خیلی دوست داشت؛ اما خب شهلا خیلی مراقبت می کرد از این ارتباط و می گفت لوس نباید بشود. باید مرد بشود. باید مستقل بشود. طرف بعد از چهل روز از مرگ شوهرش ازدواج می کند. شما می دانید شهلا چقدر خواستگار داشت؛ اما خواست بچه اش را بزرگ کند. بهتراست از این حرف مردم بگذریم. پشت رییس جمهور حرف هست، پشت تختی حرف است، پشت شما، پشت من، اگر بخواهیم به این حرف ها توجه کنیم که هیچ. مهم نتیجه و عمل است. واقعا شهلا رفت آمریکا و آرمان های تختی را ول کرد؟ چرا نرفت آمریکا؟ در صورتی که برادرم مهرداد همان موقع به شهلا گفت پاشو بیا اینجا. مهرداد بعد از انقلاب در آمریکا کاخ درست کرده بود و شهلا را در بیمارستان و در رشته ای که درس خوانده بود و دوست داشت استخدام کرده بود؛ اما شهلا همیشه می گفت بابک باید ایران باشد. بابک بعد ها هم که به آمریکا رفت اختیارش دست شهلا نبود. شما می دانید بابک باید خیلی قبل تر به آمریکا می رفت؟ خیلی قبل تر از ازدواج با منیرو، اصلا قبل از رفتنش به دانشگاه.

*خواهرتان بعد از تختی هیچگاه نخواست ازدواج کند؟

شهلا خیلی خواستگار داشت از فلان پزشک تا خیلی دیگراز چهره های معروف، چون شهلا با خیلی ها معاشرت داشت. همه هم زن و شوهر بودند. کدام زنِ شوهردار یک بیوه خوشگل را می پذیرد؟ زمانی که تختی فوت کرد زن و شوهرهای زیادی بودند و بعد نیز معاشرت ها بیشتر شد. همه می دانند رامش عاشق تختی بود. شیفته مردانگی تختی بود، خواننده صاحب سبکی هم بود، از این قرطی ها نبود. بعد از عروسی هم که آمد خواند خیلی ارتباط با تختی گرفته بود. الهه هم همینطور. خواهر رامش دختر خیلی جالبی بود، شوهری عالی هم داشت. بعد مرگ اینها عجیب به ما نزدیک شدند. آدم های خوبی هم بودند. قبل از انقلاب هم رفتند خارج. یادم است زیاد معاشرت می کردند. شهلا یک دوست مجرد هم نداشت. آرمان شهلا چه بود؟ بابک نباید متصل به تختی باشد. می گفت بابک، تختی پدر تونیست، تختی پدر مردم است. تختی هرچه هست متعلق به مردم است. این جمله شهلا بود که تختی شوهر من نیست، شوهر مردم است. تختی مال مردم است، برای ما نیست.

*سکوت طولانی خواهرتان هم مزید برعلت شد و تا آخرهم لب باز نکرد؟

از هیچ چیز فرار نکرد. به حرف یاوه گویان ترسویی که تا وقتی تختی بود جرات نمی کردند حرف بزنند اهمیتی نداد. این دختر اگر در توده مردم نبود، حضور و وجود مردانه اش از صد تا مردم ثناگوی شاه بیشتر بود. دختر ۲۱ ساله ای که به او اتهام می زنند و بیوه می شود و حتی نمی تواند گریه کند. اینها را من بعدها درک کردم. هرکس رسید یک داستان درست کرد. چرت و پرت هایی که روزنامه ها می نوشتند. بعد رفت دانشگاه. همه سوال دارند. اسطوره مرده. شهلا گفت تختی کجا افسرده بود. خود من الان افسرده بشوم بخواهم خودکشی کنم، زنم یک ماه قبل متوجه می شود. چه اتفاقی مگر افتاده بود. حقوق تختی را قطع کرده بودند، به ورزشگاه راهش ندادند، خب اینها همیشه بوده. گلش را درباغش کاشت و فروخت. مشکلی نبود. هفته قبلش هم دوستانش را دید. روز قبلش هم دوستانش را دید. شهلا وصیت نامه تختی را پیاده می کرد. خودم در یادداشتی در دفتر شهلا خواندم. وصیت تختی را اجرا کرد. آرزوهای تختی را اجرا کرد. بدون اینکه حرف بزند. بدون اینکه دفاع کند. این شجاعت و ایمان می دانید یعنی چه؟ شما هنوز جوانی من هنوز نمی توانم آن را درک کنم. بعد این دختر متهم به قتل می شود؟ کجا ارزش های تختی را وسط آورد. کسی این را نمی داند.

* و بابک چطور بزرگ شد؟

اول تختی زدگی شروع شد، این بچه ویران شده بود. داشت لوس می شد. شهلا رفت مدرسه گفت این بچه تختی نیست، با این بچه مثل بچه های دیگر مردم برخورد کنید و تکالیفش را همچون دیگر بچه ها بخواهید. چرا این را تنبیه نکردید؟ یه زمانی می خواست اسمش را عوض کند. یک زمانی بابک گفت من دو بابا دارم یکی بابا توکلی و یک بابام هم در کشو است، عکس تختی را از کشو می آورد و می گفت این بابام است. بابک چطور بعدها ارزش های تختی را فهمید؟ ارزش تختی را چه کسی به بابک گفت؟ جامعه؟ کدام جامعه. هیچ کس پا به خانه ما نمی گذاشت. می ترسیدند. مثل خانه مجاهد سیاسی بود خانه ما. شاه حسینی یک بار به خانه ما نیامد. همین هایی که سنگ مصدق را به سینه می زنند. معاشرت نمی کردند با ما. خب به چه کسی بدهی دارد شهلا؟! به کدام جامعه؟ هرکس آمد در ورزش یک حرف زد و رفت. شهلا خواست میراث دار تختی باشد. شهلا با بابک رفیق بود. مادر چطور می تواند با پسر رفیق باشد. یک روز شهلا به من گفت ببین رضا این که پدر ندارد. اکبرهم مرده، تو باید حواست به او باشد. بابک خیلی من را دوست داشت. شهلا می خواست بابک مستقل باشد. بابک کجا و چطور اسکی یاد می گرفت؟ این شهلا بود که بچه را برمی داشت می برد اسکی و در سرما می ایستاد تا بابک اسکی یاد بگیرد. یادم هست وقتی بابک ۱۰ سالش بود، شهلا بابک را برای سفر به انگلیس فرستاد. مثل الان که بچه ها را برای فوتبال به خارج می فرستند؛ اما آن زمان برای فوتبال نبود. شهلا می گفت بچه باید مستقل باشد باید به سفر برود باید دنیا را ببیند. بابک ابتدا گریه می کرد؛ اما وقتی برگشت می گفت باز می خواهم بروم. شهلا هرآنچه که داشت و می توانست، به پای بابک گذاشت.

* ارث تختی آنقدر بود که راحت زندگی کنند؟

تختی که هیچ ارث و مالی از خود نداشت، زمینی داشت که خدابیامرزد کاظم حسیبی که واقعا مرد بزرگی بود، فروخت. تختی او را به عنوان وصی خود تعیین کرده بود، او هم باغ را فروخت و سهام سیمان خرید که آن هم بعد از انقلاب هیچ ارزشی نداشت. من بودم نمی فروختم، چرا که آن باغ عشق تختی بود. شهلا هم به حسیبی احترام می گذاشت و هیچ نگفت. شهلا اصلا اهل مادیات نبود از پول و مادیات خوشش نمی آمد. خانه را هم که دیدیم شهلا به بابک گفت بدهد به مادربزرگ؛ گفت این مال مادربزرگ است. حق مادربزرگ است. بابک همیشه به مادرش احترام می گذاشت. بچه سرکشی بود؛ اما هیچ وقت به مادرش تو نگفت. شما فکر می کردید اگر شهلا نبود بابک دانشگاه قبول می شد؟ شهلا برای بابک هم پدر بود هم مادر. بابک هر کلاسی می رفت می گفت علاقه ندارم و رها می کرد؛ اما شهلا کاری کرد تا اینکه بابک پیانو یاد گرفت. به شنا رفت. بابک را تنها نمی گذاشت. مسافرت بابک نمی آمد، نمی رفت. نظم داشت برای بابک. معاشرت با آدم های درست و حسابی.

*این داستان خودکشی شهلا چه بود؟! شما گفتید ساواک آمده بود و…

من این را درست نمی دانم؛ خود شهلا یک چیزهایی به من گفت. گویا افرادی که در دانشگاه و از عوامل ساواک بودند به شهلا برای اینکه حرفی نزند و چیزی نگوید، می گویند عکسی از شما هست که دارید فلان جا با فردین می رقصید جلو هنرپیشه ها. درست که ما به شما احترام می گذاریم و شوهرتان هم آدم محترمی بودند؛ اما نکنید این کار را و… که شهلا از کوره در می رود و می گوید خودم را از پنجره پرت می کنم پایین و… آمد خانه پدرم گفت سکوت، اکبر گفت سکوت. اذیتت می کنند و …

*روزهای شهلا بعد از تختی چطور می گذشت؟ زن جوان بیوه آن هم بیوه یک آدم خیلی مشهور؟

شهلا خیلی شجاع بود. تنها می رفت. تنها می آمد. از هیچ کسی و هیچ چیزی نمی ترسید. درسش را عالی می خواند. تمام روز را کتاب می خواند. عاشق کتاب بود. از جیب خود کتاب می خرید و به بچه ها هدیه می داد. خانه اش را نگاه کنید، پر کتاب است. این چند وقت آخر را نبینید. تلویزیونی در کار نبود، همیشه کتاب بود و مطالعه؛ با اینکه مشغله داشت و در دانشگاه هم کار می کرد. شهلا هیچ وقت برای میل خود زندگی نکرد. برای همین هم بچه ها، بچه های من و دیگر برادرانم و همه بچه هایی که او را می شناختند عاشق شهلا هستند. می دانید وقتی غلامرضا نوه اش ایران بود، چقدر به او می رسید. خودش را وقف بابک و نوه اش کرد. با بچه ها بسیار مهربان بود و بسیار به آنها می آموخت و برای همین بچه ها دوستش داشتند. اصلا بیان این داستان ها درست نیست. بگذارید هرگونه می خواهند فکر کنند. وقتی خودش سکوت کرد ما هم باید سکوت کنیم. اصلا خودکشی کرده باشد به ما چه. شهلا وارد موارد حاشیه ای نشد. وارد گفت وگوهای مضحک نشد. این ویژگی خوب شهلا بود. این خیلی اعتماد به نفس می خواهد. شهلا حرفی نزد، می گفت پهلوان کس دیگری بود و من تنها همسر پهلوان بودم. من حرف بزنم چه بگویم، که چه شود؟ مگر من چه کسی هستم. مردم خیلی حرف ها می زنند، ما نباید توجه کنیم.

یکی از حضار: یه چیز بگویم برایتان جالب خواهد بود. این اواخر وقتی به دیدن شهلا خانم رفتم از من خواست فیلم های فلینی را که در دوران جوانی دیده بود برایش تهیه کنم. می گفت در دوران جوانی دیده ام و باز دوست دارم ببینم. این کار را کردم؛ اما دفعه بعد که به دیدنشان رفتم گفت فیلم ها را ببر. متوجه شدم که فیلم ها را ندیده. یعنی به خاطر بیماری نتوانسته بود ببیند. گفتم بماند. قابل شمار را ندارد، اصلا متعلق به خودتان است. هر وقت که دیدید می برم. گفت نه ببر نمی خواهم مدیونت شوم. یک وقت اتفاقی می افتد دوست ندارم دین کسی بر گردنم باشد…

*بله مردم خیلی حرف ها می زنند؛ اما نباید جلو حرف های صدمن یک غاز آنها را گرفت؟ مثل آن سالی که رسول خادم از شهلا برای شرکت در مراسم تختی دعوت کرد و باز همین مردم گفتند پیرزن جوری آمده بود که سر زانویش دیده می شد. دامن پوشیده بود. مردم حرف می زنند یعنی تفکرشان این است؛ متاسفانه. و دوستی چه خوب نوشت «اگر تختی زنده بود می گفت به شما چه ربطی دارد… شما دنبال کار خود باشید به مردم چیکار دارید.» ما باور داریم شهلا اگر خوب نبود، اگر عالی نبود تختی هیچ وقت عاشقش نمی شد و با او ازدواج نمی کرد.

ما جواب خاله زنکی نمی توانیم بدهیم. مباحث سیاسی بحثش جداست. من سالهاست نه سیاسی صحبت می کنم و نه چیز دیگری، فقط اخبار را گوش می دهم. یک نکته جالب بگویم. شهلا زمانی که مریض شد به ما دروغ گفت، یعنی نمی گفت. او سرطان گرفته بود و ما کی فهمیدیم، زمانی که بیماری از کنترل خارج شده بود. سکوت شهلا یک حرکت دارد، یک عالمه پیام و حرف دارد. ما یک یاوه گویی داریم و یک عمل و این عمل جایی است که زندگی انسان شامل یک عملکرد مثبت است؛ نتیجه اش مثبت است. شهلا آدم خاصی بود، خیلی ها که خیلی حرف ها را می زنند و ادعا دارند اینطور نیستند. هیچ وقت بد نگفت و بد ندید؛ حتی وقتی در بیمارستان بود و درد می کشید، حتی زمانی که تختی مرد و آن همه سختی کشید. نگاهش به زندگی یک نگاه زیبا بود. مملکتش را دوست داشت. عید هم که بیمارستان بود می گفت من دو خانه دارم، از بیمارستان به عنوان خانه دوم خود یاد می کرد و می گفت این فرشته ها به من اینترنت می دهند، به من کمک می کنندو… می گفت الان بابک من دارد این شهر زیبا را می بیند؛ هیچ وقت نمی گفت بابک این جهنم، این شهر شلوغ و آلوده تهران را می بیند. او این نوع نگاه کردن را به من نیز آموخت. او از کتاب مائده های زمینی "آندره ژید” خوانده بود و یاد گرفته بود که می گوید "سعی کن ارزش در نگاهت باشد نه در چیزی که به آن می نگری.” بله نگاهش به زندگی این گونه بود. همیشه می گفت من متاسفم که فرزندان ما از ایران به کشورهای دیگر می روند. شهلا انسان نازنینی بود. هرکس که او را می شناخت ندیدم بعد از مرگ بگوید انسان بدی بود، حتی نگفتند خوب بود؛ همه می گفتند عالی بود عالی.

دسته بندی خبر روز ,
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top