سيماي پیامبر اکرم از منظر دكتر شريعتي/محمد(ص) را این‌چنین باید از نو شناخت

وکیل ملت: محمد(ص) خود در دو خط زیبا و صریح تصویر پیروان خود را رسم کرده است که«پارسایان شب‌اند و شیران روز»، رزمندگان بی‌هراس و شیفته رزمگاه و عاشقان سوخته خلوت محراب! بدین گونه است که تنها محمد و رسالت چندبعدی و دو «جهته»‌اش شایستگی آن را دارند که آرزوی بزرگ انسان امروز را تحقق بخشند.

تاریخ انتشار: 8دي1394|15:51

سيماي پیامبر اکرم از منظر دكتر شريعتي/محمد(ص) را این‌چنین باید از نو شناخت
| کد خبر: 76035

چهره‌هاي نمايان تاريخ قيصر است و حكيم است و پيغمبر.

«قيصر» آنچنان كه تاريخ نشان مي‌دهد، مردي است خطرناك، با چشماني بي‌رحم، قيافه‌اي خشن و ترسناك و دستي بر شمشيري برهنه كه همواره از آن خون تازه مي‌چكد، نه، مي‌بارد و در حاشيه، چهره‌هاي مشهوري كه خوب مي‌شناسيم: جلاد و رمّال و شاعر و دلقك و منشي و مستوفي و خواجه حرم و ديگر «عمله خلوت»... سرمايه‌اش زر و زور و سرگرمي‌اش رزم و بزم و ديگر هيچ.

چهره ديگر «حكيم» است، روشن‌بين هر دوره‌اي و قومي. گاه او را در جلوت قيصر مي‌بينيم، همزانوي جلاد و دلقك و خواجه و گاه در خلوت خويش، سر به زانوي انديشه‌ها، بال در بال خيال، تا بام بلند آسمانها رفته و زمين را و زمان را از ياد برده.

 


فَرَس كشته از بس كه شب رانده است

سـحرگه پريشـان و درمانـده اسـت

مجذوب «فهميدن حقايق عالم»، غرقه در حالات غريب و افكار عميق خويش، محبوس گروه اندك روشنفكران و دانشمندان و خواص هر جامعه‌اي و دور و هرچه تا زنده‌تر دورتر از حضيض حيات پست و نيازهاي بي ارج و آرزوهاي حقير «عوام كالانعام»! درخشنده‌ترين چهره حكمت در تاريخ بشر، بي هيچ گفتگويي، سقراط است. آن كه سخنانش در طول بيست وپنج قرن خوراك انديشه‌هاست و شراب فهمها: اين رب‌النوع تعقل بشري، كاشف سرزمينهاي غريبي كه گام هيچ خردي بر آن نرفته بود، آن كه نخستين بار تا قله بلند «نمي‌دانم» صعود كرده است. باغبان نبوغهاي شگفت: از افلاطون و ارسطو گرفته، رفته تا سن‌اگوستن و سن اوژن و آمده تا كَندي و بوعلي و ابن رشد...

اما وي به چه مي‌خواند؟ تنها فيلسوفان مي‌توانند پاسخ گفت. به چه مي‌ارزد؟ تنها شيفتگان منطق مي‌توانند سنجيد؛ اما مردم آتن نمي‌دانند، مردم هيچ زميني، هيچ زماني نمي‌دانند. اگر سقراط و شاگردانش را از تاريخ برداريم، چه خواهد شد؟ تنها كتابخانه‌ها و مدرسه‌ها به فرياد خواهند آمد؛ اما مردم آگاه نخواهند شد. مگر نه همين‌ها بودند كه دمكراسي يونان را بليه‌اي خواندند و حكومت توده را بر كشور مصيبتي و از سقوط حكومت اشراف به چه حسرتي ياد مي‌كردند؟! [1] حق هم داشتند چه مردمي كه قرنها در زير شلاق اشراف رنج برده‌اند و همچون چهارپايان بار مي‌كشيده‌اند و جز گرسنگي و سكوت، حقي در جامعه آريستوكراسي آتن نداشتند و اكنون خود سرنوشت حكومت را به دست گرفته‌اند و به افسانه حكومت ازلي و ابدي و طبيعي اشراف براي نخستين بار در تاريخ پايان داده‌اند، عمق و ظرافت بيان اين سخن سراسر حكمت سقراط را چه مي‌فهمند كه: «اگر نمي‌ترسيدم كه مردم آتن بر من خرده گيرند كه سقراط همه علوم جهان را ادعا كرده است، مي‌گفتم كه: هيچ نمي‌دانم!» براي غرب يك اسپارتاكوس بيسواد از يك آكادمي پر از سقراط و افلاطون و ارسطو، به كارآمدتر است و براي شرق يك ابوذر، عربي بدوي، از صدها بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا اثربخش‌تر. [2]

چهره ديگر، «نبي» است. مرداني كه با اين چهره در تاريخ پديدار شده‌اند، با همه اختلافي كه درگفتار و رفتار هر يك هست، بسيار با هم شبيهند. سيمايي گيرا و دوست‌داشتني دارند، صداقت و صميميت در رفتارشان بيشتر از ابهت و قدرت پيداست، از پيشاني‌شان پرتو مرموزي كه چشمها را خيره مي‌دارد، ساطع است؛ پرتوي كه همچون لبخند سپيده‌دم محسوس است؛ اما همچون راز غيب مجهول. ساده‌ترين نگاهها آن را به سادگي مي‌بينند، اما پيچيده‌ترين نبوغها به دشواري مي‌توانند يافت. روحهايي كه در برابر زيبايي و معني و راز حساسند، گرما و روشنايي و رمز شگفت آن را همچون گرماي يك عشق، برق يك اميد و لطيفه پيدا و پنهان زيبايي حس مي‌كنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز نگاهشان، طنين آوايشان، عطر مستي‌بخش انديشه‌شان، راه رفتن‌شان، نشستن‌شان، سخنشان، سكوتشان، زندگي كردنشان مي‌بينند، مي‌يابند، لمس مي‌كنند و به رواني و شگفتي الهام در درونشان جريان مي‌يابد و از آن پر مي‌شوند، سرشار مي‌شوند و لبريز مي‌شوند و بي‌تاب مي‌شوند و اين است كه هر گاه بر بلندي قله تاريخ برآييم، همواره انسانها را هميشه و همه جا در پي اين چهره‌هاي ساده اما شگفت مي‌بينيم كه عاشقانه چشم در آنان دوخته‌اند، سيمايشان از آتشي مرموز برتافته است و براي مرگ بي‌قراري مي‌كنند.


پيغمبران، فرمانروايان بي رقيب قلبها، خنگ وحشي و سركش تاريخ را در زير ران دارند و زمام آن را در دست و با شلاق ناپيدايي كه طنين ضربه‌هايش هنوز در زير اين آسمان مي‌پيچد و به گوش مي‌رسد، مي‌رمانند و مي‌رانند و كاروانهاي عظيم بشري را در پي خويش، پيش مي‌برند. تاريخ حكايت مي‌كند كه هرگاه كارواني راه‌ گم كرده و يا از رفتن باز ايستاده است، يكي از اين سواران ناگاه از گوشه نامعلومي ظاهر شده و قوم را «به حركت آورده» يا «راهي تازه پيش پايشان گشوده است».3 در اينجا سخن از ايمان داشتن يا نداشتن نيست، بلكه هر كه سرگذشت انسان را بر روي خاك مي‌داند، مي‌داند كه وي در چه مكتبي تعليم يافته و آموزگاران و مربيانش چه كساني بوده‌اند. هر كه تاريخ را و خلق و خوي تاريخ را مي‌شناسد، ناچار اعتراف مي‌كند كه تاريخ مذهبي‌ترين موجودات اين عالم است.

دو دسته پيامبران

اما اين پيامبران را در يك گروه‌بندي وسيع، به دو دسته مي‌توان تقسيم كرد: پيامبران غير سامي (ايران و چين و هند، يا آريايي و زرد) و پيامبران سامي و پيغمبر اسلام در اين گروه است.4 در اينجا دامنه سخن بي‌نهايت وسيع است؛ اما دريغا كه مجال بسيار تنگ. آنچه نمي‌توان ناگفته گذاشت، ريشه طبقاتي هر يك از اين دو گروه است؛ چه، تحليل طبقاتي هر مذهبي يا هر متفكري بر اساس جامعه شناسي، يك اصل علمي و متديك است كه هر كسي ناچار بايد در برابر نتايجي كه از آن به دست مي‌آيد، تمكين كند؛ چه، تنها شيوه منطقي و جهاني بررسي مسائل علمي است، حتي در زمينه‌هاي علوم انساني. گذشته از آن، شناخت جوّ اجتماعي و به‌خصوص ريشه طبقاتي هر مذهب يا شخصيتي نه تنها معرفت و قضاوت ما را در آن باره دقيق، عميق و به‌خصوص اطمينان‌بخش مي‌سازد و از شبهه تعصبات و به‌ويژه پيشداوري‌ها كه بيماري تحقيق علمي است و بالاخص آنجا كه سخن از مذهب است، مبرّي مي‌كند، بلكه بسياري از نكات مجهول و وجوه ناپيداي مسئله را كه جز از اين طريق امكان حل آن و حتي برخورد با آن نمي‌رود، بر ما آشكار مي‌سازد.

بزرگترين پيامبران دو نژاد آريايي و زرد، «زرتشت» است و «بودا» و «لائوتزو» و «كنفسيوس». شك نيست كه راه كنفسيوس درست برخلاف لائوتزو است و مذهب زرتشت متناقض با بودا. كنفسيوس به جامعه مي‌انديشد و لائوتزو به فرد؛ او به بيرون و اين به درون. زرتشت به زندگي رو مي‌كند و بودا از زندگي مي‌گريزد. او جهان‌بيني روشن دارد و نگاهي خوش‌بين و اين تاريك و بدبين. زرتشت پيغمبر آتش برافروخته است و بودا جويندة آتش خاموش (نيروانا)؛ اما جامعه‌شناس اين اختلافها و حتي تناقضها را به چيزي نمي‌گيرد. براي او آنچه مهم است، جنس نيازها و نوع دردها، طريقه رفع نيازها و درمان دردها و بالاخره قلمرو انديشه، دنياي احساسها و چهارچوب انساني و اجتماعي مذهبهاست.

از اينجاست كه در بررسي سرگذشت اين اديان و شرح حال اين پيامبران، آنچه به شدت نگاه جامعه‌شناس را به خود مي‌كشد، آنچنان كه تا پايان تحقيق و تحليل و مطالعه‌اش ديده برنمي‌گيرد، اين است كه مي‌بيند اين پيامبران بي استثنا، آري بي استثنا همه از طبقه اشراف جامعه‌اند، شاهزادگان نجبا (كنفسيوس، نجيب‌زاده و زرتشت، فرزند مغي بزرگ و بودا، شاهزاده بنارس). از اينجا سرشت و سرنوشت همه چيز آشكار مي‌شود و قابل پيش‌بيني.[5]

در جامعه‌شناسي، هر طبقه‌اي زباني، احساساتي، فكري، روحي، حساسيتهايي، تمايلاتي و به‌خصوص آرزوها و بالاخص جهان‌بيني خاص خود را دارد و در نتيجه دردها و نيازهاي آن نيز ويژة خويش است و در اين صورت، دين چگونه ممكن است به شدت خود را از اين همه بركنار دارد؟ نه مي‌تواند و نه مي‌خواهد و نه بايد.

يك شاعر بورژوا را نگاه كنيد: از چه مي‌نالد؟ دردها و نيازها و آرزوهايش چيست؟ جهان را و حيات را چگونه مي‌بيند؟ حتي زبان وي براي طبقه محروم نامفهوم است. براي دو تن از دو طبقه كه به يك زبان ملي سخن مي‌گويند، يك كلمه براي هر دو، يك معني ندارد؛ اگر هم يك معني داشته باشد، بي‌شك يك روح و طعم و لطافت و ارزش را ندارد. كلمه «نان» در نظر يك زارع كه زمستانهاي سرد و تابستانهاي آتشبار را در صحرا جان كنده است تا لقمه ناني به دست آورد، و يك سرمايه دار كه بايد يك موزيك نرم، رنگهاي لطيف و دكوراسيون ظريف و نوازشگر و گارسون خوش اطوار و لبخند مهربان و زيباي كمپانيون رقص و مشروبي لطيف دست به دست هم دهند تا اشتهاي ايشان را براي برداشتن لقمه‌اي از جگر جوجه تيهوئي باز كنند، هرگز به يك معني نيست.

چه مي‌گويم؟ نه تنها دو طبقه به يك زبان سخن نمي‌گويند، نه تنها يك كلمه براي يك محروم و يك برخوردار يكي نيست، بلكه اندازه هندسي و مادي يك شيء در چشم سر اين دو نيز يكي نيست؛ آزمايش معروف روان‌شناسي آن را نشان داده است.6

در اينجا مجال آن نيست كه اديان آريائي و چيني را از نظر طبقاتي و انطباقشان با روان‌شناسي طبقه مرفه جامعه تحليل كنم و نشان دهم كه چگونه بدبيني فلسفي «بودا ـ لائوتزو»، درون گرائي، تحقير جهان و هر چه در آن است، رنجهاي روحي و ذهني و نيازهاي شديد و لطيف عاطفي،

آرزوهاي ظريف، حساسيتهاي موهوم نيز همه ويژه روحهاي حساس و انديشه‌هاي بزرگي است كه در ميان اشراف و در يك زندگي برخوردار پديد آمده و رشد كرده است.

حتي اعراض از دنيا نيز عكس العمل طبيعي روحي است كه از هر چه در دنيا هست برخوردار بوده است و نعمتهاي حيات دلش را زده است. رهبانيت، روحانيت افراطي و غرق شدن در عشقها، نيازها و دردهاي غيرواقعي، دروني و گاه خيالي و موهوم هميشه گريبان روحي را مي‌گيرد كه به انتهاي همه راههاي حيات اين جهاني رسيده است و ديگر چشمانش بر روي خاك در انتظار هيچ چيز نيست.

پيداست آن كه درد گرسنگي، تشنگي، بيماري، بي خانماني، بي كفشي، بي داروئي، اختناق، ظلم، بيكاري، استثمار، اسارت، عقب ماندگي، ضعف و صدها درد و رنجي عيني و لمس شدني آتش در استخوانش زده است و مي‌داند كه هزاران نعمت در همين زندگي، روي همين زمين و زير همين آسمان هست و او از آن محروم است هرگز جهان و هر چه در آن هست را جمله هيچ در هيچ نمي‌بيند.

آنكه در سرماي زمستان، بي پوشاك در خانه فاقه زده‌اش نشسته و كودكان معصومش را مي‌بيند كه از سرما مي‌لرزند و لبهايشان كبود شده است و اشك بر گوشه چشمانشان افسرده است هرگز خانه و زن و فرزند را همچون بودا، شاهزاده بنارس، در جستجوي «آتشي خاموش» رها نمي‌كند، وي در جستجوي آتش فروزانست كه زبانه زند، گرم كند، «بسوزاند». براي وي دردهاي بي دردي، نيازهاي بي نيازي و غمهاي شاعرانه و شيرين موهوم است. 7

تصادفي نيست كه اين پيغمبران، بي‌درنگ پس از بعثت، راه كاخ سلطاني را پيش مي‌گيرند تا در كنف حمايت او رسالت خويش را در اجتماع آغاز كنند. در چشم آنان، شايسته ترين مردم براي هدايت پادشاه است. زرتشت در آذربايجان مبعوث مي‌شود، اما خود را به بلخ مي‌رساند و به دربار گشتاسب مي‌رود و او را به دين خويش مي‌خواند و تا پايان عمر در باغ سلطاني مي‌ماند.


كنفسيوس، ستايشگر سنت شاهان باستاني چين (شانگ) همواره در شهرها و سرزمينها مي‌گردد تا خود را به پادشاهي برساند و به ياري او حكومتي به چنگ آورد و احكام مكتب خويش را در جامعه اجرا كند و اين جستجوي دائم بالاخره به نتيجه مي‌رسد.

پيامبران حنيف

اما در اين سوي ديگر، سلسله پيامبران حنيف، داستاني ديگر است، همگي از پائين ترين و محرومترين طبقات جامعه خويشند، غالبا چوپان اند و برخي صنعتگران و اصحاب هنر و حرفه 8 كه در جامعه‌هاي بدوي و تاريخي 9 گروهي عاري از حيثيات اجتماعي، همه پروردگان فقر و رنج و صحرا. تصادفي نيست كه تا به نبوت مبعوث مي‌شوند محرومان و بردگان بر آنان جمع مي‌شوند و بي‌درنگ با اشراف، شاهان، برده‌فروشان، روحانيون، تجار و صاحبان زر و زور و به اصطلاح قرآن «ملأ و مترفين» درگير مي‌شوند. نخستين ظهورشان نه با توسل و تقرب با قدرت موجود بلكه با جنگ عليه آنان اعلام مي‌گردد:

ابراهيم ناگاه تبري را برمي‌گيرد و به بتخانه مي‌آيد و بتها را درهم مي‌شكند و تبرش را بر گردن بت بزرگ مي‌نهد و بدين گونه رسالت خويش را آغاز مي‌كند و سپس داستانش، داستان شكنجه است و آتش است و سوختن است و...

موسي ناگاه با چوخه زشت و خشن و پاره و چوبدستي گره‌گره و ناهموار يك چوپان همراه با برادرش از صحرا، گاهواره همه پيامبران سامي، به پايتخت وارد مي‌شود و يكراست به كاخ فرعون مي‌رود و با او اعلان جنگ مي‌دهد و سپس داستانش، داستان مبارزه با فرعون است و قارون است و بلعم باعور و رهائي يهود از اسارت است و جنگ با سپاه فرعون است و هجرت دسته جمعي است و بنياد جامعه آزاد در سرزميني مستقل است...

عيسي جواني بي كس و كار، ماهيگيري گمنام بر كنارة بحر احمر، ناگهان در برابر سزار قد علم كرد و امپراتوري وحشي و آدمخوار را در زير ضربات روح پاك و بلندش درهم كوفت و سپس داستانش، داستان زجر است و دار است قتل عامها.

و محمد جوان يتيمي كه در قراريط گوسفندان مردم مكه را مي‌چراند ناگاه از خلوت انزواي خويش در غار حراء فرود مي‌آيد و با تاجران قريش، برده داران مكه و باغداران طائف، با خسرو ايران و سزار روم اعلان جنگ مي‌دهد و بي‌درنگ مستضعفين جامعه‌اش، غريبان و بردگان و محرومان گردش حلقه مي‌زنند و سپس داستانش، داستان شكنجه است و تبعيد است و آوارگي است و جهاد دائمي است.

براي يك جامعه شناس، شناخت دين پيغمبراني كه در شهرهاي بزرگ، از سراي خاني فرود مي‌آيند و بر پله دربار خاقاني بالا مي‌روند به اعجاز هيچ علم كلامي و هنر تأويل و توجيهي نياز نيست. جهتش، جهانش و جهان بينيش آشكار است 10 و همچنين است دين مردان گمنام و تهيدستي كه گوسفندان را رها مي‌كنند و چوبدستي شباني را مي‌افكنند و ناگاه از دل صحراهاي خلوت و سوخته بين‌النهرين، شبه جزيره عربستان و فلسطين و شام و مصر سر مي‌زنند و شباني مردم آواره سرزمين خويش را پيش مي‌گيرند و با گرگان قوم خود جنگي آشتي ناپذير را آغاز مي‌كنند.

اکنون هنگام آن رسیده است که با چنین نگاهی، سیمای محمد آخرین پیامبر سلسله چوپانان پیامبر را به گونه‌ای تازه بتوان دید و بدین گونه است که به حقیقت می‌توان گفت محمد را این‌چنین باید از نو دید، از نو شناخت. او را با نگاهی که اشیا و اشخاص را می‌بینیم، نباید نگریست؛ باید از روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ نگاهی تازه ساخت و بر سیمای محمد افکند. او را باید در صف شخصیت‌های عظیم تاریخ، قیصران و حکیمان و انبیا دید، در جمع پیامبران بزرگ شرق نشاند و تماشایش کرد و در این هنگام است که تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیف‌ناپذیر می‌نماید که گویی هرگز او را ندیده‌ایم؛ هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمی‌شناخته‌ایم. اکنون او را در کنار اسلاف خویش می‌نشانیم: شبانان گمنامی که از آغاز تاریخ شبانی، نسلهای بی‌شمار مردمی را رهبری کرده‌اند که تمدنهای بزرگ عالم را بنیاد کرده‌اند و در جمع آنان تماشایش می‌کنیم.

 
خدا، کتاب، پیغمبر و دست‌پرورده خالص

برای شناخت دقیق تصویر کلی و تمام هر مذهبی، شناختن خدای آن، کتاب آن، پیغمبر آن و دست‌پرورده خالص آن ضروری است و این روش ساده‌ترین، ممکن‌ترین و درعین حال علمی‌ترین و مطمئن‌ترین روش شناخت آن است.

«یَهُوَه» خدای قوم یهود است؛ چهره‌ای خشن و جبروتی و خارق‌العاده دارد. وی جدی‌تر و عظیم‌تر از آن است که انسان با او به راز و نیازهای عاشقانه پردازد، او را دوست بدارد. بیش از لطف و رحمت، صلابت و وحشت را در دلهای نیایشگرانش الهام می‌کند؛ جباری است متکبّر که جز به عدلش عمل نمی‌کند، کمترین تجاوزی و حتی تساهلی را از حد و رسمی که نهاده است، نمی‌بخشد. خدای دینی که برای نجات قوم اسیری آمده، که به پستی و خواری و بردگی خو کرده است و زنجیر ستم فرعونی را بر گردن خویش نهاده است و اکنون باید ناگهان به پاخیزد، دست به رستاخیزی بزرگ زند، در برابر رژیم فرعون، انقلاب کند و از سرزمین خویش دسته‌جمعی دل برکند و دور از آن، جامعه‌ای آزاد و مستقل بنیاد نهد و بر روی پای خویش بایستد و راه دراز و صعب میان بردگی و آزادگی را بپیماید، باید چنین باشد.

«تورات» نیز چنین است، یک زیربنای فلسفی و اعتقادی منظم و منطقی، توجیهی سازگار از هستی، آفرینش، خلقت انسان، حیات و بالاخص فلسفه رسالت خدائی و پیوند آن با تاریخ قوم یهود و مسئولیت پاسداری توحید در عالم و سپس احکام و حدود و رسوم خشن و دقیق حقوقی و اجتماعی.

و «موسی»، مظهر غضب الهی، تصویر انسانی یهوه در زمین، کسی که در نزاع خصوصی دو تن ـ یک قبطی و یک سبطی ـ چنان به خشم می‌آید که بی‌درنگ خود را می‌رساند و قبطی را به یک مشت می‌کشد و از شهر می‌گریزد؛، کسی که در بازگشت از سفری به طور، تا می‌بیند که سامری آهنگ مخالف ساز کرده، بی‌درنگ آهنگ قتلش را می‌کند. در داستان خضر با اینکه موسی تعهد پیروی او را کرده است، بر زمینش می‌افکند تا سرش را ببرّد! پیامبر این دین است، دینی سازنده، سیاسی، جامعه گرا، با بینشی حقوقی، مدنی و این جهانی.

«تئوس» خدای «عیسی»، سیمائی به صمیمیت یک دوست، به لطافت یک معشوق، نزدیک، خودمانی و آشنای انسان. وی آنچنان با انسان صمیمی و خویشاوند است که از آسمان به سراغ وی فرود می‌آید، عرش کبریائی و پرجبروت خویش را رها می‌کند و به زمین می‌آید، در کنار انسان، در میان انسان و با انسان درمی آمیزد، بدین نیز قناعت نمی‌کند، پدر انسان می‌شود، در چهره یک انسان ظاهر می‌شود.

عیسی نیز مظهر انسانی تئوس است؛ چهره‌ای به معصومیت یک فرشته، لبخندی به لطافت سپیده‌دم و سخنانی به نرمی نوازش دارد. پیغمبر آرامش و دوست‌داشتنی و گذشت است. پیامش تسلیت دلهای خسته است و دعوتش خطاب به جلادان رومی، سربازان وحشی سزار که: «شمشیرهایتان را بر لب دریای محبت از خون بشوئید، مکشید، دوست بدارید.»

آنگاه که وحشیگری همه را دیوانه کرده است و هر شمشیری انتقام خون ریخته‌ای را بر گردن دارد و خونبهای هر خونی، خونی است و انتقام در یک «دور باطل»۱۲جنون آمیزی افتاده که تا بی‌نهایت باید همچنان بگردد و تکرار شود، جز «گذشت» چه چیز می‌تواند شمشیرهای تشنه را آرام کند؟ جز دوست داشتن چه عاملی این دور جنون‌آمیز انتقام در انتقام را می‌تواند از گردش باز دارد؟ انجیل نیز چنین است: «اگر بر گونه‌ات سیلی زدند، تو سیلی مزن که او باز خواهد زد، گونه دیگرت را پیش آر؛ چه، بدین گونه است که نزاعی پایان خواهد یافت و دشمنی به دوستی خواهد کشید.»۱۳


انحراف

در اینجا من به یک اصل بسیار مهم جامعه‌شناسی تاریخی برخورده‌ام که از مطالعه ادیان بزرگ دستگیرم شده است. در اینجا سخن از انحراف خود مذهب نیست که خود داستان دیگری است؛ سخن از مذهب حقی است که بی‌آنکه خود منحرف شود، موجب انحراف جامعه می‌گردد. یک جامعه، همچون یک شیء بر اثر عوامل و شرایط گوناگون از حالت متعادل A ممکن است به طرف B (مثلا معنویت و پارسائی افراطی و آخرت‌گرائی) و یا به طرف C (مثلا مادیت و فساد افراطی و دنیاگرائی) منحرف گردد. همیشه در همین هنگام است که مذهبی بزرگ پدید می‌آید و بنابراین جهت مذهب و گرایش عام آن کاملا معلوم است، جهت آن طبیعتاً در خلاف جهتی است که جامعه بدان سو منحرف شده است. در حالت اول جهت دعوت دین، یعنی نیرویی که برای تعدیل جامعه بر آن وارد می‌آورد، از C -B (دین موسی، کنفسیوس، زرتشت) و در حالت دوم از B-C (لائوتزو و تائوئیزم، بودیسم، مذاهب ودائی، مسیحیت).

در آن هنگام است که جامعه به‌شدت به سویی منحرف گشته است و پیغمبری برمی‌خیزد و با قدرت مذهب خویش، نیرویی در خلاف جهت انحراف به آن وارد می‌آورد. توسعه این مذهب و اشاعه آن در جامعه موجب می‌شود که این نیرو هر چه قوی‌تر و مؤثرتر گردد و در نتیجه، پس از اند قرنی، جامعه از نظر جهتی که بدان سو منحرف شده بود، تعادل خویش را باز می‌یابد و در حالت A قرار می‌گیرد. در اینجا رسالت مذهب منطقاً پایان یافته است؛ اما پیروان هیچ مذهبی را سراغ نداریم که ختم رسالت دینی خویش را اعلام کرده باشند، در نتیجه مذهب همچنان در همان جهت پیش، به وارد آوردن نیرو بر جامعه ادامه می‌دهد و از اینجاست که مذهب جبراً به یک نیروی منفی و انحرافی تبدیل می‌گردد و موجب انحراف جامعه به سوی دیگر می‌شود، تا باز جامعه که به‌شدت بدین سو منحرف گشت و نزدیک به سقوط، ناگاه بعثتی دیگر و دینی دیگر پدیدار می‌گردد و نیرویی در خلاف جهت انحراف و جبراً در خلاف گرایش مذهب پیشین بر جامعه وارد می‌آورد و تا خود نیز پس از توفیق ثمربخش و مثبتش، باز به نیروی منفی و انحرافی جامعه تبدیل گردد و این بازی تکراری را ما همواره در سرگذشت جامعه‌ها و مذهبهای بزرگ تاریخ می‌بینیم.

«تائوئیزم» در جامعه فسادآلود چینی که در عیش و عشرت و ظلم و حسد و حرص و لذت‌پرستی و مال‌دوستی غرق شده بود، ظاهر می‌شود و مردم را به اعراض از دنیا و تحقیر زندگی و حتی شهرنشینی و نظم و نسق اجتماعی می‌خواند و هر کوششی را به خاطر مصلحت حیات و برخورداری از نعمات این جهانی، مطرود می‌شمارد و نفوس را به طبیعت و تسلیم به آنچه سرشت حیات غریزی و طبیعی اقتضا می‌کند (تائوtao) وا می‌دارد. جامعه چینی به‌شدت به رهبانیت و تزکیه نفس و پارسائی انفرادی و اعراض از زندگی و مدنیت کشیده می‌شود و به طرف تائو منحرف می‌گردد. «کنفسیوس» جهت مذهب خویش را بر خلاف لائوتزو تعیین می‌کند و نفوس را به طرف جامعه و حدود و رسوم زندگی مدنی و آنچه سرشت اجتماع اقتضا می‌کند (لی li) می راند.

ذوق لطیف هندی، سرزمین پربرکت هند و سیستم اجتماعی زندگی راجه‌ها و تنبلی و آسان‌گیری روح مردم هند، جامعه برخوردار و متوسط این سرزمین را به سوی تجمل‌پرستی و لذت‌جوئی و تفنن در زندگی مادی و عیاشی و فساد منحرف ساخته بود. مذاهب «ودائی» اعراض از دنیا، تصوف و ریاضتهای خارق‌العاده و شکنجه‌های بدنی و نفسانی را بر جامعه عرضه کرد؛ به گونه‌ای که سرزمین راجه‌ها و افسانه‌های سرشار از لذت و فساد و خوشگذرانی، سرزمین عرفان و رهبانیت و ریاضت شد؛ آنچنان که «بودا» هم که کوشید تا آن را تعدیل کند و با ریاضتهای بدنی به مبارزه پرداخت، باز هم توفیقی بسیار نیافت و ملتی هوشیار و مستعد که هزاران سال پیش فرهنگ و مدنیتی غنی داشته‌اند و نبوغ خارق‌العاده‌شان شگفت‌ترین و بلندترین اندیشه‌ها را خلق کرده است و نه تنها در عرفان و معنویتهای روحی، که در ریاضیات نیز استعدادی درخشان داشته‌اند و واضع اعداد در جهان به شمار می‌آیند، قرنها سر در گریبان اندیشه‌های بلندپرواز خویش فرو برده، غرق در لطیف‌ترین حالات عرفانی و معراجهای روحانی و از زندگی چنان غافل مانده‌اند که قرنها بازیچه ترکان غزنوی و ترکتازان مغول و افغان و ایرانی و استعمارگران انگلیسی بودند و احساس نکردند.

امپراتوری روم در طول هزار سال، مظهر قدرت نظامی و سیاسی مغرب زمین و مدعی همیشگی تسلط بر شرق بود، قرنها بر پیرامون مدیترانه، آسیای صغیر، بین‌النهرین و ارمنستان و شمال افریقا حکومت می‌راند. رم، کانون گرم قدرت و تلاش و نبرد و تمدن مادی وچشمه جوشنده حیات و تنعم و اقتدار، جامعه‌ای نیرومند و پوینده و ثروتمند، غرق در خونریزی، عیاشی و ضعیف کشی.

مسیح نیروی خود را بر خلاف جهت انحرافی جامعه رم تجهیز کرد و آن را به تقوی، صلح، تحقیر حرص و آز و تنعمات مادی و خشونت و تلاش برای کسب قدرت و سلطه سیاسی و نظامی بر دیگران و گرایش به معنویات و عواطف اخلاقی و روحی خواند. کوشید تا با دور کردن نفوس از قدرت طلبی‌های سیاسی و عشرت طلبی‌های مادی و نزدیک ساختن آنها به حیات معنوی و تقوای روحی، جامعه را که به سوی مادیت و سپاهیگری به شدت کج شده بود، راست کند و دیدیم که چه موفقیت‌های درخشانی نیز کسب کرد.

سرزمین گلادیاتورها و نرون‌ها، در زیر آسمانی که جز ناله اسیرانی که شیران وحشی را به جانشان رها می‌کردند ناله‌ای شنیده نمی‌شد و جز نعره‌های وحشتناک سرداران و امپراتوران خونخوار صدائی به گوش نمی‌رسید، مهد پرورش روحهای پاک شد و کشور سن پل و سن ژنوا و سن آرسن و سن‌آگوستین، و به جای سنای روم و کاخهای هولناک قیصران و زندانهای بزرگ و سیاه، کلیساهای مقدسی برپا شد که در زیر رواقهای روحانی‌اش پرخلوص‌ترین ناله‌های دردآلود، زیباترین زمزمه‌های نیایش و آسمانی‌ترین آهنگها و سرودهای مقدس خطاب به معبود بزرگ عالم طنین می‌افکند.

اما مسیحیت همچنان که در جامعه نظامی و گناه آلود و جهانخوار رم قرون اولیه، نفوس را به تحقیر قدرت و نعمت و لذت می‌خواند، به دعوت خویش ادامه می‌داد و جامعه غربی را چنان به آخرت کشاند و به گوشه‌های عزلت و زوایای رهبانیت راند که علاءالدین کیقباد، ترک سلجوقی و صلاح‌الدین ایوبی، کرد شامی آن را درهم شکست و اسلام، در آن هنگام که مرکزیتش درهم ریخته و قدرتش تجزیه شده بود و هر گوشه‌ای از سرزمین بزرگش به دست خان و خاقانی افتاده بود، تا قلب اروپا راند و مسیحیت شرقی را پاک برچید و قسطنطینیه ـ پایگاه جهانی امپراتوری مسیحی ـ را «اسلامبول» نمود و بساط عیسویت را از این سوی مدیترانه به آن سو پرتاب کرد و بالاخره جامعه نیرومند مادی غرب در انزوای معنویتی انحرافی و روحانیتی تخدیری خفت و هزار سال سر بر نکرد تا رنسانس بیدارش کرد و باز نیرویی در خلاف جهت مسیح چنان بر او وارد آورد که او را به دنیا راند و به زندگی دنیا و تلاش و تنعم و حیات، و اکنون می‌بینیم که باز از این سو گشته است و اروپا اروپای نرون و ژول سزار شده است و گلادیاتورها و… و باز تشنه مسیحی دیگر…

اما اسلام، محمد، قرآن

در اینجا، بی‌آنکه تعصب دینی یا ضد دینی نگاهها را از دیدن درست و دقیق باز دارد، به اصطلاح معروفِ بیکن اگر «با نگاه خشک علم» بنگریم، چهره شگفتی می‌بینیم که تا کنون، جز در افسانه‌ها و اساطیر، به هیچ چشمی نیامده است و در عالم واقعیت کسی چنین سیمائی ندیده است.

«اسلام» در یک کلمه، تنها دین چندبُعدی جهان است؛ نیرویی که بر جامعه وارد می‌آورد، «یک‌جهته» نیست، نه تنها از جهات متعددی است که این جهات «برخلاف» یکدیگرند، بلکه چون در جهات گوناگون و حتی متناقض براحساس و اندیشه فرد و جامعه نیرو وارد می‌آورد، طبیعتاً برآیند این نیروها جهت متعادلی را به جامعه خویش می‌بخشد که هرگز امکان آنکه پس از تعدیل آن، به یک نیروی انحرافی بدل گردد و جامعه را به سمت دیگری کج کند، نخواهد بود.

از کجا چنین اصلی را از اسلام برداشت می‌توان کرد؟ چنان که گفتیم، از شناخت الله، قرآن، محمد و اصحاب (پروردگان خاص) و همچنین جامعه وی؛ چون محمد تنها پیامبر جهان است که خود جامعه خویش را بنیاد نهاده است بررسی علمی و مقایسه منطقی این وجوه پنجگانه اسلام این حقیقت را آشکار می‌سازد.

«الله» یک جانوس۱ حقیقی است؛ خدایی با دو چهره: چهره یَهُوَه و چهره تئوس، با دو صفت ممتاز و متضاد: قهّار و رحمان. همچون یهوه، «منتقم»، «جبار»، «متکبر»، «شدیدالعقاب» است؛ تکیه‌زده بر «عرش کبریایی» خویش و مستور سراپرده ملکوت بر بالای هستی و «ماسوی» در زیر بارگاه سلطنتی مطلق؛ و همچون تئوس، «رحمان»، «رحیم»، «رئوف»، «غفور» که بر روی زمین فرود می‌آید و با انسان ـ جانشین خاکی خویش ـ انس می‌گیرد، او را بر صورت خویش می‌نماید، او را مژده می‌دهد که «مثل» خود سازد و چنان با انسان صمیمی و آشناست که «از شاهرگ گردن به او نزدیکتر» می‌گردد…

«قرآن» نیز مجموعه انجیل و تورات است، فلسفه و حکمت و قصص و عقاید، اخلاقیات، فردی و معنویات روحی، احکام اجتماعی، اقتصادی سیاسی و نظامی، روابط فردی و جمعی، حقوق و حدود و رسوم حیات اجتماعی و مادی و معنوی، دنیا و آخرت،… از فلسفه خلقت و حکمت الهی گرفته تا دستورهای بهداشتی و آداب معاشرت و زندگی، از تزکیه نفس و تربیت فردی تا فرمان قتال و تلاش برای بهبود حیات مادی و برخورداری از اجتماع و تمدن و علم و آزادی و استقرار قدرت اجتماعی و سیاسی، از دعوت به عبادت خدا و خضوع در برابر او و تقوا و تا اعلام آماده‌باش دائمی و کسب نیرو و اسب جنگی و بسیج نظامی، همه با سبک شگفتی که ویژه خویش است در هم ریخته و ترکیبی از اصوات و الوان گوناگون فکری و احساسی، مادّی و معنوی و فردی و اجتماعی پدید آورده است.

«محمد» نیز ترکیبی از موسی و عیسی است: گاه او را در صحنه‌های مرگبار جنگ می‌بینیم که پیشاپیش یارانش که برای کشتن یا کشته شدن بی‌قراری می‌کنند و بر روی مرکبهای بی‌تاب خویش در برابر دشمن به سختی می‌توان آرامشان ساخت، می‌تازد، مشتی خاک برمی‌گیرد و به خشم بر چهره خصم می‌پاشد و فریاد می‌زند: شدوا! و بی‌درنگ شمشیرها به رقص می‌آیند و وی که از تماشای آتش سوزان جنگی که برافروخته، گرم شده است و چهره‌اش از شادی تافته است، با لحنی گرفته از لذت توفیق و لبخندی سرشار از رضایت، فریاد می‌کند: «اکنون تنور جنگ برتافت!»

و گاه همورا می‌بینیم که هر روز در رهگذرش یهودیی از بام خانه‌اش خاکستر بر سرش می‌ریزد و نرمتر از مسیح، همچون بایزید روی درهم نمی‌کشد و یک روز که از کنار خانه وی می‌گذرد و از خاکستر مرد خبری نمی‌شود، با لحن یک عارف می‌پرسد: «رفیق ما امروز به سراغ ما نیامد» و چون می‌شنود که بیمار شده است، به عیادتش می‌رود! در اوج قدرت، در آن لحظه که سپاهیانش مکه، شهری که بیست سال او را و یاران او را شکنجه داده است و آواره کرده است اشغال کرده‌اند، بر مسند قدرت سزار اما در سیمای مهربان مسیح کنار کعبه می‌ایستد و در حالی که ده‌هزار شمشیر تشنه انتقام از قریش در پیرامونش برق می‌زنند و بر ابوسفیان و هند ـ خورنده جگر حمزه ـ و عکرمه فرزند ابوجهل و صفوان و… دندان می‌نمایند، می‌پرسد:

ـ ای قریش! فکر می‌کنید که با شما چه خواهم کرد؟

آنان که سیمای مسیح را نیز در این موسایی که مظهر قهر خداوند است، خوب می‌شناسند و به چشم می‌بینند، پاسخ می‌دهند که: «تو برادری بزرگوار و برادرزاده‌ای بزرگواری…» و آنگاه با آهنگی که از گذشت و مهربانی گرم است، می‌گوید:

ـ بروید، همگی آزادید!

چه کسی می‌تواند به سادگی باور کند، مردی که نیمه شبی خاموش خانه را و شهر را ترک کرده است و در قبرستان بقیع سر در گریبان لطیف‌ترین احساسهای عارفانه فرو برده و با لحنی که گویی از اعماق روح یک راهب بزرگ که عمر را در خلوت انزوای تأملات عمیق خویش به سر آورده و بوی مرگ و شوق وصال نزدیک با معشوق بزرگ خویش آتش در جانش افکنده بر می‌خیزد با قبرهای خاموشی که در پرتو اسرار‌آمیز مهتاب صحرا با وی از سرنوشت مرموز حیات سخن می‌گویند به گفتگو می‌پردازد…

محمد آنگاه که در برابر خیانت قرار می‌گیرد، قیافه موسی را دارد و «الله» نیز چهره «یهوه» و دگر هیچ.

شگفتا! آیا می‌توان باور کرد که مردی که در مدت ده سال، شصت و پنج لشکرکشی داشته است، مردی که رهبانیت مذهب خویش را جنگ می‌داند، در دلش روحی به عمق معنوی بودا، در مغزش خیالی به لطافت اوپانیشادها، در منطقش خردی به استحکام سقراط، و در چشمش نگاهی به ظرافت و زیبایی پر جذبه نگاه چینی «لو» Lou نیز هست:15«اگر مأمور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان آنان زندگی کنم، دو چشمم را بر این آسمان می‌دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می‌دادم که خداوند جانم را بستاند!»16

شگفتا! آیا می‌توان باور کرد که مردی که در مدت ده سال، شصت‌وپنج لشکرکشی داشته است، مردی که رهبانیت مذهب خویش را جنگ می‌داند، در دلش روحی به عمق معنوی بودا، در مغزش خیالی به لطافت اوپانیشادها، در منطقش خردی به استحکام سقراط، و در چشمش نگاهی به ظرافت و زیبایی پر جذبه نگاه چینی «لو» Lou نیز هست: «اگر مأمور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان آنان زندگی کنم، دو چشمم را بر این آسمان می‌دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می‌دادم که خداوند جانم را بستاند!»۱

و از پروردگانش، «علی» را می‌گیریم و «ابوذر» را؛ چه، این دو هر چه هستند و هرچه دارند، از او گرفته‌اند. این، ‌جندب بن جناده، یک صحراگرد نیمه‌وحشی است که اسلام او را ابوذر ساخته است و آن، یک کودک هشت ساله که در خانه محمد، علی شده است.

ابوذر نیز مردی است با دو چهره، یک روح دو بُعدی، مرد شمشیر و نماز، مرد تنهایی و مردم، عبادت و سیاست، مبارزه به خاطر آزادی و عدالت و مردم گرسنه و مطالعه به خاطر فهم درست قرآن و شناخت حقیقت و آموختن علوم و اندوختن.

 
حقیقتی بر گونه اساطیر

و علی! چه کسی می‌تواند سیمای او را نقاشی کند؟ روح شگفتی با چندین بُعد، مردی که در همه چهره‌هایش به عظمت خدایان میتولوژی یونان و روم و زیباتر و پرشکوه‌تر از آنان می‌درخشد؛ انسانی که در صحنه‌های متفاوت و متناقض حیات بشری، قهرمان است: قهرمان شمشیر، سخن، خردمندی، وفا، جانبازی، ایمان، حقیقت‌پرستی، ایثار، شکیبایی، تقوا، سادگی، عدالت و عبادت.

آن که روزها در صحنه‌های خونین نبرد، شمشیر پر آوازه‌اش صفوف دشمن را به بازی می‌گیرد و سپاه خصم همچون مزرعه گندمهای رسیده در دم تیغ دو دمش بر روی هم می‌خوابد و در دل شبهای ساکت مدینه، همچون یک روح دردمند و تنها، بستر آرامش را رها می‌کند و در زیر سایه‌روشن‌های نخلستانهای حومه مدینه سر در حلقوم چاه می‌برد و غریبانه می‌نالد، زندانی بزرگ خاک!

خطوط سیمای محمد را، سیمایی که در پس چهارده قرن از چشمهای کم سوی ما قرار گرفته است، نه تنها در سیمای خود وی، بلکه در سیمای الله، سیمای قرآن، سیمای علی و ابوذر و چند سیمای تابناک و زیبا و صمیمی دیگری که پرداخته دست اوست و حتی در سیمای آن خانواده شگفت تاریخ انسان که در آن پدر، علی است و مادر، زهرا و پسر، حسین و دختر، زینب باید جست و یافت.


جامعه مدینه

جامعه محمد نیز یک جامعه چندبعدی است. مدینه را با شهرهای بنام تاریخ بسنجید تا ابعاد آن پدیدار گردد، آتن، اسپارت، اسکندریه، رم، هلیوپولیس، بنارس٫

اینها همه شهرهایی‌اند با یک دروازه. از دروازه رُم، هگمتانه، اسپارت مردانی بیرون می‌آیند با اندامهای ورزیده، چهره‌های خشن و سراپا غرق سلاح که شیهه اسبان جنگی و نعره پهلوانان و جنگاورانش همواره در گوش تاریخ می‌پیچد؛ اما از دروازه آتن، هلیوپولیس، بنارس، اسکندریه مردانی به سراغ تاریخ بیرون می‌آیند، سر درگریبان اندیشه‌های عمیق، غرقه در امواج ناپیدای روح، سرمایه‌داران بزرگ حکمت و فرهنگ و معرفت: سقراط، افلاطون، ارسطو، فلوطین، بودا.

اما یثرب، مدینه محمد، شهری است با دو دروازه باز بر روی جهان: از یکی «فوج کبود» بیرون می‌آید و مردانی که گویی جز به «قتال» نمی‌اندیشند و جز بر بستر خون نمی‌خسبند. دروازه‌ای شبها و روزها، همه وقت شمشیرهای تشنه از آن به سراغ قبیله‌ای بیرون می‌شتابند و همه از کمینگاه نیمه‌شبی تاریک یا سحرگاهی آرام ناگاه بر سر قومی فرو می‌ریزند و می‌کشند و غارت می‌کنند و اسیر می‌گیرند و سیراب به خون باز می‌گردند، گویی دروازه رم است.

و از دروازه دیگر چهره‌های آرام و مهربانی که پرتو عشق به خدا و به مردم از آن ساطع است، پیشانی‌هایی که از ایمان و یقین موج می‌زند، دامنهایی پاک و آراسته باتقوا، چشم بر «زمین» دوخته و دلها در «آسمان». گویی حواریون مسیح‌اند، پیاده یا سوار بر شتری نرمخوی راه صحراهای مخوف و آتش خیز نفود و ربع‌الخالی و نجد را دسته دسته در پیش می‌گیرند و پیام آشتی و دوستی و عشق خداوند را به قبائل وحشی صحرا می‌برند و شب تیره و وحشتزای جاهلیت را با شعله‌های ایمان و روشنایی، بینایی و برادری از همه جا می‌رانند.


مسجد مدینه را بنگرید و آن را با سنای رم و آکادمیای آتن و معبد زرتشت بسنجید.

اهل صُفّه مردانی که سازندگان بزرگترین حادثه تاریخ بشرند و ویران‌کنندگان بزرگترین امپراتور‌های نظامی عالم! اینان را در صحنه جنگها از سربازان رومی و پارتی نمی‌توان باز شناخت و بر روی صفّه از راهبان هندی و یاران بودا و مسیح. کسانی که از هر چه در زندگی هست، صفه مسجدی را بر گزیده‌اند، شبها و روزها غرق در جذبه‌های عاشقانه روح مشتعل خویش، گویی سوختگان خلوت انزوای عرفانند و سودایی عشق خدا، سرگرم بحث و تفکر و تحقیق؛ گویی شاگردان «باغ افلاطونند» و آموختگان «حکمت مشّای آتن» دست بر قبضه شمشیرهایی که ده سال است همچون صاحبانشان به خانه نرفته‌اند و در بستر نخفته‌اند، بی‌تاب خون، چشم در چشم جهاد و گوش به فرمان محمد! گویی جنگجویان سزارند.

چنین است سیمای مذهبی که رسالت رهبری انسان را برای همیشه بر دوش گرفته است و از این است که جامه خاتمیت بر اندام مذهبی برازنده‌ است که خدایش، هم سیمای یهوه را دارد و هم سیمای تئوس را؛ کتابش هم حکمت تورات را دارد و هم مواعظ انجیل را و پیامبرش، هم مغزموسی را و هم قلب عیسی را و پروردگانش، هم سیمای پارتیزانی را دارند که زندگی را جز نبرد به خاطر آزادی و مردم و زندگی نمی‌دانند و آن را تنها و تنها «عقیده و مبارزه» می‌خوانند و هم سیمای سقراط را و هم سیمای بودا را و محمد خود در دو خط زیبا و صریح تصویر آنان را رسم کرده است که: «پارسایان شب‌اند و شیران روز»، رزمندگان بی‌هراس و شیفته رزمگاه و عاشقان سوخته خلوت محراب!

بدین گونه است که تنها محمد و رسالت چندبعدی و دو «جهته»‌اش شایستگی آن را دارند که آرزوی بزرگ انسان امروز را تحقق بخشند.
 

پي نوشتها:

1ـ شوارتز ـ رياضي دان و سوسياليست نامي امروز فرانسه ـ مي‌گويد: قرنها گذشت و در يونان چرخ اختراع نشد؛ چه، كثرت غلامان كه به چشم دوپايان باربر، در آنان مي‌نگريستند، موجب مي‌شد كه نبوغ يوناني هرگز در انديشه ساختن ابزاري كه جز كار بردگان را ساده‌تر نمي‌كند، نباشند.

2ـ مسئله كتاب‌زدگي و مسخ روشنفكران بر اثر غرق شدن در تفكرات مجرد و حلول منطق ذهني و معنويت بيگانه با واقعيت را در درس «قرون جديد» تحت عنوان «سيانتيسم» (علم پرستي) و «انتلژنزيا» در دانشكده ادبيات مشهد تحقيق كرده‌ام. و نيز رجوع كنيد به بحث «اليناسيون» روشنفكران در آثار ماركس و لنين و پله خانوف و شماره مخصوص آرگومان درباره روشنفكران.


3ـ هم موتور تاريخ و هم چراغ تاريخ بوده‌اند.

4ـ اين سؤال همه جا مطرح شده است كه: چرا اديان همه در شرق پديد آمده‌اند؟ هرگز چنين نيست. حتي سرخ‌پوستان امريكاي شمالي و قبايل استراليائي داراي معتقدات مشخص مذهبي بوده‌اند (جامعه شناسي اقوام بدوي و مردم‌شناسان معروف قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم از قبيله اسپنسر، مولر، موس، لوي برول و حتي دوركهيم و ماركس وبر، آن را روشن كرده‌اند)؛ اما در آن هنگام كه ما از پيغمبران بزرگ سخن مي‌گوييم، فرهنگ و مدنيت در شرق بوده است و ناچار پيامبران بزرگ نيز بايد در اينجا باشند و بعد همراه با تمدن و فرهنگ شرقي، اديان شرقي نيز به غرب، رفته باشند. مگر امروز كه تمدن و فرهنگ از غرب مي‌آيد، مكتب‌هاي بزرگ فلسفي همراه با آن نيست؟ مگر همراه راديو و تلويزيون و هواپيما و اتومبيل و ترن و اسفالت و سبك معماري، اشكال زندگي و آداب معاشرت «سارتر» و «كامو» و «راسل» و «ماركس» و... نيامده‌اند مثل اينست كه اكنون بپرسيم چرا فلاسفه و بنيانگذاران مكتب‌هاي اجتماعي و سياسي و فكري همه از غرب برمي خيزند؟.

5ـ خواهيد گفت پس چرا اين اديان در ميان توده و طبقه محروم نيز رسوخ كرده است؟ اولا اين اديان پس از چندي خصوصيات طبقاتي خود را از دست مي‌دهند و حتي خصوصيات نقيضي به خود مي‌گيرند (چنان كه مسيحيت و اسلام چنين شد) ثانياً از نظر روان‌شناسي اجتماعي به عقيده من «دردها و نيازهاي رواني (معنوي و فكري) هميشه در يك طبقه زاده مي‌شوند، اما همين كه زاده شد و رشد كرد، ديگر مرزي نمي‌شناسند». مگر هم اكنون نمي‌بينيم كه بسياري از تمايلات بورژواها در هنر و زيبايي و زندگي حتي حساسيتهاي فكري و فلسفي آنها را نمي‌بينيم در طبقه محروم اروپا و مضحك‌تر از آن طبقه محروم كشورهاي عقب‌نگهداشته شده آسيا و افريقا با چه شدتي سرايت كرده است و مي‌كند؟



6- بر روي يك تابلو چند سوراخ به اندازه‌هاي دهشاهي، يكريالي، دو ريالي، پنج ريالي و يك توماني باز مي‌كنيد. دو كودك، يكي اشرافزاده و ديگري از يك خانواده فقير را دعوت مي‌كنيد تا پولهاي مختلف را هر كدام در جايگاه اندازه آن بر روي تابلو جا دهند. اشتباه اولي غالبا بدين علت است كه هر سكه را مي‌خواهد در سوراخ كوچكتري جا دهد، مثلا پنج ريالي را در سوراخ دوريالي و دو ريالي را در جايگاه يكريالي و دومي بر عكس.

7- نگاهي به ادبيات اروپاي غربي و امريكاي شمالي، عصيان جوانان كشورهاي سرمايه داري (بيتليسم، تين ايچريسم، هيپي ها) اگزيستانسياليسم عاميانه،بلوز نوارها، كافه‌هاي زيرزميني سن ژرمن دپره پاريس، احساسات سوزناك دخترهاي خوش سر و پز. بدبيني ها و رنجهاي «صادق هدايتي» نوجوانان و علل خودكشي‌هاي پياپي در اروپا و فلسفه پوچي هستي و حيات‌هاي آلبركامو، همه دردهاي پس از بيدردي و رنجهاي پس از رفاه است. براي كسيكه فقر و ستم و خفگي را بي رحمانه احساس مي‌كند هستي پوچ نيست. زندگي خواب آشفته يك مست نيست.

8- نوح نجار است و داود آهنگر و زره باف و ابراهيم از خانواده يك مجسمه ساز. حضرت علي مي‌گويد: داود از حصير چيزهائي مي‌ساخت و مي‌گفت چه كسي اينها را از من مي‌خرد؟ وي از بهاي اينها قرص ناني از جو ميخريد و مي‌خورد پيغمبر اسلام مي‌گويد: «هيچ پيغمبري نبوده كه چوپاني نكرده باشد و من در قراريط گوسفندان مردم مكه را مي‌چراندم» (سيره ابن هشام، جلد 1، صفحه 324).

9- euqirotsiH.coS در برابر جامعه‌هاي بدوي و جامعه‌هاي مدرن جامعه‌هاي متمدن تاريخ اند، مانند جامعه رم و اسلام و هند و جامعه امروز ما.

10- اين سخن نه از سر تعصب است و نه از جهل كه من سالياني است غرق تحقيق در سرگذشت اديانم و رشته تخصصيم جامعه شناسي مذهبي است و گذشته از آن روحم (نه اعتقادم) چنان گرفتار اديان هندي است و در برابر انديشه‌هاي شگفت و زيباي بوديسم و جينيسم و بالاخص متون اوپانيشادها چنان بي تاب مي‌شوم كه همواره از دل آرزو مي‌كنم كه كاش حقيقت با آنها سازگار مي‌بود و اي افسوس كه نيست.

11- داستان قارون و موسي و بخصوص اين گفته انجيل: «كه اگر جمل (طنابهاي ضخيم لنگر كشتي) از سوزني رد شود، ثروتمندي هم به بهشت وارد مي‌گردد» و قرآن از قول شعيب با چنين لحني به كاخ نشينان خطاب مي‌كند: «اتتركون فيما هيهنا آمنين؟...» جبهه گيري طبقاتي اين اديان را به روشني نشان مي‌دهد.

12- Cercle vicieux.

13ـ بی شک «قصاص» چنان که قرآن می‌گوید، یک اصل حیاتی است، یک قانون اجتماعی است. جز با قصاص، حیات افراد یک اجتماع چگونه می‌تواند تضمین باشد؟ اما «گذشت» که قرآن نیز آن را «اولی» می‌داند، تنها راه پیشگیری از تداعی بی‌انتهای خونهاست. داستان شگفت شتر «بسوس» که کشته شدنش چهل سال قبایل را به جان هم انداخت و اسلام آن را قطع کرد، جز با گذشت یک طرف از «ثار» خویش چگونه می‌توانست بریده شود؟

14ـ Janus خدای میتولوژی یونان با دو چهره (آینده و گذشته)

15- در میان چهره‌های نظامی مشهور تاریخ، ناپلئون را می‌شناسیم که در عین حال از ظرافت روحی و ذوق لطیفی نیز برخوردار است و این خصلت را تاریخ به شگفتی در او یاد می‌کند. یکی از زیباترین آثارش نامه‌ای است که از میدان جنگ به معشوقه‌اش ژوزفین می‌نویسد: «. . . به من بنویس که دیگر همچون پیش دوستم نداری تا هم اکنون صحنه گرم کارزاری را که درگیر است و من سخت بدان مشغول، ناگهان بی‌هیچ مقدمه‌ای رها کنم تا سپاهیان فرانسه پراکنده گردند و شکست خورند. . . !»

16- از سخنان حضرت محمد (ص)


17ـ از سخنان حضرت محمد (ص).

دسته بندی خبر روز ,
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 0

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

بازدید کننده گرامی پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است
Top